English Version
This Site Is Available In English

ویرانگر خفته

ویرانگر خفته

ویرانگر خفته

پیچ‌ها آخر راه نیستند، اگر ما نپیچیم!

من در یک خانواده اصیل ایرانی چشم به جهان گشودم. یک خانواده فوق‌العاده مهربانی داشتم، به گونه‌ای که همه فامیل آرزو داشتند که جای ما باشند؛ از نظر مالی و عاطفی کاملاً در رفاه بودیم. احساس می‌کردم‌ که من و برادرم تنها فرزندان خوشبخت این دنیا هستیم. پدرم خیلی عاشق زن و زندگی‌اش بود، آن‌قدر به مادرم ابراز احساسات می‌کرد که من و برادرم حسودی می‌کردیم. پدرم شرکت واردات لپ‌تاپ داشت. ما هیچ مشکلی نداشتیم، تا این‌که ورق برگشت و زندگیمان از این رو به آن رو شد، شاید به قول قدیمی‌ها چشم خوردیم، نمی‌دانم!

پدری که همیشه سر ساعت ۵ خانه بود، ساعت ۱۲ شب با وضعیت غیرقابل تحملی به خانه می‌آمد، دیگر مهربانی در چشمان او دیده نمی‌شد، گویی پدر من تبدیل به آدم دیگری شده بود که او را نمی‌شناختم، زیرا نمی‌توانستم در چشمان او پرواز کنم و در دریای مهربانی او غرق شوم؛ پدرم ناز من را نمی‌کشید و موهای من را با دستان خود شانه نمی‌کرد تا به خواب برم؛ او دیگر با برادرم فوتبال دستی بازی نمی‌کرد، به مادرم نمی‌گفت که چقدر او را دوست دارد. هر شب تا دیر وقت بیرون بود و وقتی به خانه می‌آمد تا صبح بیدار بود و درنهایت روی مبل خوابش می‌برد. تلفن‌های مشکوک داشت و زود از خانه بیرون می‌رفت؛ ماه‌هابه همین روال گذشت...

من کم‌کم دعوا، بحث‌ها و مشاجره‌های پدر و مادرم را می‌دیدم. هر چه گریه می‌کردم تا تمام کنند بی‌فایده بود؛ کار به جایی رسید که مادرم رفت، من ماندم و پدر، برادر و کارهای خانه که بر روی دوش من بود. این اتفاقات باعث شد که من در سن ۱۸ سالگی در درس‌هایم افت کنم. پدرم دیگر شب‌ها به خانه نمی‌آمد و من با یک پسر ۱۰ ساله در یک خانه بزرگ تنها می‌ماندیم. وقتی پدرم می‌آمد، چهره او خیلی داغون بود. روز به روز  وضعیت‌مان همین‌طور بدتر و بدتر می‌شد؛ درنهایت پدرم ورشکست شد و کار ما به جایی رسیده بود که پول نان هم نداشتیم. چک‌های پدرم همین‌طور برگشت می‌خوردند تا حکم جلب او را گرفتند.

زندگی‌مان خیلی به‌هم‌ریخته بود و من دیگر مدرسه نمی‌رفتم. یک مدت به همین منوال گذشت تا بعد از چند ماه داشتم در اینترنت می‌گشتم، یک سایتی به چشمانم  خورد که نام آن کنگره۶۰ بود. کلینیک درمان‌اعتیاد؛ به مدیریت آقای مهندس دژاکام ،برای پدرم فرستادم و به او گفتم هر موقع از این لعنتی خسته شدی برو به این آدرس، اگر به حالت اول برگشتی که هیچ؛ اگر نه، قید ما را بزن و با او خداحافظی کردم.

۴، ۵ ماه گذشت و هیچ خبری از او نبود. یک روز که در حال گوش دادن آهنگ مرتضی پاشایی بودم و گریه می‌کردم، ناگهان تلفنم زنگ خورد؛ باورم نمیشد، شماره پدرم بود، سریع جواب دادم. صدای او را نمی‌شناختم و خیلی برایم غریب بود، از طرفی خیلی هم آرام بود، گویی تازه از خواب بیدار شده بود. او به من گفت: دیگر به آخر خط رسیده‌ام، کم آورده‌ام و می‌خواهم اعتیاد خود را کنار بگذارم. می‌دانم که من را دوست ندارید ولی خواهش می‌کنم که به من کمک کنید تا خلاص بشوم، من همزمان که اشک شوق می‌ریختم و انگار دنیا مال من شده بود پذیرفتم و تصمیم گرفتم که به حرف او اعتماد کنم.

با هم به خانه برگشتیم درحالی که اصلا باورم نمی‌شد؛ البته خانه نگویم بهتر است، چون تبدیل به ویرانه شده بود. چشمانم را به روی همه چیز بستم. با پدرم به راه افتادیم و به عبادتگاه کنگره۶۰ رسیدیم. پس از ورود به این مکان به پدرم کارت دادند و سپس عضو کنگره شد. در این‌جا دیگر به پدرم نمی‌گفتند معتاد بلکه لقب مسافر را به او و همسفر را به من دادند. از آن ظلمت و تاریکی به نور و روشنایی رسیدیم و با کمک آقای مهندس، راهنمای پدرم و راهنمای خودم به رهایی رسیدیم.

اکنون ۳ سال است که آزاد و رها هستیم و بعد از رهایی پدرم به دنبال مادرم رفتیم و او به خانه برگشت. خدایا شکرت که یک همچین فرصت دوباره‌ای به خانواده و زندگی ما عطا کردید. می‌گویند از هر دست بدهی از همان دست پس می‌گیری، من در حیرت هستم که آقای مهندس دژاکام تا امروز این همه دست را گرفته و این همه به انسان‌ها محبت کرده است، در کدام یک از آسمان‌ها جای دارد؟ من نمی‌دانم، نمی‌دانم با چه زبانی باید تشکر کنم، فقط امیدوارم که با کاربردی کردن آموز‌ش‌ها و چشمه جوشان و رود خروشان شدن خود بتوانم کمی از لطف استاد بزرگ را جبران کنم.

زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق همان فردایی‌ است که نخواهد آمد
تو نه دیروزی، نه فردایی، طرف تو پر از بودن توست
زندگی فهم نفهمیدن‌هاست
زندگی پنجره‌ای باز به دنیای وجود است
تا این پنجره باز است، جهان با ما هست
آسمان، نور خدا، عشق و سعادت بالاست
فرصت این پنجره را دریابیم
دل نبندیم به نور، دل نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساخت دل بگیریم
رو به این پنجره با شوق سلامی بکنیم

نویسنده: همسفر کبری رهجوی راهنما همسفر مهناز (لژیون دوم)
رابط خبری: همسفر کتایون رهجوی راهنما همسفر مهناز (لژیون دوم)
عکاس: همسفر ملیکا رهجوی راهنما همسفر مهناز (لژیون دوم)
ویراستاری و ارسال: همسفر مائده رهجوی راهنما همسفر فرنگیس (لژیون سوم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی ابن‌سینا

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .