English Version
This Site Is Available In English

دلنوشته

دلنوشته

همسفر هنگامه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون هفتم)


نمی‌دانم چگونه می‌شود قدردان کسی بود که فقط درس نداد؛ بلکه راه رفتن در مسیر دانایی را آموخت. حضور شما در زندگی من، شبیه دستی بود که در تاریکی تردیدها، آرام و مطمئن مرا به سمت روشنایی هدایت کرد. روزهایی بود که خسته می‌شدم، ناامید می‌شدم و حتی به ادامه مسیر شک می‌کردم، اما نگاه امیدوارکننده و حرف‌های دلگرم‌کننده ی شما، دوباره مرا به ادامه راه امیدوار می‌کرد. شما برای من فقط یک راهنما نیستید، نماد صبوری، دانایی و انسانیتی هستید که همیشه در خاطرم خواهد ماند.

هر صفحه‌ای که نوشتم، هر قدمی که برداشتم و هر موفقیتی که به آن رسیدم، بخشی از آن را مدیون راهنمایی‌ها و دلگرمی‌های شما هستم. شاید واژه سپاسگزارم برای بزرگی لطف شما کوچک باشد؛ اما از صمیم قلب می‌گویم که حضور شما یکی از ارزشمندترین اتفاق‌های مسیر ناهموار زندگی من بوده است. آن روزهایی که با من بغض کردید اشک ریختید خوشحال شدید و غمگمین، راهنمایی کردید تا از کور راه ها به موفقیت کوچک و بزرگ برسم فقط می گویم: امیدوارم همیشه سلامت، آرام و درخشان باشید و سایه مهرتان بر سر ما مستدام باشد.

همسفر لیلا رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون هفتم)


در ابتدا از خداوند بسیار شاکرم که راه کنگره را به من نشان داد و به من مسیر درست زندگی کردن را آموخت. هر موجودی درهستی نیاز به معلم و راهنما دارد؛ زیرا هیچ انسان یا موجودی وجودندارد که کامل باشد و همه چیز را بداند. انسان همواره نیازمند به آموختن و یادگیری است و برای همین است که باید از آموزگار دلسوز خود بیاموزد.

راهنما عزیزم شما برای من اسطوره صبر و مهربانی هستید؛ زیرا من وقتی از همه جا نا امید شده و غم بزرگی داشتم تنها شما بودید که مرا به زندگی دوباره وصل کردید. از خدای مهربان می‌خواهم برکت خدمتی که بدون هیچ چشم‌داشتی برای من کردی، بدرقه راهت باشد که بمانی سالیان سال برای من و هزاران انسان مانند من و در آخر هفته راهنما را به راهنمای عزیزتر از جانم و همه راهنمایان کنگره۶۰ تبریک می‌گویم.

همسفر ملیحه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون هفتم)


آموخت به من استاد، اعجاز پریدن را.‌ من‌ گمشده ای بودم، در پشت هزاران راه. هرلحظه برایم گفت اسرار رسیدن را، در زیر تگرگ غم، چترش به سرم وا شد. در کوچه تنهایی، یک همهمه برپاشد.

روزها و ماه‌ها می‌گذشتند و من هر روز فرسوده‌تر از روز قبل، نه تنها شب‌ها، بلکه روزهایم نیز تاریک بودند.‌نه امیدی، نه دست گرمی که دستان سرد و ناتوانم را دربرگیرد. همچون زندانی بودم که تمام امیدش را از دست داده؛ اما در انتظار کسی که در زندان را برویم بگشاید تا رنگ نور را ببینم.‌تا آزاد شوم از غم،‌ تا آزاد شوم از تنهایی و سرگردانی، تا آزاد شوم از تاریکی...
و آنگاه بود که تو آمدی.

مرا درآغوش گرفتی، دستهای سردم را گرفتی و مرا از دل تاریکی به نور و روشنایی بردی. دست‌های سرد من دست‌های تو را کم داشت، تو آمدی و بدون هیچ منتی مرا به سرزمین عشق روانه کردی. خشم مرا گرفتی محبت هدیه کردی.‌نفرت را گرفتی عشق هدیه کردی. گرمای نگاهت چنان به وجود یخ زده ام نشست که جان تازه ای به من بخشید. آمدی و به من یاد دادی سختی های زندگی را با امید ادامه دهم.

راهنما یعنی نشان دهنده مسیر تاریکی به نور، غم به شادی ، نفرت به عشق. و تو مرا از جهنمی که سال‌ها وجودم را تسخیر کرده بود نجات دادی. چگونه از شما بنویسم؟ شما که واژه ها را آسمانی می کنید و مهربانی و آرامشتان سرشار از ایمان و یقین است.

استاد و راهنمای عزیزم واژه ی سپاس در برابر از خودگذشتگی و ایثار شما ذره ای بیش نیست. دستانت را در قلبم میبوسم. و به احترامت تمام قد می ایستم.
هفته راهنما را خدمت شما و تمام کمک راهنمایان کنگره۶۰ تبریک می‌گویم.

تنظیم و ارسال: همسفر فرشته رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون پانزدهم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی صالحی

 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .