English Version
This Site Is Available In English

دلنوشته

دلنوشته

راهنما همسفر فروغ

شاید تو امروز با خود بیندیشی که من منتظرم رهجوهایم برام بنویسند تا من از این نوشتارها سرشار شوم؛ اما من تا برای تو ننویسم دلم تنگ است. بنویسم تا یادم بیاید که تو بودی که من امروز آرامم. تو با عشق خدمت می‌کردی که من امروز عاشق خدمتم. از تو آموخته‌ام که چگونه رنج انسان‌ها برایم عادی نباشد؛ اما در همین حال آنقدر محکم و قوی بمانم که نه تنها فرو نریزم؛ بلکه این قدرت سبب پذیرش الهام و القاء مثبتی شود که منشا کاستن از رنج‌هاست. درست مثل استادمان که همواره در این اندیشه است تا حقیقت هستی را بسیار دریابد.

از تو آموخته‌ام که اگر کاستی‌ها، بدی‌ها و زشتی‌ها را در افراد می‌بینم یقیناً بخشی از وجود آشکار یا پنهان من درگیر همین ها است، پس باید زیبا ببینم زیبا بیندیشم و زیبا زندگی کنم. تازه زیبایی که می‌بخشی زیبایی به سویت بال می‌گشاید و در اطرافت زندگی جریان می‌یابد. این‌گونه که شدی تو اسباب آرامشی و بودنت سبب سپاس و نبودنت حس دلتنگی دارد. تو به من آموختی که دوست داشته می‌شوی همانقدر که دوست می‌داری. به من رها کردن آموختی هر چند بسیار سخت ولی چقدر دلنشین بود حس این واژه لحظاتی که سپردن را لمس می‌کردم. یادم دادی که رها کنم تا از رهایی خواسته‌ها برویند و گفتی تو فقط آبیاری کن و بگذار نور را خودش بیابد چون نور را تو نمی‌توانی به زور به جانش بتابانی.

نور همه جا هست باید آن را دریافت کرد. تو به آموختی که ما جزئی از هستی و هستی جزئی از ماست. ما جهان کوچک هستیم؛ اما بسیار هم گسترده‌ایم. این گسترش باید زیربنا عشقی گردد به پهنای هستی و نوری به بلندای راهی که خورشید تا زمین می‌پیماید تا ما زنده بمانیم. بر همه تابیدن مثل خورشید را تو یادم داده‌ای آن زمان که نور را از خودم هم برگرفته بودم؛ اما نور وجود تو آنقدر بود که مرا افروختی تا دوباره گرم شوم و زندگی را نوازش کنم.

از زندگی نه برنجم و نه زخم بخورم؛ بلکه دوستش بدارم این بزرگترین معجزه حیات را. دوستی من و زندگی خلاصه وجود تو راهنمای نازنینی است که با وجود کیلومترها فاصله عشق به تو را در تمام وجودم حس می‌کنم. تمام لحظاتی که به من درس زندگی‌، شوق پاکی و رهایی و بذل محبت را آموختی تا انتهای هستی از یاد نمی‌برم. این نوشتار برای خشنودی تو نیست؛ چون خدای عشق تو را خشنود آفریده و تو و عشق و خشنودی یاران درهم تنیده‌اید که اگر غیر از این بود من هدیه خشنودی را از تو نمی‌ستاندم و این را نوشته‌ام تنها از سر ارادت تا بگویم هفته‌ات مبارک.

همسفر اکرم رهجوی راهنما همسفر عذری (لژیون دهم)


ای راهنما روشن لحظه‌های سرگردانی‌ام، نامت را که بر صفحه می‌نشانم دل آرام می‌گیرد و واژه‌هایم رنگ اطمینان می‌پوشند. در پیچ‌ و خم تردیدها، تو همان صدای نرمی هستی که بی‌هیاهو مسیر را نشانم می‌دهد، همان نوری که حتی در تاریک‌ترین شب‌ها خاموش نمی‌شود. این دلنوشته را با سپاس حضورت آغاز می‌کنم. با ایمان به اینکه هر قدمی که برداشته‌ام، نشانی از رد مهربان راهنمایی تو داشته است.

اکنون با جان و دل قلم ‌برمی‌دارم و با تمام وجود و قبلم هر چه‌ را که در احساس دارم برای تو ای ستاره صبور آسمان دلم و ای روشنی جان و دلم بروی صفحه سفید کاغذ که مانند قلبت پاک و روشن است، این‌گونه می‌نویسم.

در هفته‌ای که به نام راهنما مزین شده است، واژه‌ها برای قدردانی کم می‌آورند. چگونه می‌توان از انسانی که چراغی در تاریکی، دستی در لحظه‌های لغزش و نوری در مسیر نادانی و سردرگمی سپاس گفت؟ راهنما تنها آموزش‌دهنده نیست، او الگوی صبر، تعهد، ایمان و عمل است. او با عشق می‌آموزد، با بردباری گوش می‌دهد و با دانایی مسیر را نشان می‌دهد، بی‌آنکه توقعی داشته باشد.

راهنمای عزیزم، اگر امروز قدم‌هایم محکم‌تر شده، اگر نگاهم روشن‌تر است و اگر در دل سختی‌ها امیدی دارم، ثمره زحمات بی‌دریغ شماست. شما به من آموختید که تغییر ممکن است رشد زمان می‌خواهد و حرکت، تنها راه رسیدن است. حضورتان یادآور این حقیقت است که هنوز انسان‌هایی هستند که بی‌منت می‌بخشند و بی‌ادعا خدمت می‌کنند. از صمیم قلب سپاسگزارم برای تمام لحظه‌هایی که کنارم بودید برای ایمان‌تان به من حتی زمانی که خودم باور نداشتم. قدردان شما هستم و از خداوند می‌خواهم توفیق دهد بتوانم رهروی شایسته برای آموزه‌هایتان باشم.

شما به من یاد دادید که مسئولیت زندگی‌ام را بپذیرم، به جای سرزنش دیگران، درون خودم را اصلاح کنم و به جای ماندن در گذشته، برای ساختن آینده قدم بردارم. آموختم که هیچ تغییری بدون تلاش و استمرار اتفاق نمی‌افتد و هر نتیجه‌ای حاصل بهایی است که با صبر و عمل پرداخت می‌شود. راهنمای عزیزم، شما نه‌تنها راه را نشان دادید؛ بلکه شیوه درست رفتن را نیز به من آموختید.

هر کلمه شما، هر لبخند، هر نصیحت و حتی هر سکوت پر معنایتان، در دل من نشسته است. شما به من آموختید که عشق و مهربانی می‌تواند درمانگر دردها و صداقت و صبر، چراغ راهی در تاریک‌ترین لحظات زندگی باشد. وقتی نگاهتان را به من دوختید و گفتید می‌توانی، آن لحظه برای من آغاز یک تغییر بزرگ بود.

در این هفته عزیز، با تمام وجود برایتان آرزوی سلامتی، آرامش و توفیق روزافزون دارم. امیدوارم خداوند مهربان، همان‌گونه که شما دل‌های بسیاری را روشن کرده‌اید زندگیتان را سرشار از نور و برکت کند. دعای خیر ما همواره بدرقه راهتان خواهد بود و قدردانی‌مان تنها در کلمات خلاصه نمی‌شود؛ بلکه در عمل به آموزش‌هایتان معنا پیدا می‌کند.

در پایان، می‌خواهم بگویم که بودن شما در کنار ما، هدیه‌ای است که هیچ واژه‌ای نمی‌تواند ارزش آن را توصیف کند. شما نه فقط راهنما، بلکه پشتیبان، مشوق و فرشته‌ای در مسیر زندگی ما هستید. سپاس از همه محبت‌ها، صبرها و دل‌سوزی‌هایتان، امیدوارم بتوانم بخشی از خوبی‌ها و آموزه‌های شما را به دیگران منتقل کنم تا نوری که شما روشن کرده‌اید، هر روز گسترده‌تر شود.

