تنها بودم؛ ولی فکر میکردم که تنها نیستم در عمق تاریکی بودم؛ ولی فکر میکردم در روشناییم، پر از منیت بودم؛ ولی فکر میکردم بیریاترین و بیغرورترین انسانم اصلاً مشکلاتم را نمیدیدم به اصرار همسرم بهکنگره آمدم، دائماً میگفت بیا اگر خوشت نیامد دیگر نیا آمدم که خوشم نیاید و برگردم روز اول همانروز که راهنمای تازهواردین خانم عفت در شعبه کوروش آذرپور گفت: که بعد از سه جلسه باید یک راهنما انتخاب کنی با خود گفتم من آمدهام بگویم از کنگره خوشم نیامد؛ ولی از روی کنجکاوی نگاهی بهسالن انداختم تعداد راهنمایان زیاد بود؛ ولی نگاه اول با نگاه خانم فاطمه عزیزم گره خورد، چنان مادرانه و مقتدرانه در لژیون با رهجویان صحبت میکردند که همان لحظه خواستم همین نگاه و همین مهربانی را با من هم داشته باشند؛ ولی با خودم صادق بودم بهخود گفتم تو که آمدی که نمانی برای چه مهربانی این خانم به دلت نشست؛ ولی جوابی برایش نداشتم. قرار شد جلسه دوم هم بیایم؛ البته این قراری بود که با خانم عفت گذاشتم قراری که با خود گذاشته بودم چیز دیگری بود به خانه که رسیدم در جواب اینکه کنگره چطور جایی بود گفتم نمیدانم شاید در جلسه دوم نظرم را اعلام کردم؛ ولی راستش دچار تردید شدم من اصلاً دوست نداشتم که بهکنگره بروم؛ ولی حالا در تردیدی عمیق بودم تردیدی که برخلاف نظر و میلم بیشتروبیشتر میشد. جلسه دوم هم آمدم باز از روی کنجکاوی و شاید از روی حسی که خودم هم نمیدانستم از کجا آغاز شده به خانم فاطمه نگاه میکردم.
دزدانه ایشان را زیر نظر گرفتم و حتی استراق سمع کردم. میلم بیشتر شد و دوستداشتم خیلی راحت و بدون احتیاط به ایشان نگاه کنم و راحتتر به سخنانش گوش کنم. خانم عفت که گفت جلسه بعد منتظرت هستم بدون تردید به ایشان گفتم چشم بهشرط حیات خدمت میرسم. جلسه سوم را با اشتیاق بیشتری سپری کردم و بالاخره انتهای جلسه سوم وارد لژیون خانم فاطمه شدم میدانستم که در لژیون باید سیدی بنویسم از همان لحظه اول بهانه آوردم؛ ولی محکم گفتند: سیدی را باید بنویسی و هیچ راه گریزی نیست. پذیرفتم ولی نمیدانستم علت پذیرشم چیست؟ بی چون و چرا قبول کردم؛ چون بهقول شاعر «دلنشین شد سخنش تا که قبولش کردم آری آری سخن عشق نشانی دارد» دنبال نشانی در سخن و رفتارش بودم تا اینکه شروع بهخواندن کتابها و نوشتن سیدیها کردم تازه فهمیدم نشانی سخنش از کجا بود میخواهم در این دلنوشته از ایشان تشکر کنم و بگویم خانم فاطمه عزیز ممنونم که در ساعت مقرر در مکان مقرر حاضر بودی و وفای بهعهد را بهگونهای زیبا و دلنشین بهتصویر کشیدی، تمام زندگیم را مدیون آموزشها و زحمات شما هستم. از خدا میخواهم فرصتی به من بدهد که ادامهدهنده طریقتتان و شیعه راهتان باشم. امید است بهفضل خدا من نیز مثل شما در ساعت مقرر در مکان مقرر باشم.
نویسنده، ویرایش و ارسال: راهنمای تازهواردین همسفر طیبه نگهبان سایت
همسفران نمایندگی کمالالملک
- تعداد بازدید از این مطلب :
93