English Version
This Site Is Available In English

فرشته‌های نایاب

فرشته‌های نایاب

سلام دوستان مرضیه هستم همسفر

عرض تبریک را به رسم ادب و ارادت، تقدیم می‌کنم به جمع عزیزانم در کنگره۶۰؛ به‌ویژه خدمت بنیان‌گذار گرامی و تمام راهنمایان فداکار. این هفته، هفته‌ راهنماست و این فرصتی است تا مراتب سپاسگزاری خود را به طور خاص، خدمت بانوی دوست‌داشتنی، خانم اعظم عزیز و تمام راهنمایان پرمهر ابراز کنم. داستان من، از سال‌های ۸۸ و ۸۹ آغاز می‌شود؛ روزهایی که حال روح و جسمم چنان آشفته بود که توان ایستادن نداشتم. کفش‌ها برای پاهایم سنگین بودند و دستانم قدرت در دست گرفتن تسبیح را نداشتند. در آشپزخانه، با لرزشی چون بید، بندبند وجودم می‌لرزید و دندان‌هایم به هم می‌سایید. مصرف بی‌وقفه قرص‌های اعصاب، افسردگی، استرس و اضطراب وزنم را رو به افزایش می‌برد و هر لحظه درگیر این تفکر بودم که چگونه از این وضعیت ناهنجار نجات یابم. با این حال، هیچ‌گاه تسلیم ناامیدی نشدم. امیدم همواره به خدا و اهل بیت (ع) بود. نماز می‌خواندم، قرآن می‌خواندم، روضه و مولودی می‌گرفتم، مسجد و حسینیه را جارو می‌کردم، نذر و نیاز می‌کردم و با خود می‌گفتم: «چون می‌گذرد، غمی نیست؛ این روزها نیز خواهد گذشت.» خود را با کلاس‌های مورد علاقه‌ام و پیاده‌روی سرگرم می‌کردم. هرگز جار نزدم که مصرف‌کننده دارم. در جمع‌ها، چه مجالس قرآن و چه سایر محافل، سکوت اختیار کرده و همواره شنونده بودم، با این امید که آینده‌ فرزندانم روشن شود.

بچه‌ها گاهی می‌پرسیدند: «چرا بابا دیر می‌آید؟ چرا خواب ندارد؟ چرا حالش این‌طور است؟» و من با وجود خرابی حال خودم، با مثال‌هایی از زندگی اهل‌بیت (ع) که از کودکی با قصه‌هایشان بزرگ شده بودم، فضاء خانه را آرام نگه می‌داشتم و آینده‌ساز زندگی‌شان بودم. تا آن‌که روزی به همسرم گفتم: «کاش این داستان اعتیاد را کنار بگذاری»، اما او قبول نمی‌کرد و منکر مصرف بود. سپس، آن معجزه رخ داد. روزی هنگام بازگشت از پیاده‌روی، وقت اذان مغرب بود. رو به آسمان کردم و با تمام وجودم با خدای مهربان سخن گفتم: «خدایا، اگر صلاح می‌دانی، فردی، بنده یا شخصی را سر راهم قرار ده تا به کسانی که حال خراب دارند، راه و رسم زندگی را بیاموزد.» خدای منزه و بی‌نهایت مهربان، در سال ۱۳۹۲، راه کنگره را بر من گشود. با ورودم، هزاران بار شکر کردم؛ چه راهنمایان عاشق و چه جایگاه زیبایی! حال دلم فوراً خوب شد. شش ماه اول، با اجازه‌ راهنمای عزیزم و با عشق به مسافرم، گفتم که متأسفانه ایشان مرا دو ماه از کنگره منع کردند.

