English Version
This Site Is Available In English

از تاریکی تا روشنایی

از تاریکی تا روشنایی

دلنوشته همسفران لژیون ششم در مورد دستورجلسه «هفته راهنما»:

همسفر زهرا:

امروز این‌جا ایستاده‌ام، اما نه به‌عنوان کسی‌که خودش مسافر بوده است؛ بلکه به‌عنوان یک همسفر که سال‌ها در کنار مسافر زندگی‌اش راه رفته است. شاید برای بعضی‌ها سؤال باشد که همسفر این‌جا چه می‌کند؟ اما برای من که سال‌ها با چشم خودم فروپاشی کسی را دیدم که دوستش داشتم، جواب روشن است. یادم می‌آید آن روزهایی را که مسافر من در تاریکی دست‌وپا می‌زد و من فقط تماشا می‌کردم. درمانده بودم، نمی‌دانستم باید چه کار کنم. هر روز دعوا، هر شب گریه، هر لحظه ترس از یک تماس تلفنی بد. آن‌قدر خسته شده بودم که کم‌کم باورش کردم، دیگر هیچ امیدی نیست. مسافر من هر روز بیش‌تر از دست می‌رفت و من کنارش، غرق در غصه، فقط نگاهش می‌کردم تا این‌که یک روز مسافرم به من گفت: «می‌خواهم به کنگره۶۰ بروم» راستش اول باور نکردم. چند بار قبل گفته بود و اتفاق نیفتاده بود؛ اما این‌بار فرق می‌کرد. یک هفته بعد دیدم یک آدم دیگر شده است، نه این‌که یک‌شبه معجزه شده باشد، نه، اما چشم‌هایش فرق می‌کرد. یک جور آرامش عجیب در نگاهش بود که سال‌ها بود ندیده بودم. آن روزها من فقط نگاهش می‌کردم. می‌دیدم یک روز در میان به جلسه می‌رود، هر روز شربتش را سر ساعت می‌خورد، حتی وقتی حالم بد بود و با او دعوا می‌کردم، او دیگر مثل قبل نبود. عصبانی نمی‌شد، جوابم را نمی‌داد، فقط سکوت می‌کرد و می‌رفت. کم‌کم فهمیدم این خودش نیست، این همان راهی است که آمده و یادش داده است. یک روز به اصرار خودش به جلسه رفتم. اولش فکر می‌کردم این‌جا جای من نیست. من که مواد نکشیده بودم، من که معتاد نبودم؛ پس این‌جا چه کار می‌کنم؟ اما در همان جلسه اول، حرف‌های بقیه همسفرها را که شنیدم، دیدم خودم را در همه‌شان می‌بینم. دیدم من هم مریضم، من هم نیاز به درمان دارم. من سال‌ها بود که زندگی نکرده بودم، فقط نگران بودم. اکنون ۱ سال و ۶ ماه و ۱۰ روز است که مسافر من رها شده و زندگی دوباره پیدا کرده است؛ اما عجیب این‌جاست که انگار من هم رها شدم. من هم یاد گرفتم چه‌طور زندگی کنم. من هم یاد گرفتم چه‌طور خوشحال باشم، بدون این‌که نگرانی تمام وجودم را پر کند. از همه راهنمایان عزیز، راهنمای خوب خودم همسفر فهیمه که فانوسی شد برای من در این مسیر و چراغ دلم را روشن‌ کرد. از راهنمای مسافرم، مسافر محمد‌حسین که دست مسافر من را گرفتند و از تاریکی بیرون آوردند، از ته دل ممنونم. شما نه فقط یک نفر، بلکه یک خانواده را نجات دادید. من که همسفرش بودم، گاهی ناامید می‌شدم؛ اما شما هرگز ناامید نشدید. شما برای همسرم همچون یک پدر یا برادر شدید. آقای مهندس عزیزم، نمی‌دانم چه‌طور باید از شما تشکر کنم. شما به من همسرم را برگرداندید. شما به من آرامش را برگرداندید. دست‌هایتان را می‌بوسم و از خانواده محترمتان هم سپاس‌گزارم که این همه سال همراهی‌تان کردند. به همه همسفرهایی که تازه‌وارد این مسیر شدند می‌گویم: شما هم مریض هستید، شما هم نیاز به درمان دارید، این‌جا فقط مسافر‌ها درمان نمی‌شوند؛ بلکه همسفر‌ها هم به درمان و حال خوش می‌رسند. راهنمایان عزیز: واژه‌ سپاس در برابر ازخودگذشتگی‌هایتان، ذره‌ای بیش نیست. هفته‌‌تان پر از مهر.

همسفر مژگان:

به‌نام خدایی که دوست داشتن و محبت را آفرید. با یک دنیا ناامیدی و دلسردی وارد کنگره۶۰ شدم و پایان این راه را نمی‌دانستم، انگار هیچ چیز را نمی‌دانستم؛ ولی دوست داشتم بمانم، ادامه دهم و شما مانند یک آموزگار عاشق و با صدایی پرمهر، عشق و گذشت، صبر و مهربانی و چگونه زیستن را به من آموختید. حرف‌هایتان چنان دلنشین بود که تمام ناخوشی‌ها را از یاد بردم؛ حتی نگاهتان مرا وادار به تغییر کرد و ناامیدی من تبدیل به دنیایی پر از امید شد. حرکت کردید و مرا دلگرم نمودید تا این جاده پرپیچ‌وخم زندگی را با امید طی کنم. مثل یک آموزگار، تمام دانسته‌هایتان را به من آموختید و گاهی رازدار حرف‌های من بودید. شما راهنمای من هستید و نشان‌دهنده مسیر از تاریکی به نور. از من خواستید که بنویسم و کنگره‌۶۰ دری بود که خداوند به‌روی من گشود. چگونه از شما بنویسم؟ زبانم قاصر است که از شما تشکر کنم. یقین دارم و شک ندارم که خداوند در لحظه‌لحظه زندگی شما حضور دارد و همیشه حامی شما خواهد بود. من همیشه دعاگوی  شما هستم؛ چون حال خوب من و آرامش امروزم به‌خاطر تلاش‌های بی‌وقفه شما است. از اعماق قلبم، هفته راهنما را به شما راهنمای خوبم تبریک می‌گویم.

رابط خبری: همسفر زهره رهجوی راهنما همسفر فهیمه (لژیون ششم)
ویرایش و ارسال: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر فهیمه (لژیون ششم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی کوروش آذرپور

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .