«سلام بر مردی که از قلبها وارد میشود و بامحبت نسخه میپیچد و کسانی که در دارالفنون حیاط آموزشدیدهاند از نسخهپیچی عاجزند».
سلام دوستان حمیدرضا هستم یک مسافر، آخرین آنتی ایکس مصرفی شیره کشیدنی، ۷۶ روز است سفر میکنم به روش دیاستی، داروی درمان شربت اوتی، نام راهنمای محترم آقای رحیم حسینزاده از لژیون ششم نمایندگی علی عصارزاده، رشته ورزشی شنا و دارت، تیدیاس مصرفی ۱/۵ سیسی در وعده.
کنگره چه کمکی به من کرده است؟ وقتی از هر زاویهای به زندگی خودم درگذشته نگاه میکنم میبینم مثل یک لیوان آب بود که یک ماهی بزرگ را در آن قرار داده بودم، زنده بودم؛ اما زندگی نمیکردم. زندگیام کاملاً راکد شده بود، بهقدری در آن ضدارزش وجود داشت و خواستههای نامعقول که کل فضای آن را فراگرفته بود. همیشه به دنبال راهی برای مردن یا معجزهای برای زیرورو شدن شرایط میگشتم و هیچ حسی به خانوادهام، همسرم و فرزندانم نداشتم. همه چیز برایم بیمعنا شده بود.
وقتی کسی از شادی حرف میزد به طور ناخودآگاه به هم میریختم و برایم سؤال میشد که این فرد چگونه خوشحالی میکند؟ کاش منم مثل او میتوانستم بیخیال باشم، یا این آدم چقدر بیخیال و چقدر سرخوش است، خوش به حالش! تا اینکه به لطف خداوند مهربان دری به رویم باز شد و در مسیری قرار گرفتم که نمیدانستم چگونه است و قرار بود اینجا چه کمکی به من بکند؟ منی که تمام زندگی را باخته بودم، نه حال خوبی داشتم، نه ظاهر خوبی و نه امیدی. اما انتهای همان مسیر مرا به کنگره رساند، مکانی که سالهای سال در انتظارش بودم. وقتی که وارد کنگره شدم همه چیز برایم عجیب بود و پر از شگفتی، به تابلوهای داخل سالن که نگاه میکردم برایم جالب بود؛ اما درکی از آن تصاویر نداشتم، ولی شروع کردم به رفتن. اولین روزی که در جلسات حضور پیدا کردم بعد این که خودم را بهعنوان یک تازهوارد معرفی نمودم، همهٔ کسانی که آنجا قرار داشتند مرا به چشم یک دوست نگاه میکردند، احساس میکردم همه اینها دوستم دارند و وقتی که تشویقم کردند برای این که به این مکان آمدهام خوشحالیام بیشتر شد.
خوب، حال این سؤال پیش میآید، برای من مسافر، کنگره چه کمکی کرده است؟ کنگره صفت زشت مرا به زیباترین صفت تغیر داد «مسافر»! به من نظم داشتن را یاد داد و از همه مهمتر مرا با ساعت آشنا کرد. شاید، شاید حرفم خندهدار باشد؛ اما اگر من با ساعت آشنا بودم که اینهمه کار عقبافتاده نداشتم. اگر ساعت یا همان وقت برایم مهم بود که اینهمه مشکل نداشتم. کنگره به من آموزش داد که قدردان زمان و جایگاهم در همین لحظهای که هستم، باشم.
خوب وقتی کمی بیشتر در کلاسهای عمومی شرکت کردم بهوسیله دستور جلسههایی که جناب آقای مهندس دژاکام، خدا نگهدارشان باشد، گذاشتهاند کمکم همه چیز در من شکل گرفت. از پوشش لباسم گرفته تا در بیرون از کنگره که چگونه باید باشم؟ راهنما یا همان استاد در کنگره، برای این که من مسافر بتوانم درست آموزش بگیرم و به بهترین شکل ممکن به رهایی برسم درحالخدمت است. یک استاد که از تماموقت خود میزند تا به من آموزش بدهد. راهنما یعنی چراغ راه، یعنی من دیگر تنها نیستم. کسی هست که برایم راه را نمایان کند. خدا نگهدارت باشد که اینقدر بیمنت دستم را گرفتی.
راهنمای عزیزم پل ارتباطی را به من نشان داد، پلی که تمام زندگیام را زیرورو کرد. سیدی نوشتن، سیدی گوشکردن، مشارکتکردن و قدردان بودن در لحظه وقتی الان به اطرافم نگاه میکنم میبینم که همه چیز عوض شده حتی زندگیام رنگوبوی دیگری گرفته و تمام غصههایم تبدیل به شادی و خندهٔ ازتهدل گردیده است. خداوندا شکر، شکر... حالا؛ چگونه میتوانم قدردان این مکان باشم، حالم که خوب شده و دیگر آن آدم ناامید نیستم.
کنگره به من دانش و آگاهی را آموخت و مرا در مسیر صراط مستقیم قرارداد و از تاریکیها به سمت روشناییها هدایت نمود. دیگر آن آدم سابق نیستم که برای جامعه بیاهمیت باشم؛ زیرا نشان داد که جهت بیهودگی به این دنیا نیامدهام. شروع کردم به خدمت، حتی از همین جاروزدن حیاط باز هم دیدم حال خودم بهتر شد.
دیدم همین کارهای کوچکی که انجام میدهم حالم را خوبتر میکنند. امروز دریافتهام که؛ هرچقدر در کنگره خدمت کنم بازهم بدهکار آن هستم، زیرا در خدمت هم نکات جدید آموزشی فرامیگیرم، یک دانایی، یک توانایی و دنیایی حس و حال خوب. خدا یار و نگهدارتان باد.
نویسنده: مسافر حمیدرضا از لژیون ششم
ویرایش: مسافر حسین
ارسال: مسافر مرتضی
مرزبان خبری: مسافر علی
نمایندگی علی عصارزاده
- تعداد بازدید از این مطلب :
57