
خلاصه سخنان استاد:
وادی سیزدهم از آن جمله وادهایی است که میگوید: پایان هر نقطه سرآغاز خط دیگری است. به این درک رسیدم که هیچ چیز پایانی ندارد و تمام نمیشود. همه ما به قرآن اعتقاد و ایمان داریم و میدانیم که مرگی وجود ندارد و انسان با مرگ از بین نمیرود و بعد از این دنیا، دنیای دیگری نیز وجود دارد و دوباره به زندگی خود ادامه میدهد. حال این زنده شدن دوباره در دنیای دیگر، قرار است ما چه کارهایی انجام دهیم. در وادی سیزدهم مثلثی داریم به نام عقل، عشق و ایمان که ما را به آرامش درونی و به آن حال خوب میرساند؛ یعنی زمانیکه عقل خود را به کار میاندازم، تصمیم میگیرم که کاری انجام دهم یا حرفی بزنم؛ وقتی با فکر کردن حرفی از دهان من بیرون میآید، امکان دارد خط زندگی من را تغییر دهد. آن نقطهها به هم وصل میشوند و تبدیل به خط دیگری میگردند، خطها هر کدام یک چیزی را دنبال میکنند و یکجا تمام میشوند و دوباره از جایی شروع میکنند، این خطها تمامی ندارند. تمام این مسائل و عشق واقعی را در کنگره، از راهنمای خود و راهنمایان دیگر آموختهام. روز اول که به کنگره آمدم گفتم: چهقدر خوب است که راهنمایان بالا میروند و شال دارند، دوست داشتم راهنما شوم؛ ولی بعد از مدتی متوجه شدم که چه کار سختی است، با ۲۵ نفر در ارتباط باشی و آن افراد از مشکلاتشان با راهنما صحبت میکنند، با خود گفتم: مگر میشود راهنما بتواند هم مشکلات خود و این همه فرد را حل کند، این برای من یک سوال بزرگی بود و به چه قیمتی راهنمایان از زندگی خودشان بزنند و به اینجا بیایند، آیا حقوقی میگیرند؟؛ وقتی که این سوال را از راهنمای خود پرسیدم، چیزی جز عشق جوابی نشنیدم و تمام سوالهای من را با یک کلمه، به نام عشق پاسخ دادند. همه آنها در یک خدمت بیمنت و از خود گذشتگی معنا شد. من اگر عشق واقعی نسبت به همسر خود داشته باشم؛ همانند عشقی که به فرزند خویش دارم بیمنت باشد، آن عشق، عشق واقعی است. ایمان چیست؟ ایمان تجلی نور خداوند در انسان است. صفات خداوند در انسانها وجود دارد، انسانی که عقل، ایمان و عشقش در تعادل قرار گیرد، انسان آرامی است. یک روز راهنمای خود را در آغوش گرفتم و گفتم: چیزی نمیخواهم جز آن آرامشی که دارید، به من هم بدهید گفت: فقط صبر کن و گفتم چشم، گذشت و خداوند خواست که استاد جلسه وادی سیزدهم شوم. الان متوجه میشوم در آن مثلث چه باعث شد، منِ همسفر اینجا حضور داشته باشم و این لبخند برروی چهره من باشد و اینقدر آشفته نباشم. اینها همه در بستر آن خمر است. بعضی وقتها دوست دارم به یک فقیر کمک کنم، ولی نمیتوانم دستم را در جیب خود ببرم و به آن فرد کمک کنم. شاید آن زمان حالم خوب نباشد؛ ولی وقتی کمک میکنم و آن بخشش را انجام میدهم حالم خوب میشود و این خیلی جالب است شاید برای همه ما اتفاق افتاده باشد. چه اعتقاد داشته باشیم یا نداشته باشیم؛ ولی آن کمک را انجام میدهیم و حال خوبی در من ایجاد میشود، این به خاطر وجود خمر است؛ چون با عشق میخواهم به آن فرد محبت کنم، دستش را بگیرم و با این هزینه کم، لبخند به چهرهاش بیاورم و با ایمان این اعمال خوب از ما سر میزند که باعث میشود، بعضی از افراد، آن نور در چهرهشان به وجود بیاید. من ناخواسته وارد کنگره شدم، در رفت و آمدهای مسافرم کنجکاو بودم که پنجشنبهها کجا میرود، آن را دنبال کردم که به در شعبه رسیدم، داخل آمدم، مرزبانها مرا در آغوش گرفتند و روی یک صندلی نشستم. از دور یک عدهای را دیدم که سفیدپوش بودند، مثل اینکه وارد بهشت شدهام. استاد میفرمایند: در همه انسانها ایمان وجود دارد؛ ولی اندازه آنها فرق میکند که آن افراد را بالا و پایین میکند؛ زمانی ما حالمان خوب میشود که در تعادل باشیم. اینجا انسانهای خوب زیاد پیدا میشوند که از ناراحتی من ناراحت و از خوشحالی من خوشحال میشوند. خمر واقعی به نظر من آن احساس و حال خوب است. اتفاقاتی که در زندگی ما انسانها رخ میدهد، همه را خود فرد به وجود آورده است. این ایستادگی و قوی بودن را ما در کنگره یاد گرفتهایم و تمام خطهایی که در مسیر زندگی ما قرار دارند پایانی ندارد. ما باید بتوانیم خودمان را از نظر مالی قوی کنیم و انشاءالله بتوانیم در تمام مسائل موفق باشیم.
تایپیست: همسفر فائزه رهجوی راهنما مریم (لژیون نوزدهم)، همسفر فریبا رهجوی راهنما همسفر محبوبه (لژیون پنجم)
ارسال مطلب: همسفر الهام نگهبان سایت
- تعداد بازدید از این مطلب :
4