English Version
This Site Is Available In English

آموزش فقط گفتن راه نیست، بلکه نشان دادن راه است

آموزش فقط گفتن راه نیست، بلکه نشان دادن راه است

:چو پا نهادم در این حریم روشن و بی‌ادعا
دلم شنید که روزی می‌رسد سپید ماجرا»

من همسفری هستم که در دوران نامزدی از مشکل مسافرم با خبر شدم. زندگی برام پوچ و آرزوهایم به یک‌باره تاریک شده بود. احساس می‌کردم آن عشقی که داشتم در یک چشم بر هم زدنی ناپدید شد. چشم دیدنش را نداشتم؛ چون درکی از این بیماری نداشتم و فکر می‌کردم که با مخفی کاری که داشته به من خیانت کرده است، وقتی که توسط مسافرم از مکانی که به آن جا می‌رفت باخبر شدم از من فرصت دوباره خواست تا با او همراه شوم و فقط برای یک بار به آن مکان بروم.

من تصمیم خودم را گرفته بودم و می‌خواستم دلیل محکمی برای رفتن داشته باشم که بدون عذاب وجدان همه چیز را به پایان برسانم و خانواده‌ها را در جریان قرار بدهم. روزی که به کنگره آمدم پنجشنبه بود از همان بدو ورودم متوجه حال متفاوتی که با بقیه مکان‌ها داشت شدم. هر کسی را که می‌دیدم با این‌ که من را نمی‌شناخت با نگاه مهربان و لبخند با محبت پاسخ نگاهم را می‌داد. عشق، انرژی و احترامی که در سراسر سالن بین اعضا حاکم بود نادیده گرفتنی نبود.

آن روز تولد مسافر امیرحسین بود، همسفرشان مادرشان بود، مادری که در اوج خوشحالی با جاری شدن اشک شوق بابت رهایی فرزندش از بند تاریکی‌ها آرزو و دعایی کردن در حق مسافران و همسفران دیگر که انگار خودشان را عضو یک خانواده بزرگ می‌دانستند. نگرانی برای دیگر اعضا و دعایی که برای رهایی دیگر مسافران از بند اعتیاد کردند، دلم را لرزاند. ذره‌ذره ترغیب شدم به باز کردن چشم‌هایی که دوست داشتم ببندم و از خیلی مسائل بگذرم، می‌خواستم با نگاه دیگری به کنگره نگاه کنم.

واقعاً کنگره مکان خاصی بود، کنگره شبیه سالن نبود، شبیه کلاس نبود، شبیه هیچ کجای دنیا نبود، آن‌جا بوی قداست می‌داد، بوی آرامش جا مانده در دیوار‌ها، بوی دعاهایی که بی صدا از دیوار گذشته بود، بوی اشک‌هایی که سال‌ها در این مکان به باران رهایی تبدیل شده بودند.

پاهایم سست شده بود برای رفتن، دوست داشتم بمانم این دفعه دنبال بهانه می‌گشتم؛ اما برای ماندن. در آن سه جلسه تازه واردین که گذراندم، متوجه شدم که این‌جا جایی است که هیچ‌کس با نگاهش زخم نمی‌زند، هیچ ملامتی و هیچ قضاوتی در کار نیست، برای این‌که من تصمیم اشتباه برای زندگیم گرفته‌ام با آدم اشتباه، دقیقاً ترس از قضاوت شدن داشتم که کسی از مشکل مسافرم با خبر شود و من را ملامت کند؛ ولی بعد از آن سه روز جوانه‌ای در وجودم رشد می‌کرد از جنس امید و انرژی که همه آن از صحبت‌ها و محبت‌های بی دریغ راهنمای تازه‌واردین بود، همان فرشته‌ای که در لباس انسان قدم بر زمین گذاشته بود و مأموریت الهی داشت تا روح من را برای ورود به پیشگاه نور آماده کند.‌

روزی که در لژیون راهنمای صبور و مهربانم قرار گرفتم، فهمیدم آموزش فقط گفتن راه نیست، بلکه نشان دادن راه است. ایشان با حرف‌هایشان قلبم را آرام کردند. آموزش‌هایی که دریافت می‌کردم، مثل نوری به آرامی راه را برایم باز می‌کرد. ذره‌ذره نگاهم به مسافرم تغییر کرد، احساس می‌کردم تازه می‌توانم او را درک کنم. خداراشکر دو ماهی است که به دستان پر مهر مهندس دژاکام گل رهایی را دریافت کرده‌ایم و به حال خوب و شوق دوباره برای ادامه زندگی‌ که می‌خواستیم تازه شروع کنیم رسیدیم.

خداراشکر می‌کنم که در مسیر کنگره قرار گرفتم. این آرامشی که من و مسافرم داریم را در رأس مدیون آقای مهندس و خانواده محترمشان هستیم که خالصانه با عشق و محبت این مسیر را فراهم کردن و ثابت قدم همراه ما ماندن تا ما بتوانیم به این حال خوب و انرژی دست پیدا کنیم سپاسگزارم.

نویسنده: همسفر زهرا رهجو راهنما همسفر الهه (لژیون بیست و هشتم)
رابط خبری: همسفر طاهره رهجو راهنما همسفر الهه(لژیون بیست و هشتم)
عکاس: همسفر منیره رهجو راهنما همسفر مریم (لژیون نهم)
ویرایش: همسفر سمیه رهجو راهنما همسفر مریم (لژیون سوم) دبیر دوم سایت
ارسال: همسفر فاطمه رهجو راهنما همسفر مریم (لژیون پنجم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی میرداماد اصفهان

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .