English Version
This Site Is Available In English

معجزه عشق

معجزه عشق

پاییز سال گذشته بود؛ زنگ زدی که ماشین خراب شده، الآن بیرون از شهرم، نه تعمیرگاهی نه جایی، باید چه کار کنم؟ طبق معمول زبان به شکوه و شکایت باز کردم که چرا باید این اتفاق الآن بیفتد. به هر طریقی بود رسیدی تعمیرگاه، غافل از آن‌که این اتفاقِ به‌ظاهر شوم برای ما رحمت بود. در آن تعمیرگاه، غریبه‌ای که من می‌گویم مأمور نجات بود تا راه کنگره را به ما نشان دهد، باعث شد پایت به بهشت روی زمین باز شود.

فکر نمی‌کردم دوام داشته باشد، با اصرارت من هم راضی شدم در این مسیر همسفرت شوم. اوایل نمی‌دانستم چه شده، کجا آمده‌ام، بین این غریبه‌ها چه کار می‌کنم؛ اما وقتی به خودم آمدم دیدم عجب نعمت بزرگی خداوند به من عطا کرده است. من با کوهی از ناامیدی، ترس، منیت و جهالت وارد شدم، اما کم‌کم فهمیدم که باید از نو ساخته شوم، آن ویرانی را تبدیل به آبادانی کنم.

در این مسیر، غریبه‌ها آشناتر از هر آشنایی کنارم بودند. راهنما دستم را گرفت و راه نشانم داد. آموختم چطور از آن یخبندان عبور کنم؛ باید آموزش بگیرم، آموزش‌ها را کاربردی کنم، فرمانبردار باشم، با تفکر و استفاده از نیروی عقل به سمت ارزش‌ها بروم. بخشش را آموختم، که رود خروشان باشم و شکرگزار، و در نهایت جانی تازه گرفتم و حال خوش را تجربه کردم و چه نعمتی بالاتر از حال خوش، خوشحالم که همسفر هستم.

مسافر عزیزم، سال‌هاست در مسیر زندگی همسفرت هستم. فراز و نشیب‌های زیادی در طول این مسیر با هم داشتیم، اما گذراندیم. سایه سنگین اعتیاد ما را غرق در تاریکی کرده بود، از خیلی از لذت‌های زندگی جا ماندیم. با این حال هیچ‌وقت نشد به انتخابم شک کنم؛ همیشه به وجودت افتخار می‌کردم؛ چون یک مرد واقعی بودی. من عذاب می‌کشیدم که تو را اسیر اهریمن اعتیاد می‌دیدم و می‌گفتم چرا کاری از دستم برنمی‌آید‌؟ چرا راه نجاتی نیست؟ می‌گفتم این حقت نیست. با تمام سختی‌هایی که می‌دیدم، خودت تحمل می‌کردی و نگذاشتی حتی لحظه‌ای در همه جوانب زندگی من و بچه‌ها احساس کمبود داشته باشیم. محبتت همیشه بود.

آن‌چه در این سالیان ما را کنار هم نگه داشت، چیزی جز معجزه عشق نبود که با تمام مشکلات و سختی‌ها آن را حفظ کردیم. مطمئن هستم قلب مهربانت کار خودش را کرد و کنگره پاداش خوبی‌هایت بود. هرگز ندیدم بدخواه کسی باشی، حسادت در وجودت نبود، دست بخشنده‌ای داشتی و همیشه در کارهایت خدا را در نظر می‌گرفتی. پس حتماً می‌بایست یک اتفاق زیبا تو را از دام اعتیاد نجات دهد و چه اتفاقی زیباتر از مسیر کنگره.

مسافر راه کنگره شدی و من هم دوباره شدم همسفرت؛ این بار با افتخار و اطمینان صد چندان. الآن بعد از گذشت یک سال، در اولین روزهای زمستان که آخرین روزهای سفر اولمان را سپری می‌کنیم، تغییرات را می‌بینم: آن حال خوش، آن رنگ و روی باز، آن تفکر قشنگ، آن دیدگاه زیبایت به دنیا؛ این‌که از زمین و زمان شاکی نیستی، آرامش داری، از وقتت به بهترین نحو استفاده می‌کنی. دیدم چطور با فرمانبرداری به پیمانت وفادار ماندی، تمام سختی‌ها را تحمل کردی و دم نزدی.

در کنگره ناممکن ممکن شد، اعتیادت درمان شد و سلامتی‌ات را به دست آوردی. در این مسیر راهنمایی داشتی از جنس نور که اگر وجود با برکت آقا محسن نبود، همان ابتدا، راه را رها می‌کردی و به همان بیراهه برمی‌گشتی. چه پشتوانه و دلگرمی گرانبهایی خداوند برایت کنار گذاشته بود.

الآن فقط می‌دانم باید شاکر و قدردان این نعمت‌ها باشم. از آقای مهندس، این مرد بزرگ که فقط می‌توانم تا آخر عمر دعاگوی ایشان باشم؛ از راهنمایان بزرگوارمان که از جان و دل برای ما زحمت کشیدند، از همه خدمتگزاران شعبه و از خداوند بزرگ که دعایم را شنید و به بهترین نحو ممکن اجابت کرد. باشد که با خدمت کردن، بازپرداختی داشته باشیم در قبال آنچه به دست آورده‌ایم تا این حال خوب ماندگار باشد.

(زندگی درک همین اکنون است، زندگی شوق رسیدن به همان فردایی‌ست که نخواهد آمد. تو نه در دیروزی، نه در فردایی؛ ظرف امروز، پر از بودنِ توست).

نویسنده: همسفر ربی رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون اول)
رابط خبری: همسفر مژده رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون اول)
ویرایش: راهنمای تازه‌واردین همسفر رقیه، دبیر اول سایت
ارسال‌: همسفر راضیه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون پنجم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی ارگ کرمان

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .