English Version
This Site Is Available In English

بهای رهایی ماندن و خدمت کردن است

بهای رهایی ماندن و خدمت کردن است

جلسه هفتم از دوره پنجم جلسات لژیون سردار همسفران کنگره ۶۰، نمایندگی خمین، با استادی مرزبان همسفر زینب، نگهبانی همسفر زیبا و دبیری همسفر فیروزه، با دستور جلسه «کمک کنگره به من و کمک من به کنگره»، روز یکشنبه ۱۴ دی‌ماه ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:

ابتدا سپاسگزار خداوند هستم که امروز اجازه ورود به کنگره و لژیون عشق و محبت (لژیون سردار) را برای من فراهم کرد. بابت حضورم در کنگره از استاد سردار و آقای مهندس تشکر می‌کنم. از همسفر زیبا، برای اجازه استادی که به من دادند، بسیار سپاسگزارم. خدمت همسفر فیروزه و همسفر فاطمه خدا قوت عرض می‌کنم و از ایجنت محترم، همسفر مهتاب، و مرزبان محترم، همسفر ملیحه، صمیمانه تشکر می‌کنم.

بابت خدمت در جایگاه استادی در این دستور جلسه، خداوند را شکر می‌گویم. در تمام مدت ۴ سالی که عضو لژیون سردار هستم، هر ماه منتظر انتخاب شدن برای جایگاه استادی بودم. خدا را شکر می‌کنم در روزی که دستور جلسه "کمک کنگره به من و کمک من به کنگره" است که بسیار برایم ارزشمند و دوست داشتنی می‌باشد این فرصت نصیبم شد.

صبح با خودم فکر می‌کردم اگر امروز در این جایگاه بنشینم و بخواهم درباره این دستور جلسه صحبت کنم، نه‌تنها تا پایان لژیون، بلکه اگر تا پایان عمر هم سخن بگویم، باز هم حق مطلب اَدا نخواهد شد. زمانی که وارد زندگی مسافرم شدم، تازه متوجه اعتیادش شدم. طبیعتاً مانند بسیاری از همسفران، وقتی فهمیدم مصرف‌کننده است، وارد جنگ و جدال شدم. در این مسیر اُفت‌وخیزهای زیادی را تجربه کردم؛ تا جایی که به این نتیجه رسیدم من حریف مسافرم و اعتیاد او نمی‌شوم. زمانی دست از مقابله برداشتم که کاملاً از نفس افتاده بودم و پذیرفتم که بازنده‌ام. قبول کردم مسافرم یک معتاد است و تا آخر عمر معتاد خواهد ماند. خودم هم پذیرفته بودم که باید تا پایان عمر، همسر یک مصرف‌کننده باشم؛ هرچند مسافرم هیچ‌وقت اعتیادش را قبول نمی‌کرد.

این جریان آن‌قدر با زندگی من، دخترم و مسافرم گره خورده بود و تاریکی‌های اعتیاد آن‌قدر در تار و پود زندگی‌ ما نفوذ کرده بود که هیچ امیدی به رهایی وجود نداشت. چه در زمان مصرف و چه در دوره‌هایی که ترک‌های سقوط آزاد داشت (که خودش همیشه منکر آن بود) من تصور می‌کردم همچنان مصرف دارد. امروز خودش اعتراف می‌کند که بیش از بیست بار برای ترک اقدام کرده، اما هر بار شکست خورده بود.

وقتی برای اولین بار به من گفت که کنگره ۶۰ به او معرفی شده و جایی است که اعتیاد را درمان می‌کند، با وجود اینکه امیدم را از او بریده و اعتمادم را از دست داده بودم، یک روزنه امید در دلم روشن شد. هرگز تصور نمی‌کردم اعتیاد مسافرم به این شکل درمان شود. آن روز نمی‌دانستم کنگره۶۰، علاوه بر درمان اعتیاد مسافرم، من را با دنیایی سرشار از عشق، محبت، دوستی، ایمان و شناخت خدا آشنا کرده و زندگیم را نجات خواهد داد. تا قبل از کنگره فکر می‌کردم به خدا ایمان دارم، در حالی که در واقع خدا را نمی‌شناختم. تصورم این بود که اهل توکل هستم. به قول آقای مهندس، خدا را مانند غول چراغ جادو می‌دیدم که چون مرا آفریده، باید همه شرایط خوشبختی و رفاه را برایم فراهم کند. زمانی که خوشبختی و سلامتی داشتم، شاکر نبودم و وقتی به بن‌بست می‌رسیدم، گلایه می‌کردم. امروز می‌فهمم که این نگاه اشتباه بوده است.

در سال‌هایی که مسافرم درگیر اعتیاد بود، عشق، محبت و آرامش به‌طور کامل از زندگی ما رفته بود. حدود هفت تا هشت سال، سفره‌ای با عشق در خانه‌ ما پهن نشد. یا مسافرم حضور نداشت، یا اگر بود، آن‌قدر فاصله و تنفر بین‌ ما بود که چشم دیدن همدیگر را نداشتیم. حتی یادم نمی‌آید با دل خوش به مهمانی یا مراسمی رفته باشیم. در سال‌های پایانی اعتیاد، دخترم در آستانه سن مدرسه رفتن بود و نگرانی‌های من هر روز بیشتر می‌شد. نگران آینده‌اش بودم؛ نگران روزی که پدرش بخواهد دنبالش برود و او نخواهد. خدا را شکر که در همان روزهای تاریک، خدا دستش را به سمت زندگی من دراز کرد و کنگره وارد زندگی‌ ما شد. مسافرم ابتدا وارد کنگره شد و بعد از مدتی خودم هم به کنگره آمدم. این لطف و رحمت خداوند بود که شامل حال ما شد. در کنگره آموختم، رشد کردم و ماندگار شدم.