دو ماه بعد، خودشان گفتند بروم؛ اما خودشان همراه نشدند. هشت سال گذشت و ایشان فقط مرا تا دم در کنگره می‌بردند و بازمی‌گرداندند. قصه ادامه داشت تا این‌که مرزبان صدایم کرد و گفت: «صندلی‌ات را به رهجویانی بده که نیازمندترند؛ فعلاً از برداشت‌هایت استفاده کن تا اذن سفر (برای مسافر) برسد، آن‌گاه با هم سفر کنید.» آن لحظه امیدم شکست، اما گفتم: «چشم عزیزم، هر چه خیر باشد.» از درون حال من خراب شد، ولی با این وجود، ۳ سال از کنگره دور شدم. سرانجام در سال ۱۴۰۳، با مسافرم صحبت کردم و ایشان پذیرفتند. قدم رنجه فرمودند و به کنگره آمدند. با هم سفر کردیم، ۴۰ سی‌دی را به اتمام رساندیم و اکنون نیز در حال نوشتن سی‌دی هستیم. هرگاه با خود یا خدای خود خلوت می‌کنم، همیشه به خدا و اهل بیت (ع) عرض می‌کنم: اگر کنگره نبود، اگر این فرشته‌های نایاب خدا نبودند، ما واقعاً چگونه می‌توانستیم از آن شرایط ناهنجار کمر راست کنیم؟ خدا را هزاران بار شکر می‌کنم. ان‌شاءالله که این راهنمایان عاشق و تمامی خدمتگزاران شعبه سلامت، همیشه سرافراز و برقرار باشند.

سلام دوستان زهرا هستم همسفر

در ابتدا، فرا رسیدن هفته‌ راهنما را به بنیان‌گذار کنگره، جناب آقای مهندس دژاکام، جناب دکتر امین و خانواده‌ محترمشان صمیمانه تبریک عرض می‌کنم و برای ایشان عمری باعزت و پربرکت از خداوند طلب می‌کنم. هم‌چنین، این تبریک و خداقوت ویژه را به راهنمای بزرگوارم، خانم اعظم عزیز و تک‌تک کمک‌راهنمایان زحمت‌کش کنگره۶۰ تقدیم می‌دارم. اکنون که در حال نگارش این سطور هستم، مروری می‌کنم بر مسیر طی شده: نزدیک به ۱ سال و ۹ ماه از ورود مسافرم به کنگره می‌گذرد. من نیز ۳ ماه پس از ایشان و به درخواست مسافرم که امیدوار بود حال من نیز بهتر شود، قدم به این وادی گذاشتم. از همان لحظه‌ای که وارد محیط کنگره شدم، مجذوب آن شدم؛ به‌خصوص با رفتارهای دلنشین عزیزانی که هدایت‌گر ما بودند و با صحبت‌های مفید و به‌جایی که ارائه می‌دادند. این انرژی و صداقت باعث شد با قدرت به مسیر ادامه دهم.

امروز، با آموزش‌ها و تجربه‌های ناب راهنمای عزیزم، خانم اعظم، حالم رفته‌رفته بهتر و بهتر شده است. شکرگزارم که خداوند اذن حضور در این مکان مقدس و پرانرژی را برای مسافرم و خودم صادر فرمود. در قبال این همه محبت، عشق و آموزش‌های رایگان و ناب، وظیفه‌ ما رهجوهاست که فرمان‌بردار خوبی باشیم و آموخته‌ها را در زندگی روزمره خود کاربردی کنیم. همان‌طور که می‌دانیم، یک راهنما به‌جزء همین فرمان‌برداری چیزی از ما نمی‌خواهد. راهنمای عزیزم، زبانم واقعاً قاصر است که چگونه از شما برای این همه لطف و محبت سپاسگزاری کنم. ذره‌ای نمی‌توانم زحمات شما را جبران نمایم. تنها در کلامم می‌توانم بگویم: «بسیار دوستتان دارم و همیشه دعاگوی شما هستم.» از خداوند می‌خواهم که همیشه حافظ شما باشد، هیچ‌گاه در مسیر زندگی تنهایتان نگذارد و شما را به تمامی خواسته‌های قلبی‌تان برساند.

رابط خبری: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر اعظم (لژیون سوم)
ویرایش: همسفر زینب رهجوی راهنما همسفر اعظم (لژیون سوم)
ارسال: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر سکینه (لژیون دوم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی وحید

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .