English Version
This Site Is Available In English

وقتی نور از دل تاریکی تابید

وقتی نور از دل تاریکی تابید

زندگی من؟
نه آن یک زندگی نبود؛
یک برزخ بود.
روزهای من در میان فاضلاب‌های جوشان می‌گذشت و آرزوهایم در باتلاقی خروشان دست‌وپا می‌زدند. سال‌ها تمام، هستی‌ام بوی تلخ سکوت و تشنج می‌داد؛
فاضلاب‌هایی که روحم را می‌سوزاندند و باتلاقی که هر روز مرا بیشتر در خود فرو می‌کشید.
تا جایی که حس می‌کردم تا گلو در لجن‌زار فرو رفته‌ام و چیزی جز سایه‌ای از من باقی نمانده است.
نفس کشیدن، بهایی سنگین داشت.
سال‌ها با این پرسش خردکننده زندگی کردم:
«دلیل این همه تنفرازمن چیست
این گریز از خانه و زندگی، این‌همه سنگینی و دوری، از کجا می‌آید؟»
گمان می‌کردم همه‌چیز ریشه در بحث‌های ریز خانوادگی دارد.
فکر می‌کردم من کم گذاشته‌ام.
که من لایق عشق نیستم.
اما نمی‌دانستم در پس تمام این تلخی‌ها،
یک کلمه شوم و خانمان‌سوز ایستاده است؛
اعتیاد.
این ناآگاهی، در آن روزها، شاید تنها نعمتی بود که مرا به‌طور کامل درهم نشکست.
تحمل زندگی‌ای که بوی مرگ می‌داد، بدون دانستن دلیلش، نهایت شکیبایی بود.
و در اوج ناامیدی،
در زمانی که هیچ امیدی به نجات نداشتم،
نوری به زندگی‌ام تابید.
مسافرم به آغوش رهایی رسیده بود،
در حالی که من تازه متوجه وجود آتش شده بودم.
بیش از دو سال از آن واقعه مبارک می‌گذرد؛
و این یعنی معجزه.
معجزه‌ای که به دست توانمند این خانه،
کنگره ۶۰، رقم خورد.
کنگره دستش را دراز کرد و نه‌فقط جان مسافرم،
بلکه وجود تکه‌تکه‌شده مرا نیز
از آن باتلاق و از آن لجن‌زار بیرون کشید.
امروز، به لطف روشنایی این مسیر مقدس،
آن گذشته‌ی تیره و تار دیگر وجود ندارد.
آن فاضلاب جوشان،
تبدیل به چشمه‌ای زلال و جوشان شده است
که روح و جانم را سیراب می‌کند.
و آن باتلاق خروشان،
اکنون رودی خروشان است
که زندگی و امید را به جریان انداخته است.
این کنگره بود که به من آموخت
چگونه می‌توان تبدیل شد و ساخت؛
چگونه می‌توان
از ویرانه‌ها، کاخی آباد برپا کرد.
زندگی امروز من،
مصداق بارز مفهوم تبدیل است.
و حالا که نجات‌یافته‌ این خانه هستم
و این معجزه را با تمام وجود لمس کرده‌ام،
زمان ادای دین فرا رسیده است.
اکنون نوبت من است
که به این درخت تنومند،
آبی برسانم.
با ایجاد نظم و انضباطی که از این مکتب آموخته‌ام،
می‌خواهم در خدمت این هدف مقدس باشم؛
چه از نظر مالی و کمک به استحکام پایه‌های این مجموعه،
و چه از طریق توان، انرژی، کار و عمل.
این دلنوشته،
عهد من با کنگره است:
تا زنده‌ام،
قطره‌ای از آن چشمه زلال خواهم بود
که به یاری این رود خروشان می‌شتابد.

نویسنده: همسفر سهام رهجو راهنما همسفر الهام(لژیون شانزدهم)

ویراستاری و ارسال: همسفر مهشید نگهبان سایت

همسفران دانیال اهواز


 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .