English Version
This Site Is Available In English

پایان هر سختی، آسانی است

پایان هر سختی، آسانی است

پایان هر نقطه، سرآغاز خط دیگری‌ست.
ابتدا می‌خواهم از زندگی خودم بگویم؛ زندگی‌ای که همه‌‌چیز در آن عالی بود تا این‌که ناگهان، روزبه‌‌روز سخت‌‌تر شد و کم‌کم وارد تاریکی‌ها شدیم. از نظر مالی دیگر چیزی در خانه نداشتیم؛ حتی خوراکیِ دخترم که به پیش‌ دبستانی می‌رفت. تصمیم گرفتم سرِ کار بروم. کمبود محبت پدرانه در دخترم کاملاً حس می‌شد.

زمانی‌که دیر به خانه آمدن مسافرم تکرار شد متوجه شدم مصرف‌ کننده شده است. خیلی ناراحت بودم؛ همه تعجب کرده بودند که مصرف‌ کننده شیشه شده است. با او صحبت می‌کردم، اما به‌هیچ‌عنوان گوش نمی‌داد. دومرتبه سعی کردم در خانه از مسافرم مراقبت کنم تا ترک کند اما نتیجه‌ای نداشت و درمانی اتفاق نیفتاد.
شبانه‌روز گریه می‌کردم و می‌گفتم: «چرا من؟ من با یک دختر بچه چه کنم؟» گاهی‌اوقات مسافرم دو تا سه‌روز به خانه نمی‌آمد، با این حال با کسی در میان نگذاشتم و این درد را در دل نگه‌داشتم. تنها با خدا صحبت می‌کردم و کمک می‌خواستم، تا این‌‌که اتفاقات جدید به‌‌جز مواد، در زندگی ما رخ داد و مسافر من را راهی زندان شد. سه سال تنها زندگی را اداره کردم.
این سه سال با نگاه مردم و زخم‌ زبان‌‌هایشان بسیار سخت گذشت؛ اما در برابر آنها مقاومت می‌کردم و با خود می‌گفتم: «خداوندا، تا زمانی که تو هستی؛ من نگران هیچ‌چیز نیستم»، امیدم فقط و فقط به خدا بود. همه می‌گفتند از همسرت جدا شو چون ادامه این زندگی اصلا فایده‌ای ندارد؛ اما من قبول نمی‌کردم، زندگی‌مان را دوست داشتم، به ملاقاتش رفتم و او را بخشیدم. از طرفی، دخترم خیلی بهانه پدرش را می‌گرفت. نمی‌دانستم با این صبری که دارم، چه سرنوشتی در انتظار من است. همیشه می‌گفتم: «خداوندا، راهی نشانم بده، طاقتم تمام شده است». تا این‌که مسافرم  از زندان آزاد شد و به خانه بازگشت؛ اما اوضاع بدتر از قبل شد.

توهمات خطرناک و ترسناک مصرف شیشه زندگی‌مان را به جهنم تبدیل کرده بود. همه می‌گفتند چرا به فکر خودت نیستی او را رها کن؛ اما من می‌گفتم وقتی زندگی خوبی داشتم او را می‌خواستم، حالا در سختی‌ها رهایش کنم؟
تصمیم گرفتم شب‌هایی که حال مسافرم بدتر می‌شد و توهمات خطرناک داشت، دخترم را به خانه پدرم بفرستم و خودم با مسافرم تنها در خانه بمانم. از ترس، خودم هم دچار توهم می‌شدم. تسبیح به دست، با خدا حرف می‌زدم و به خود می‌لرزیدم. همیشه می‌گفتم: «پایان هر سختی، آسانی است» و خیلی امیدوار بودم.

در‌نهایت، خداوند صدایم را شنید و پاسخ صبری را که داشتم به من داد. یک روز خسته از سرکار برمی‌گشتم که مسافرم زنگ زد و گفت: «می‌خواهم به کنگره۶۰ بروم» باورم نمی‌شد. از خوشحالی، تا خانه گریه می‌کردم.
خداوند را هزاران بار شکر می‌کنم که به کنگره۶۰ آمدیم و آموزش‌ها را دریافت کردیم وقتی به وادی سیزدهم رسیدیم «پایان هر نقطه، سرآغاز خط دیگری‌ست» آن‌جا متوجه شدم صبر همیشه نتیجه دارد و در وادی چهاردهم یا عشق مفهوم عشق را فهمیدم.

سفر اول را به‌خوبی به پایان رساندیم و وارد سفر دوم شدیم. با خدمت کردن، هر روز حالمان بهتر و پرانرژی‌ می‌شدیم. از خداوند بزرگ سپاسگزارم که راه کنگره۶۰ را به ما نشان داد تا از مهندس حسین دژاکام و راهنمایان محترم انرژی بگیریم و به‌حال خوش برسیم.

نویسنده: همسفر مریم(ر) رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون اول)
ویرایش و رابط خبری: راهنما همسفر زهرا (لژیون اول)
عکاس و ارسال: همسفر زکیه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون ششم)، نگهبان سایت
همسفران نمایندگی ملاصدرا (نیک‌آباد)

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .