لحظهها را ثانیه به ثانیه میشمردم و در پس هر ثانیه، بیهودگیهای زندگیام را ورق میزدم. سخنانت آنچنان دلنشین بودند که تمام ناخوشیهایم از یادم رفتند. آمدی و مرا دلگرم کردی تا جادهی پر از پیچوخم زندگی را با امید طی کنم. روزی که تو را دیدم، جسم و جانم را غبار فرا گرفته بود؛ نه چیزی میدیدم و نه چیزی میشنیدم.
راهنما؛ یعنی نشاندهندهی مسیر تاریکی به نور، غم به شادی، نفرت به عشق. هزاران بار از خودم پرسیدم چرا کسی نیست که راه و رسم زندگی را به من بیاموزد. انگار خداوند صدای مرا شنید و برای نجاتم راهنمایی فرستاد. راهنمای عزیزم، واژهی سپاس در برابر از خودگذشتگیهای شما ذرهای بیش نیست. قلم را به دست میگیرم و با تمام وجود به توصیف زیباییهایتان میپردازم؛ اما گویی قلم نیز همچون من، در برابر خوبیها و بزرگی شما مات میماند.
وجودِ شما تنها هدیه گرانبهایی است که خداوند مرا لایق دانست تا به کنگره بیایم. پیش از آنکه قدم در این راه بگذارم، میپنداشتم دنیا تمام شده و محبت و عشق دیگر وجود ندارد. اما اکنون که با راهنمای خودم آشنا شدم، میفهمم آنچه باور است محبت است و آنچه نیست، ظروف تهی است. امیدوارم همانگونه که راهنما عشق بلاعوضش را نثار شاگردان میکند، ما نیز رهجویان لایقی باشیم. هفتهی راهنما را از اعماق قلبم به شما و تمام راهنمایان محترم کنگره۶۰ تبریک میگویم.
نویسنده: همسفر شبنم رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون اول)
رابط خبری: همسفر ریحانه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون اول)
ویرایش و ارسال: همسفر راضیه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون پنجم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی ارگ کرمان
- تعداد بازدید از این مطلب :
43