English Version
This Site Is Available In English

بزرگترین هدیه آرامش است

بزرگترین هدیه آرامش است

قبل از این‌که قلم بر دست گیرم و از احوال دلم بگویم باید اول سپاسگزاری کنم از آن‌هایی که زندگی دوباره به من، مسافرم و فرزندانم بخشیدند. از آقای مهندس و خانواده محترمشان که تمام روزها و شب‌هایشان را وقف کنگره کردند تا درد خانواده‌های دردمند دوا شود، صمیمانه سپاسگزارم، هم‌چنین از تمامی کسانی که برای شعبه نیمایوشیج زحمت کشیدند تشکر می‌کنم که حال خوش امروز خود و خانواده‌ام را مديون این بزرگواران هستم.

روزها به سختی و سیاهی سپری می‌شد، کانون خانواده سرد و دیگر صدای خنده در زندگی ما جایی نداشت، همه از هم جدا شده بودیم، فرزندانم نه مهر پدر می‌دیدند نه شوق مادر، نگرانی در چشمانشان موج می‌زد، قرار است چه زمانی این شب تیره به روشنایی صبح برسد؟

دخترم شب‌ها با بوی مواد که از تراس به اتاقش می‌آمد و خواب را از چشمانش می‌ربود، تبدیل به دختری افسرده و پر از استرس شده بود که با هیچ هدیه‌ای شاد نمی‌شد و می‌گفت: بزرگترین هدیه برای من آرامش است. صدای دعوای پدر و مادر شده بود لالایی شب‌های سرد و تاریکش و از تمام دوستانش دور شده بود که مبادا بفهمند پدرش معتاد است. مسئولیت من هر روز بیشتر و بیشتر می‌شد و مسافرم از ما دورتر و دورتر می‌شد، دیگر من و فرزندانم را نمی‌دید، مواد تمام زندگی‌اش شده بود. پسرِ شیرخواره‌ای داشتم و هیچ امید به زندگی فرزندانم نداشتم، شبی نبود که با گریه نخوابیده باشم.

هميشه می‌گفتم: خدایا! ای کاش صبح، دیگر بیدار نشوم، دیگر توان نداشتم، تمام دعای من مرگ خودم بود تا این‌که خدا صدای من و فرزندانم را شنید و فرصت زندگی دوباره به ما داد. مسافرم وارد کنگره شد، باید بگویم مثل یک خواب شیرین و باور نکردنی بود. وقتی من به عنوان همسفر در مسیر کنگره قرار گرفتم بعد از یک ماه ايمان آوردم که کنگره قرار است زندگی جدیدی به ما هدیه بدهد، هر روز که می‌گذشت من و مسافرم بیشتر عاشق کنگره می‌شدیم، هر چه عشق ما به کنگره بیشتر می‌شد، عشق بین خودمان هم بیشتر می‌شد. کانون خانواده دوباره گرم شده بود باید بگویم گرم‌تر از قبل، صدای خنده‌‌های فرزندانم دوباره بلند شده بود، آن‌قدر عشق بین ما زیاد شد که حس می‌کردیم تازه یکدیگر را پیدا کرديم.

هیچ وقت فکر نمی‌کردم پازل زندگی که از هم پاشیده شده بود دوباره به این قشنگی کنار هم چیده بشود. هیچ چیزی جز کنگره نمی‌توانست زندگی ما را به این زیبایی نقاشی کند. من و مسافرم عهد بستیم که باید قدردان کنگره باشیم با جان دل بیاییم در مسیر و برای اهداف کنگره خدمت کنیم چه مالی و چه جانی و خدمت‌‌های مختلف را تجربه کنیم بلکه قطره‌‌ای از محبت‌های کنگره را جبران کنیم. در آخر باید بگویم در مسیر کنگره ماندن یعنی؛ رسیدن به هدف‌های قشنگ، رسیدن به امید، آرامش، عشق و روشنایی. خدایا! سپاسگزارم که زندگی ما را با کنگره گره زده‌ای تا به معنای واقعی زندگی کنيم. خدایا! تمام خواسته‌‌ام این است؛ الهی! یک نمایندگی برای خانم‌های مسافر در شمال احداث شود.

نویسنده: همسفر فائزه (راهنمای تازه‌واردین)
رابط خبری: همسفر لیدا رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون سوم)
ویرایش و ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر آمنه(لژیون هشتم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی نیما‌یوشیج

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .