رهجوهای راهنما همسفر آمنه (لژیون هجدهم) در دلنوشته خود نوشتند:
همسفر محبوبه
هفته همسفر را به خانواده بنیانگذار کنگره۶۰، آقای مهندس دژاکام و تمامی همسفران کنگره ۶۰ تبریک عرض مینمایم. من یک همسفر هستم؛ همسفری در جاده سخت و پرپیچوخم ظلمت به سوی نور. کولهبارم را برداشتم، به مسافرم گفتم من همراه تو میشوم؛ امیدوارم تا انتها با هم باشیم تا نیمه، کمی از جاده را با هم بودیم، ناگهان دیدم روبهروی من پر است از سنگلاخ و مسیرهای پر از دره (کنایه از سختیهای مسیر). کمی جلوتر رفتم، نزدیک بود به دره پرتاب شوم. دنبال مسافرم بودم که دست من را بگیرد؛ برگشتم ولی او را ندیدم (کنایه از خراب کردن سفر مسافر). ناگهان دلم لرزید؛ نکند باید تنها ادامه بدهم؟ وای خدای من، باز تنهایی… ناگهان ندای ضعیفی قلبم را قلقلک داد، گویی وعده رسیدن میداد، این شد که گفتم ادامه میدهم، افتان و خیزان جلو میرفتم، کنار دره، راه باریکی بود که چندتا کتاب در آنجا قرار داشت. با احتیاط از آن راه رد شدم، کتابها را برداشتم. صداهای وحشتناکی میشنیدم که میگفتند: برگرد، جلوتر خبری جز درماندگی نیست؛ ولی من به راهم ادامه دادم. خسته شده بودم، نشستم کمی استراحت کردم، چند صفحه از آن کتابها را خواندم که همان چند صفحه چراغ راه من شد. انرژی گرفتم، گویی دوپینگ کرده بودم. وارد جادهای شدم با سنگفرشهایی که با صفتهای دانایی، آگاهی، صداقت، مهربانی، تعهد و کلی صفات خداوندی دیگر آذین شده بود، دو طرف جاده پر بود از گلهای زیبا با بوهای مستکننده، از القاب خدایی. چه حس ناشناختهای داشتم. ناگهان آسمان نورانی شد، چشمانم من قادر به دیدن نبود. خم شدم، دستم را روی سنگفرشها کشیدم و خاک آن را سرمه چشمانم کردم و دوباره سوی چشمانم برگشت، ندایی آمد، گفت: به وجود پاک خودت خوش آمدی، من همان عشق الهیام که سالها در وجود تو تنها و غریب منتظر آمدن تو بودم، ولی تو به خاطر غبار سیاهی که در قلبت داشتی من را نمیدیدی و اکنون که آن غبار رخت بر بسته، تو من را میبینی. چقدر لحظه وصل به خرد لایتناهی شیرین و دلچسب است خدایا، به تو و قانون عدالت تو توکل میکنم میدانم آنچه متعلق به من است از من باز گرفته نخواهد شد؛ پس آرام و آسوده به راهم ادامه میدهم.

همسفر سحر
ای دل اگرَت طاقتِ غم نیست برو/
آوازه عشق چون تو کم نیست برو/
ای جان، تو بیا اگر نخواهی ترسید/
گر میترسی، کار تو هم نیست برو/
بهراستی چه واژه زیبایی است این واژه بهتنهایی گویای سخن است، با شنیدن این کلمه، اولین احساسی که به سراغ ما میآید شاید این باشد که تو دیگر تنها نیستی و فردی دیگر تو را همراهی میکند و به یکباره دل انسان را قرص و محکم میکند. زمانیکه این لقب به من داده شد و من مفهوم واقعی این کلمه را درک کردم، به خود نهیبی زدم که در مسیری قدم نهادهام که هم سخت است و هم سهل. از خانواده آقای مهندس و همسفر آنی بزرگ و استاد امین و راهنمای مسافرم و راهنمای خود کمال تشکر را دارم، با آرزوی رسیدن به حال خوش برای همه.
رابطخبری: همسفر مبینا رهجوی راهنما همسفر آمنه (لژیون هجدهم)
ویرایش: همسفر لیلا رهجوی راهنما همسفر اکرم (لژیون یازدهم) دبیر سایت
ارسال: همسفر سعیده (نگهبان سایت)
همسفران نمایندگی شفا مشهد
- تعداد بازدید از این مطلب :
74