بزرگ‌ترین موهبتی که در زندگی‌ام نصیبم شده، آشنایی با آقای مهندس و آموزش‌های کنگره است. همچنین سال‌ها درگیر اضافه‌وزن بودم و راه‌های زیادی را امتحان کردم، اما نتیجه‌ای نگرفتم تا اینکه خدا راهنمای عزیزم، همسفر ملیحه را سر راهم قرار داد و توانستم وزنم را کنترل کنم؛ ان‌شاالله به تعادل کامل برسم. شاکر خداوند هستم که کنگره را در مسیر زندگی‌ام قرار داد و فرصت خدمت را برایم فراهم کرد. هرچه زمان می‌گذرد، بیشتر متوجه می‌شوم که باید بمانم و خدمت کنم. دنیای کنگره برای من دنیایی بسیار بزرگ است؛ گویی مکانی فراتر از این دنیا و هستی، مانند کره‌ای در کهکشانی دیگر. افرادی که اینجا می‌بینم، اخلاق‌ها، رفتارها و بخشش‌هایی که شاهدش هستم، همگی از جنسی متفاوت‌اند.

مدتی پیش خوابی دیدم و برای همسفر مهتاب تعریف کردم؛ خواب دیدم کنگره همین ساختمان است، اما سقف ندارد و بسیار وسیع است؛ هرچه راه می‌روم، تمام نمی‌شود و باران می‌بارد. در خواب، همراه همسفر مهتاب از پله‌ها پایین رفتیم. دو کودک، یک دختر و یک پسر، در پاگرد نشسته بودند و زیر باران گریه می‌کردند. بغض داشتند و انگار از شرمندگی نمی‌توانستند حرف بزنند. دست ما را گرفتند و به زیر پله بردند؛ جایی که پدرشان نشسته بود و مصرف‌کننده بود. می‌خواستند دردشان را به ما نشان بدهند. صبح با بغض از خواب بیدار شدم و خوابم را برای مسافرم تعریف کردم. به او گفتم: ما مسئول هستیم. اگر امروز در کنگره حضور داریم، بهایش را در سال‌های اعتیاد پرداخته‌ایم. بهای رهایی ما، ماندن و خدمت کردن است. اگر امروز آرامش به زندگی من و لبخند به لب‌های دخترم برگشته، در برابر خانواده‌هایی که هنوز درگیر اعتیاد هستند، خودم را مسئول می‌دانم.

یکی از جلوه‌های زیبای خدمت در کنگره، خدمت مالی و حضور در لژیون سردار است. امیدوارم هیچ کدام از ما لباس اَیاز خود و روزهای سخت گذشته را از یاد نبریم. لژیون سردار فرصت ارزشمندی برای خدمت است؛ مثل دیدن فیلمی بسیار گران‌قیمت که با هزینه‌ای اندک می‌توان از آن بهره‌مند شد. آموزش‌های لژیون سردار ارزشی چندصد میلیونی دارد، اما ما با پرداخت مبلغی بسیار کمتر می‌توانیم از این آموزش‌ها استفاده کنیم. ان‌شاءالله قدر لژیون سردار و خدمت بزرگی را که آقای مهندس به ما و خانواده‌هایمان کرده‌اند، بدانیم.
با نزدیک شدن به پایان سال مالی، لازم است هوشیار باشیم؛ زیرا هرچه عزم ما قوی‌تر باشد، موانع نیز جدی‌تر می‌شوند. سال گذشته، درست زمانی که تصمیم به اعلام دنوری داشتم، با یک مشکل بزرگ مالی مواجه شدم؛ اما ایستادگی کردم، تعهدم را انجام دادم و جا نزدم. امیدوارم قدر این مکان را دانسته و خدمتگزار بمانیم. فرصت خدمت، نعمتی است که نصیب هر کسی نمی‌شود. اگر امروز که رهایی و آرامش نصیب ما شده،خدمت نکنیم، این کنگره نیست که ما را از دست داده، بلکه این ما هستیم که کنگره را از دست داده‌ایم. ان‌شاالله طوری زندگی و عمل کنیم که ابتدا در پیشگاه خداوند و سپس در برابر وجدان خودمان سربلند باشیم. فرصت‌ها کم است؛ آن‌ها را از دست ندهیم. ان‌شاالله روزی که گفته می‌شود فرصت تمام شد، برگه ها بالا، همه ما سربلند باشیم. سپاسگزارم.

 

تایپیست: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون هشتم)
عکاس: همسفر سمیه رهجوی راهنما همسفر مهتاب (لژیون دوم)
ارسال: همسفر مهدیه رهجوی راهنما همسفر مهتاب (لژیون دوم) دبیر اول سایت

همسفران نمایندگی خمین

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .