وقتی به عقب برمیگردم و به گذشته نه چندان دور خود میاندیشم؛ دوباره دردورنجهای گذشتهام را با گوشت، پوست و استخوان حس میکنم. حس نفرتی که از اطرافیان داشتم، آنهایی که درد مرا درک نمیکردند، به غلط قضاوتم میکردند و با زخم زبانهایشان بر زخمهای من نمک میپاشیدند. بهیاد روزهایی میافتم که از تمام عالم و انسانها ناامید گشته و آرزوهایم نقش برآب شده بودند؛ زمانیکه مسافرم روز بهروز جلو چشمانم تخریب میشد و درهم فرو میریخت و وانمود میکرد همهچیز عالی و سرجایش است، من نیز درهم شکسته میشدم و هرروز تصمیم میگرفتم که تغییراتی در خود ایجاد کنم؛ اما باز هم نمیتوانستم.
کارم فقط این شده بود که بنویسم و از خداوند طلب معجزه کنم؛ زیرا دیگر کاری از من ساخته نبود تا اینکه بالاخره زمان موعود فرا رسید، خداوند مرا نیز انتخاب کرد و وارد کنگره شدیم، جاییکه من همیشه با نام مکان مقدس از آن یاد میکنم.
همراه با مسافرم سفری را شروع کردیم تا دنیای تاریک را تبدیل به روشنایی کنیم، مکانی که تمام اعضایش همانند فرشتگان سفیدپوشی با آغوش باز پذیرای من همسفر شدند، دو فرشتهای که به من و مسافرم معنی زندگی و درستزیستن را آموختند؛ راهنمای تازهواردین، همسفر معصومه مرا مشاوره داد و بعد وارد لژیون ششم به راهنمایی همسفر ریحانه شدم، کسیکه با لبخندش اولین لبخند زندگی جدید را به من هدیه داد.
مدتی است که دیگر معنای آرامش را حس میکنم نه به آن معنا که صدا و مشکلی نیست یا کار سختی پیشرویمان نیست؛ بلکه به این معنا که در میان صداها، چالشها و کارهای سخت دلم محکم و آرام است.
اکنون باور دارم همه چیز درست میشود، شاید مشمول زمان شود؛ اما بالاخره درست میگردد. امروز شعله آرزوهایم روشن است و من ماندگارم تا حال خوب را درک کنم. محکم و استوار میایستم تا دربرابر ناملایمات خمیده و شکسته نشوم.
تلاطمهای زندگی را حکمت خدا میدانم و از بیمهری کسی دلگیر نمیشوم. میدانم افرادی که وارد زندگیام شدند، روزی من بودهاند تا درس زندگی را فرابگیرم؛ بنابراین دیگر نمیجنگم. از دیروزم درس میگیرم، برای امروز زندگی میکنم و به فرداهایم امیدوارم.
نویسنده: همسفر باران رهجوی راهنما همسفر ریحانه (لژیون ششم)
ویرایش: رابط خبری راهنما همسفر ریحانه (لژیون ششم)
ارسال: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر زینب (لژیون دوم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی وکیلی یزد
- تعداد بازدید از این مطلب :
115