English Version
This Site Is Available In English

کنگره به من یاد داد سقوط پایان راه نیست،بلکه شاید دعوتی باشد برای پرواز دوباره

کنگره به من یاد داد سقوط پایان راه نیست،بلکه شاید دعوتی باشد برای پرواز دوباره

وقتی پا به کنگره ۶۰ گذاشتم، گویی دری تازه در زندگی‌ام گشوده شد. در ابتدا، من آمده بودم تا از تاریکی‌ها بیرون بیایم، اما نمی‌دانستم که این مسیر، جاده‌ای دوطرفه است؛ جاده‌ای که هم من در آن چیزی می‌آموزم و هم سهمی برای بخشیدن دارم.

کم‌کم فهمیدم که در کنگره فقط «درمان» معنا ندارد، بلکه «تبدیل» معنا دارد — تبدیلِ منِ شکسته به انسانی آرام، مسئول و امیدوار. هر لبخند، هر آموزش، هر مشارکت در جلسات و هر خدمتی که انجام دادم، نه تنها به دیگران، بلکه به خودم بازگشت. هر دستی که گرفتم، دست خودم را هم نجات داد.

کمک به کنگره برایم مثل آبیاری درختی شد که روزی تشنه بودم، و امروز سایه‌ی آن درخت، آرامش من است.

کنگره به من یاد داد که عشق و خدمت، قانون ماندگاری انسان است؛ و من آموختم که تا وقتی در مسیرِ بخشیدن باشم، پیوسته در حال رشد و رهایی‌ام.

در واقع، من به کنگره کمک نکردم؛ کنگره بود که به من اجازه داد «یاری‌گرِ خودم» شوم. و این بزرگ‌ترین لطف خداست.

من با دل شکسته آمدم، با دستی خالی، اما با امیدی پنهان در گوشه‌ی جانم. و همان‌جا بود، که فهمیدم دست گرفتن دیگران، یعنی نجات دادن خودم.

من در کنگره کمک کردم، شاید با همان دل کوچک و توان کم ، اما در حقیقت کنگره بود که به من کمک کرد دوباره انسان شوم، نفس بکشم، عشق بورزم و لبخند بزنم.

هر خدمتی که کردم، هر حرفی که از مهر گفتم، زخمی از درونم آرام‌تر شد. هر لحظه‌ی بودن در کنگره، مثل مرهمی بود بر دردهای روزگارم.

کنگره برای من فقط یک مکان نیست؛ خانه‌ای است از جنس عشق، جایی که آدم‌ها با هم دوباره زاده می‌شوند. و من از ته دل می‌گویم:

من به کنگره عشق دادم، و کنگره به من زندگی بخشید.

در کنگره یاد گرفتم که امید را باید ساخت، نه منتظرش ماند. یاد گرفتم که هر اشکی، اگر از فهم باشد، می‌تواند آغاز لبخند باشد.

آنجا آموختم قدرت عشق، یعنی بخشیدن حتی وقتی زخمی هستی؛ دست گرفتن حتی وقتی خودت هنوز ایستاده می‌مانی با زحمت.

کنگره به من یاد داد که سقوط پایان راه نیست؛ بلکه شاید دعوتی است برای پرواز دوباره. هر بار که گِره‌ای از کار کسی گشودم، در حقیقت قفل کوچکی از روحم باز شد.

من از کنگره آموختم که «خدمت»، زیباترین نوع عشق است.

و امروز… وقتی به گذشته‌ام نگاه می‌کنم، دیگر در آن تاریکی خودم را نمی‌بینم؛ نوری هست، مسیری هست، عشقی هست که درونم زنده است.من هنوز همانم، اما دیگر در تاریکی نیستم ،چون کنگره ۶۰ چراغی درون جانم روشن کرده که هیچ باد خاموشش نمی‌کند. 🌹

نویسنده: زهرا .الف رهجوی راهنما همسفر مهدیه (لژیون اول)
رابط خبری:همسفر فاطمه.خ رهجوی راهنما همسفر مهدیه (لژیون اول)
ارسال:همسفر زهرا.خ رهجوی راهنما همسفر زهره (لژیون دوم)دبیر اول سایت

نمایندگی همسفران زاهدان  

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .