اسم هروئین و شیشه را که میشنیدم تن و بدنم به لرزه در میآمد، حتی تصورش هم برایم غیر ممکن بود، چرا که فکر میکردم جایی که اینها وجود دارند وحشتناکترین و خطرناکترین آدمها در آنجا هستند از کجا میدانستم از رگ گردن هم به من نزدیکتر است.
سالها بود که خنده و خوردن غذای دورههمی نداشتیم و ساعت خوابمان نادرست بود، در کل مثل غریبهها شده بودیم آرزویم شده بود یک زندگی معمولی به علت تخریب زیادی که داشتیم، دیگر حاضر نبودیم در هیچ مهمانی شرکت کنیم، هر شب قبل از خواب از خدا میخواستم دیگر صبح فردا را نبینم.
مسافرم یکی از همان روزهای تلخی که من در افسردگی حاد به سر میبردم، به من گفت میخواهم تو را به جایی ببرم؛ ولی یک کلمه هم از من سؤال نپرس که کجا میرویم. مدتی بود پیراهن سفید بر تنش میکرد، در گوگل این جمله را تایپ کردم پیراهن سفید را کجا میپوشند؟ سایت کنگره۶۰ آمد دیگر متوجه شدم که میخواهد من را کجا ببرد.
پنجشنبه بود روزی که پای خود را در کنگره گذاشتم، هیچگاه فراموش نمیکنم که با چه غروری وارد شدم، چرا که فکر میکردم تمام خانمها مصرفکننده هستند و با خودم گفتم یک مرد چقدر باید بیوجدان باشد که همسرش را آلوده به مواد مخدر کند، فکر میکردم همه چیز را در مورد مسافرم فهمیدهام؛ ولی بعد از چندین ماه متوجه شدم، مصرف او صنعتی بوده، نه سنتی و لحظهای که در جلسه عمومی میکروفن را دست گرفت و آنتیایکس خود را معرفی کرد، حیرت تمام وجودم را فرا گرفت فقط لطف خدا شامل حالم شد و آن روز راهنمای خوبم کنارم نشسته بود واگرنه نمیدانم چه تصمیمی میگرفتم.
آن موقع بود که به وجود راهنما در کنگره پی بردم، اگر من به کنگره نیامده بودم و در مورد مواد مخدر آگاهی بهدست نمیآوردم و متوجه میشدم که در کنار یک مصرفکننده صنعتی زندگی میکنم چه بلایی بر سر خودم آورده بودم، شاید به زندگیام در این حیات خاتمه داده بودم. با چه اشتیاقی بر سر جلسات میآمدم، حتی حدود چهار پنج ماه اول روزهایی هم که فقط جلسات مسافران بود همراه مسافرم میآمدم و در ماشین منتظر مینشستم تا کلاسش تمام شود و به خانه بر میگشتیم.
در آن زمان انتظار برای گذراندن وقت کتاب عشق و کتاب عبور از منطقه۶۰ درجه زیر صفر را مطالعه میکردم. خط به خط این کتابها برایم جالب و جذاب بود؛ چون به زبان روان و ساده نوشته شده بود، همیشه برای کسی که کنگره را به مسافرم معرفی کرده بود دعا میکردم تا یک روز مسافرم معرفش را گفت و من نمیدانستم تمام این روزها برای برادر خودم دعا میکردم، حتی فکر اینکه مسافرم در امتحان راهنمایی شرکت کند برایم غیر ممکن بود؛ ولی وقتی شبها به خانه میآمد به من میگفت هر چه خواندهای برایم بگو و خودش را هم گاهی میدیدم که کتابها را میخواند.
۴ سال است که از آن روزهای تلخ میگذرد و ما افتخار دریافت شال از جناب مهندس را داشتهایم. خدایا چه حس و حال قشنگی دارد گاهی فکر میکنم در خواب و رویا هستم. در دعای کنگره همیشه میخواهم در کنگره ماندگار باشم و خدمتم را با تمام جان و دل انجام دهم.
دیگر شنیدن اسم بدترین نوع مواد مخدر هم لرزه بر تنم نمیتواند بیندازد، چرا که میدانم بهشتی به نام کنگره وجود دارد که درمان اعتیاد کوچکترین هدفش است و چه بیماریهای صعب العلاجی در شرف و روند بهبودی است. ما تمامی اعضای کنگره از جناب مهندس و خانواده پر از مهرشان کمال تشکر را داریم، چرا که اگر فداکاری ایشان نبود، مشخص نبود هر کدام از ما اعضا در کدام نقطه از این کره خاکی در چه منجلابی دست و پا میزدیم.
نویسنده: همسفر زهرا رهجو راهنما همسفر مریم (لژیون سوم)
رابط خبری: همسفر سمیه رهجو راهنما همسفر مریم (لژیون سوم)
عکاس: همسفر فاطمه رهجو راهنما همسفر زهرا (لژیون دوازدهم)
ویرایش: همسفر زهرا رهجو راهنما همسفر سمیرا (لژیون بیست و چهارم) دبیر اول سایت
ارسال: همسفر فاطمه رهجو راهنما همسفر مریم (لژیون پنجم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی میرداماد اصفهان
- تعداد بازدید از این مطلب :
171