من آب میآورم؛ تو از این آب آنقدر بنوش که سیراب شوی، نه زیر آب.
آنقدر که زمین و آسمان را شب و ظلمت فرا گیرد؛ اما تو از میان سبزهها نور را بیاب.
ماه رجب بود. روزه بودم. سفره افطار را چیدم و منتظر اذان نشستم. دلم گرفته بود. با اینکه مسافرم کنگره میرفت؛ اما هیچ درکی از کنگره نداشتم. امروز که خودم با کنگره و صحبتهای آقای مهندس آشنا شدم، با خودم فکر میکنم و میگویم، چرا من مسافرم را تنها گذاشتم؟ چرا همراهیاش نکردم؟ چگونه مسافرم سیدیها را در منزل گوش میداد و مینوشت؛ ولی من حتی یکبار صدای پیام مهندس را نشنیدم و تلنگری نخوردم؟ یاد آن آیه قرآن افتادم که خداوند میفرماید: «بر قلبهایشان مهر زده شده است؛ گویی کر و کورند.» امروز با خودم میگویم انگار حکایت من هم همین بوده است؛ حتی یک کلمه از این سیدیها در من رسوخ نکرد و واقعاً غرق جهالت، نادانی و ضدارزشها بودم. همیشه دیگران را سرزنش میکردم و همه را مقصر وضعیت زندگی خود میدانستم، جز خودم، تا اینکه کمکم یاد گرفتم باید رها کنم، ببخشم و از خود شروع کنم. زمانیکه ذرهای در خودم تغییر ایجاد شد، روزنهای از نور برایم نمایان شد. آن شب، سر سفره افطار، در نهایت تنهایی، دلتنگی و غربت، دستهایم را برای دعا بالا بردم، از خدا طلب بخشش کردم، از اعماق دل گریستم و از او خواستم مسیرم را روشن کند. با اینکه مسافرم گفته بود جشن همسفر است و میدانستم؛ اما فقط وقت تلف میکردم و با خودم کلنجار میرفتم که همان لحظه گوشیام زنگ خورد، خواهرم بود؛ انگار میدانست دلم گرفته و درگیرم. گفت: «چکار میکنی؟» برايش توضیح دادم که سرسفره افطار نشستم و گفتم به جشنی هم دعوت هستم؛ ولی حوصله ندارم. با تشویقهای خواهرم، راهی کنگره شدم.
اولش با همان حال بد وارد شدم. وقتی دیدم، انگار جلسه به جشن نمیخورد. به قسمت همسفران رفتم، گفتند مگر به شما اطلاع ندادهاند؟ جشن به هفته بعد موکول شده است. من هم که انگار از خدا خواسته بودم، تشکر کردم و خواستم برگردم که مرزبان مهربان، در آغوشم گرفت و گفتند هنوز یک ربع به پایان لژیونها مانده، بنشین تا بیشتر با این مکان آشنا شوی. بدون هیچ حسی، اطراف را نگاه میکردم. همسفران با پوشش سفید، شالهای سفید و آن شالهای رنگی که روی شالهای سفیدشان انداخته بودند. ناگهان جلسه تمام شد. فضای عجیبی بود. همه با لبخند، از عمق وجود خود همدیگر را بغل میکردند، تا نوبت به من رسید و مرا در آغوش گرفتند. طوری میخندیدند، با عشق نگاهم میکردند، که با خودم گفتم نکند اینها من را میشناسند؟ انگار میدانند چقدر غمگین، تنها و دلگیرم، اشک در چشمانم جمع شد. آنقدر به من انرژی دادند که حالم واقعاً خوب شد. وقتی با مسافرم راهی خانه شدیم، من دیگر میخواهم با تو بیایم اینجا خیلی خوب است واقعاً تنها مکانی بود که آدمها بیریا، بدون قضاوت، فقط تو را برای خودت میخواهند و بدون اینکه بدانند که هستی، به تو عشق و محبت میدهند. منتظر جلسه بعدی شدم. جلسه بعد، جشن همسفران بود؛ خیلی انرژی گرفتم و خوش گذشت. امروز هم به کمک راهنمای عزیزم، آموزشهای زیادی دیدم و تصمیم گرفتم هر تازهواردی که میآید، با لبخند و انرژی در آغوشش بگیرم تا او هم مثل من عاشق کنگره شود.
وقتی در وادی اول پا گذاشتم، با تفکر فهمیدم دنیای من چقدر تاریک است و چقدر در تاریکیهایم غرق شدهام. فهمیدم باید ذرهذره از این دنیای جهل و تاریکی خارج شوم و وارد دنیای نور، روشنی، عشق و محبت شوم. تسویه و تزکیه کنم که به قول آقای مهندس، کاری بسیار دشوار است. امروز در وادی سیزدهم بهخوبی میدانم که پایان هر نقطه، سرآغاز خط دیگری است. من سفر اول خودم را تمام کردم و باز هم ماه رجب بود که برای رهایی رفتم. جالب اینکه رهایی من در تهران، همزمان با کارگاه هفته همسفران بود و توفیق داشتم خانواده آقای مهندس را هم از نزدیک ببینم؛ اما خوب میدانم هنوز زمان زیادی لازم است تا کامل تزکیه شوم و اضافهوزن من نیز خود یک تاریکی است. خدا را شکر خط جدید زندگیام را هم با آغاز سفر در لژیون جونز و تغذیه سالم شروع کردهام و از این بابت بسیار خرسندم. سپاسگزار خداوند نور هستم، سپس سپاسگزار آقای مهندس، پیامآور عشق و محبت و همچنین راهنمای خوبم، امیدوارم بتوانم در این مسیر بهدرستی قدم بردارم، از برکات لژیون تغذیه سالم بهره و لذت ببرم و روزی من هم خدمتگزار لایقی شوم و به انسانهای در راهمانده؛ مانند خودم، کمک کنم. من به لطف و محبت خداوند بسیار امیدوار، با اینکه مشکلات و گرههای زندگیام هنوز هست؛ اما با امید به خداوند، صبر، تلاش و کوشش ادامه میدهم تا بتوانم نور را در زندگی خودم بیابم.
نویسنده: همسفر عذرا رهجوی راهنما همسفر عاطفه (لژیون سوم)
رابط خبری: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر عاطفه (لژیون سوم)
ارسال و ویرایش: همسفر الهام رهجوی راهنما همسفر عاطفه (لژیون سوم) دبیر اول سایت
همسفران نمایندگی بیرجند
- تعداد بازدید از این مطلب :
117