همسفر فهیمه رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون چهاردهم)

به نام خدایی که دوست داشتن را آفرید

هرکس به اندازه دل‌هایی که آرام می‌کند آرام می‌شود، شکر خدا را که هست و خدای ماست. چگونه از شما بنویسم؟ شما که واژه‌ها را آسمانی می‌کنید و مهربانی و آرامشتان سرشار از ایمان و یقین است، شک ندارم تنها حضور خداوند در لحظات زندگی‌تان می‌تواند عامل این حجم از آرامش و متانت باشد.

راهنما یعنی نشان‌دهنده مسیر تاریکی به نور، غم به شادی، نفرت به عشق، راهنما یعنی نمایانگر راه رسیدن به آرامش، نمایانگر راه بهشت و نجات از جهنم درون.‌معنای کلمه راهنما و بزرگی آن جایگاه و قدرت نفوذ بر دل‌های ما حقیقتا کار سختی است که قابل بیان نیست، من تا زمانی که در این راه قدم نگذاشته بودم خیال می‌کردم که دنیا تمام شده و محبت و عشق وجود ندارد.

روزی که پا به کنگره گذاشتم و با کنگره آشنا شدم بعد از سه جلسه مشاوره صدای دلنشین شما را شنیدم و سر لژیون شما نشستم. راهنما عزیز شما من را از جهنمی که سال‌ها وجودم را تسخیر خود کرده بود نجات دادید، روزی که شما را دیدم جسم و روحم را غبار غم فرا گرفته بود، نه چیزی را می‌دیدم، نه چیزی را می‌شنیدم و نه امیدی داشتم.

شما چراغی در دست گرفتی و مرا به سرزمین نور و عشق هدایت کردی، آرامش قلبت و گرمای دستان مهربانت را کم داشتم، آمدی و بدون هیچ چشم‌داشتی با من پیمان بستی که همچون کوه کنارم بایستی تا بیاموزم اندیشیدن را، امید را، رسم زندگی را و ایستادگی را. آب حیات را جرعه جرعه در پیمانه زندگیم ریختی تا خزان زندگیم را به بهار تبدیل کنی.

گاهی آموزگارم می‌شوی تا به من بیاموزی تمام دانسته‌هایت را، الفبای زندگی را به من سرمشق دادی و با صدای پر مهرت در گوشم زمزمه کردی عشق را، گذشت را، صبر و مهربانی را و چگونه زیستن را. گاهی همچون مادری نگران هستی که من از داشتنش محروم بودم ولی نگاه مادرانه شما را حس کردم وقتی سنگینی نگاه و غم صدایم را که مانند غبار بر قلبم نشسته می‌بینی مرحم زخمم می‌شوی.

گاهی همچون خواهر رازدار تمام ناگفته‌هایم می‌شوی و گاهی همچون پدر می‌شوی با جذبه و مغرور که تنها با یک نگاه با فرزندش صحبت می‌کند و پیامش را می‌رساند. سخنانت آن چنان دل‌نشین بودند که تمام ناخوشی‌هایم از یاد رفتند و خورشید نگاهت چنان گرمایی به‌ وجود یخ‌زده‌ من تاباند که جان تازه‌ای به من بخشید، حتی نگاهت با من حرف زد و مرا وادار به تغییر کرد و ناامیدی را تبدیل به دنیایی از امید و حرکت نمود.

آمدی و مرا دلگرم کردی تا جاده پر پیچ و خم زندگی را با امید طی کنم. واژه سپاس در برابر از خودگذشتگی‌ها و ایثار شما ذره‌ای بیش نیست، تنها دارایی من برای شما دعای خیری است که به پاس تمام الطافتان می‌توانم بدرقه راهتان کنم تا پایدار باشید، تا بمانید برای من و هزاران هزار انسان دیگر به مانند من. گام نهادن در این راه با حضور عاشقانه راهنمای خوبم و به خواست و مشیت خداوند صورت گرفت از اعماق قلبم هفته راهنما را به شما و تمام راهنمایان کنگره۶۰ تبریک می‌گویم. 

همسفر لیلا همسفر محمد رهجوی راهنما همسفر مریم ( لژیون نهم)


راهنمای عزیزم…

نمی‌دانم از کجا باید آغاز کنم، از تاریکی‌ها یا از روشناییِ بعد از آن؟ از رنج یا از آرامشی که امروز در قلبم جوانه زده است؟ سال‌ها در دالان‌های تاریک جهل، ترس و ناامیدی سرگردان بودم هر چه بیشتر می‌دویدم، بیشتر در گردابی می‌افتادم که پایانش مرگ بود نه مرگ جسم، بلکه مرگ روح تا روزی که دست‌های تو را دیدم دستی که نه برای گرفتن؛ بلکه برای بخشیدن و رهایی دادن دراز شده بود.

در مسیر کنگره۶۰، فهمیدم راهنما بودن یعنی عشق در عمل. تو فقط راه نشان ندادی؛ بلکه خودت شدی چراغ این مسیر. یادم دادی انسان بودن فقط در گفتار نیست، در تکرار تلاش برای بهتر شدن است در خدمت، در ایمان و در امید. چه بسیار شب‌هایی که در سکوتِ دل، صدای حرف‌هایت را مرور کردم چه بسیار روزهایی که در اوج درماندگی، جمله‌ای از تو مرا دوباره بیدار کرد.

راهنمای عزیزم، برای من فقط یک هم‌سفر آگاه نبودی، تو شدی پلی میان جهل و دانایی. با تو یاد گرفتم که اعتیاد بیماری نیست، فرصتی است برای تولدی دوباره فرصتی برای ساختن انسانی نو از میان ویرانه‌های گذشته. با تو آموختم که درد، اگر درست به آن نگاه کنی مسیر است نه مانع و مهم‌تر از همه فهمیدم که خداوند راهش را از زبان دل‌های پاک می‌گوید و تو یکی از آن زبان‌هایی.

امروز که هفته‌ راهنما است، تنها می‌خواهم، بگویم اگر زندگی من نجات یافت، اگر چشمانم دوباره نور می‌بیند، همه از برکت حضور توست. تو نه معجزه‌گر بودی و نه مدعی، اما حضور آرام و باور محکم تو، بزرگ‌ترین معجزه‌ زندگی من شد. باشد که در این هفته‌ زیبا تمام دعای دل‌های رهاشده بدرقه‌ راهتان باشد، باشد که نوری که در ما روشن کردی هرگز خاموش نگردد. به افتخار تمام راهنمایان کنگره۶۰ به ویژه شما که معنای واقعی عشق و بخشش را به من آموختین.
با عشق و سپاس بی‌پایان.

همسفر فرشته همسفر کیانوش رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون پانزدهم)

گاهی خداوند برای نجات دل‌های خسته، فرشته‌هایی می‌فرستد ... فرشته‌هایی که نه بال دارند و نه ادعا، اما با کلامشان آرامش می‌بخشند و با حضورشان امید می‌کارند. در تاریک‌ترین روزهای زندگی‌ام ،درست وقتی که دلم از خستگی سکوت کرده بود، نوری آرام وارد مسیرم شد، نوری به نام راهنما. راهنمایی که با عشق آموزش داد با صبر همراهی کرد و با ایمان، امید را به خانه‌ام باز گرداند. روزی که وارد کنگره شدم، دلم پر از نگرانی بود و نگاهم پر از سوال ...

نمی‌دانستم که قرار است چه بیاموزم و چه کسی را ببینم در ادامه مسیر زندگی. راهنما عزیزم به من آموختی که چگونه حال خودم را خوب کنم چگونه آگاهانه زندگی کنم و چگونه همراه و همسفری باشم که از روی عشق باشد نه از روی ترس و کنترل. اگر امروز میتوانم از آرامش سخن بگویم، اگر امروز در خانه ام امید جریان دارد؛ اگر لبخند‌هایم از جنس اطمینان است همه را مدیون راهنمایی‌های تو هستم خانم زهرا عزیزم.

تو خودت این مسیر را رفته‌ای...درد را چشیده‌ای، صبر را تمرین کرده‌ای، آموزش دیده‌ای و به تعادل رسیده‌ای و امروز با دستانی پر از تجربه و قلبی پر از محبت دست مرا گرفتی. از تو آموختم که همسفر بودن یعنی رشد کردن، یعنی تغییر دادن نگاه، یعنی مسؤل بودن نسبت به حال خودم. آموختم که عشق واقعی آگاهانه است نه با سرزنش همراه است، نه با تحقیر، نه با عجله. گاهی فقط یه جمله کافی بود تا دوباره بایستم. گاهی فقط آرامشت طوفان ذهنم را خاموش می کرد.

تو به من یاد دادی قرار نیست کسی را نجات بدهم، باید خودم را بسازم تا بتوانم همراه درستی باشم. خانم زهرای عزیزم با تمام وجود از تو سپاسگزارم. سپاس برای صبر بی‌پایان، برای آموزش‌های خالصانه‌ات، برای مهربانی‌هایی که بی‌منت نثارمان میکنی.

سپاس که باورم کردی؛ حتی وقتی خودم هنوز به خودم ایمان نداشتم... اگر امروز حال من بهتر است؛ اگر خانواده‌ام طعم آرامش را چشیده است، سهم بزرگی از این نعمت، متعلق به توست. امیدوارم بتوانم رهجویی باشم که شایسته راهنمایی‌ات باشد و روزی همان نوری را که از تو گرفتم، به دل همسفری هدیه بدهم.

همسفر نازنین مریم رهجوی راهنما همسفر عذری (لژیون دهم)

حال که می‌خواهم دلنوشته‌ای برای هفته راهنما بنویسم، نمی‌دانم از چه کلماتی استفاده کنم تا بتوانم احساساتم را بیان کنم؟ شاید کلماتی وجود نداشته باشند تا بتوانم آنطور که شایسته این جایگاه است آن‌ها را به کار ببندم و بیان احساساتم را با آن کلمات به نگارش در بیاورم؛ اما ناگزیرم که از بهترین‌ها استفاده کنم تا شاید لایق ایشان باشد. "اقرأ و ربک الاکرم، الذی علم بالقلم بخوان که پروردگارت از همه بزرگوارتر است. همان که به وسیله قلم تعلیم نمود."

به انسان آنچه را که نمی‌دانست یاد داد، حمد و سپاس بزرگترین معلم و راهنمای جهان هستی را و اما راهنما و رب‌هایی هم نیز هستند که در زمین خدایی می‌کنند که من مثال آنها را در کنگره۶۰ به فراوانی هم با چشم سر هم با چشم دل دیده و حس کردم. می‌دانم که لایق بهترین‌ها هستی ای آرام جان، درود بر تو ای گوهر گرانقدر و ای دوره گرانبهای قله‌های ایثار و استقامت تو با نسیم علم و دانشت طراوت خاصی به این بدن خواب رفته و ناآگاه من بخشیدی.

تو باعث شدی تا من از تاریکی و ذلت جهل به سوی روشنایی و سربلندی علم و از غبارکده بی‌معرفتی و ناآگاهی به سوی دهکده علم معرفت راه یابم به راستی اگر تو نبودی چه کسی دستگیر من در این طوفان سهمگین زندگانی و در این تاریکی‌های عظیم نفس من میشد؟ و من را به سوی کشتی پربار علم و معرفت و رهایی از بندها راهنمایی می‌کرد، مگر نه این است که تو چراغ راه من در این دهکده امتحان و بلکه ظلمت کده غفلت و از خدا بی‌خبری شدی.

تو که به عنوان یک راهنما دلسوز هیچ‌گاه دست پر مهر و محبت و مملو از امیدت را از سرمن بر نداشتی و شب و روز به راه درست و صراط مستقیم بودی. همان راهی که تمام پیامبران الهی و امامان معصوم تا آخرین نفسشان سعی داشتند، مردم را از منجلاب غفلت و انحراف به سوی رستگاری ابدی سوق دهند و راهی که فلاح و رستگارى من در آن نهفته است. پس این تو بودی ای راهنمای آزاده که آزادی، رهایی، آزادگی، صبر و عشق را به من آموختی و به من یاد دادی که چگونه با سلاح برنده عقل و ایمان خود را از زنجیرهای اسارت و بردگی این نفس سرکش رها کنم.

درود ابدی من نثار گام‌های تو باد ای راهنمای عزیز. تو باعث شدی که من آفریدگار حقیقی خودم را با حقانیت بشناسم و به دستورات او عمل کنم و با کار هایی خدا پسندانه بجای نارضایتی او سایه لطف و مهربانیش را بر سرم احساس کنم. بهشت جاویدان جایگاه ابدیت باد ای راهنمای عزیز. به راستی که نیمکت های چوبی بیشتر از درختان سر سبزه جنگل میوه می‌دهند. وقتی ریشه در نگاه رب، استاد و راهنما داشته باشم و گوش دل، بر کلام او بسپارم؛ چرا که خود، درختی است که هر لحظه، با کلامش، شاخه‌هایش را به جان تشنگان دانش و علم کنگره پیوند می‌زند.

به خاطر تمام زحماتت، تمام عشق ورزیدن‌هایت، به خاطر تمام ایثارت، گام های استوارت، نوازش‌های مادرانه، خواهرانه، پدرانه و دوستانه‌ات که با کلامت، مهرت، نگاهت، آغوش پر از عشقت عجین شده، بخاطر نگاه مملو از توجه و آموزشت زانوانم را بر زمین می‌زنم و سر تعظیم فرود می‌آورم و به تو ای اقیانوس عشق، محبت، علم و دانش می‌گویم، متشکرم که هستی هفته‌ات، روزت گرامی باد.

چه روزهایی که در ناامیدی سپری کردم و تو امید به من دادی روزهایی که در رنج خشم نفرت و منیت بودم و تو عشق را نثار نفسم کردی به راستی چطور می‌توان جبران کرد و قدردانی نمود چه روزهایی که در نادانی به سر می‌بردم و تو با آموزش‌های پربار کنگره مرا سرشار از عشق و محبت کردی. تو مرا آگاه کردی از لطف خداوند از پاداش صبری که خداوند به انسان‌های صبور می‌دهد و پاداش روز حساب و کتاب چه روزهایی که زلیخاوار فریاد یوسف گم‌گشته‌ام را سر می‌دادم (منظور از یوسف گمگشته نفس غرق در تاریکی‌ام است).

تو مرا به صبر عشق و رهایی دعوت کردی من در کالبد تو چیزی بزرگتر از تو را حس می‌کنم. من در تو نور خدا را دیدم همان خالق بی‌همتا را می‌گویم خداوند در کنارم بود و هست. تو برگزیده خدایی بر روی زمین، تو در نفس من بذر محبت و عشق و انسانیت را کاشتی. اکنون این بذر ریشه داده و تبدیل به نهالی که بوی تو را می‌دهد نگاه تو را دارد به راه عشق و ایمان و محبت ادامه خواهد داد. در پایان این دلنوشته میخواهم بگویم روزی که من راهنما بشوم.

من نیز همانند تو به  انسان‌های دربند تاریکی، انسان‌هایی که از مسافرانشان در این تاریکی محبتی حس نکردند، انسان هایی که تنها ماندند تا عشق را پرورش دهند، تا علم را شکوفا کنند، همانند تو، چونان که با من کردی، محبت خواهم کرد و رهرو راهت خواهم بود. اما این سوال در ذهن من همیشه تداعی می‌شود، محبت و عشق و ایمانی را که تو در دلم در قلبم، در جانم شعله‌ور کرده‌ای چگونه می‌توانم جبران کنم؟ هفته راهنما را به تمام راهنمایان کنگره۶۰ و راهنمایان راه عشق محبت، عقل و ایمان تبریک و تهنیت عرض می‌کنم.

تنظیم و ارسال: همسفر فرشته رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون پانزدهم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی صالحی

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .