.jpg)
همسفر یگانه (لژیون دهم)
همسفر تو بر مرکبی نشستهای گرچه دیر به مقصد میرسی؛ اما سالم و کامیاب خواهی رسید؛ پس عجله نکن و در جای خود بنشین و تا مقصد به آنچه علاقه داری مشغول باش تا با کمک خودت و یاری همسفران به پایان نقطه برسی؛ اما بیندیش که وقتی این سفر تمام شد آنجا تو را پاداشی نیکو خواهد بود و آن پاداش، بند عشقی است که بین تو و قدرت مطلق الله برقرار خواهد گردید. بهعنوان دختر یک مسافری که دیگر توی کنگره نیست هر بار کم میآوردم و جا میزدم وقتی این پیام خوانده میشد آرام میشدم امیدوار و مطمئن هستم که روزی پدرم به کنگره میآید و دوباره طعم خوش رهایی را میچشیم.
اولینبار که در جشن همسفر شرکت کردم همسفرانی را دیدم که مسافر نداشتند؛ اما در جشن حضور داشتند با خود میگفتم اینها چرا میآیند؟ چه دلی دارند و چهقدر قوی هستند که لبخند بر لب دارند تا اینکه جشن همسفر سال گذشته که در شعبه گرگان بدون مسافر بودم جسم من در شعبه گرگان و روح من در شعبه بهشهر، مادرم در شعبه قائمشهر و مسافر من در خانه بود. در شعبه گرگان خدمت داشتم و جشن همسفر از تمام همسفران و مسافران در جشن عکس میگرفتم و با خود میگفتم چرا مسافر ندارم؟ چرا مسافرم کنار من نیست و هر عکسی که میگرفتم چراهای بیشتری در من اضافه میشد تا اینکه یاد سخن آقای مهندس افتادم که فرمودند: نوبت باران محفوظ است هر چیزی در زمان خود اتفاق میافتد؛ حتی آمدن مسافر به کنگره یعنی عجله نکن، مقایسه نکن مسیر خودت را درست برو اگر قانون رعایت شود هیچ حقی ضایع نمیشود به من یاد داده شد نوبت باران محفوظ است.
فهمیدم قرار نیست کسی را با زور به کنگره بیاورم. وظیفه من درست حرکت کردن، آموزش گرفتن و اصلاح خود است. اگر من در مسیر قانون بمانم زمان هم کار خود را میکند و مسافر وقتی آماده شد خودش راه کنگره را پیدا میکند. به من گفته شد نوبت یگانه محفوظ است یاد گرفتم قرار نیست مسافر خود را باعجله و فشار به کنگره بیاورم. وظیفه من آموزش گرفتن و درست حرکت کردن است. اگر من در مسیر قانون بمانم علیاکبر هم بهموقع و با خواست خود به کنگره میآید.
.jpg)
همسفر کبری (لژیون هشتم)
ماندهام که داستان زندگی خود را از کجا آغاز کنم. زمانی که عضو کوچک خانواده بزرگ کنگره ۶۰ شدهام زندگی من شامل دو بخش قبل و بعد کنگره میشود. ترجیح میدهم از بخش شیرین بعد کنگره صحبت کنم. روزها یکنواخت سپری میشد و مسافرم مشغول گوشدادن و نوشتن سیدی بود. ناگهان صدا خانمی توجه من را جلب کرد. پرسیدم مگر خانمها هم میتوانند در کنگره حضور داشته باشند؟ گفت: بله بهعنوان همسفر، اگر تو هم دوست داری میتوانی بهعنوان همسفر همراه من شوی خوشحال شدم و کوتاه بله را گفتم.
از آنجایی که راههای متفاوتی را برای درمان امتحان کرده بودیم امتحان این راه هم ضرری نداشت. روز اول حضور در کنگره، گیج و گمراه بودم که بهعنوان همسفر چه کاری؛ باید انجام دهم؟ تنها جمله اینجا که آخرین راه درمان است و ترس از درماننشدن مدام در ذهن من تکرار میشد. در تمام مراحل زندگی هر زمان به کمک من نیاز داشت تنهایش نگذاشتم؛ اما دیگر توانایی برای ادامهدادن نداشتم خسته بودم؛ مانند ماشینی که میانه راه بنزین تمام کرده باشد نیاز به شارژ مجدد داشتم. سه هفته بعد از ورود من اعلام کردند که در هفته آینده جشن همسفر برگزار خواهد شد. برای من جالب بود و بیصبرانه منتظر هفته آینده بودم.
روز جشن که فرا رسید از مسافر خود پاکتی دریافت کردم. با خواندن دلنوشته کوتاه؛ اما پر از حرفهای نگفته اشکهایم شروع به باریدن کرد. مسافر من برای درمان، به زمان و همسفر خوب نیاز داشت. همانطور که لقب بال پرواز به من دادند؛ باید کمک کنم تا پرواز کند و پروازی از جنس پاکی و رهایی باشد.
اوایل فقط به رهایی فکر میکردم و خودم را فراموش کرده بودم. مشغول آموزش شدم که چهطور نقاط ضعف را به نقاط قوت تبدیل کنم؛ اما متوجه شدم که مسافرم گریز زده است. باز هم شکستم، فرو ریختم. به خودم قول دادم همسفر قوی بمانم، ادامه دهم تا مسافرم برگردد. با کمک راهنما همسفر امینه توانستم خودم را پیدا کنم و از نو شروع کنم.
اکنون که به گذشته فکر میکنم اگر مسافرم به رهایی میرسید و من همان همسفر سابق بودم دیگر به کنگره نمیآمدم؛ زیرا به هدفم که تنها رهایی و درمان مسافرم بود رسیده بودم؛ اما اکنون که ماندم و ادامه دادم میتوانم ناامیدی را به امید، دلواپسی را به آرامش و ترس را به شجاعت تبدیل کنم. میتوانم کبری جدید را دوست داشته باشم. همه اینها را مدیون آقای مهندس دژاکام و راهنما خودم همسفر امینه هستم. به امید رهایی همه مسافران و همسفران سفر اولی

همسفر رقیه (لژیون هفتم)
انسان اصولاً مسافر است. این سفر سفری است از تولد تا مرگ، از ازل تا ابد و این سفر دائماً ادامه دارد. این سفر که انسانها تنها به دنیا میآیند و تنها از دنیا میروند همیشه با همسفرهایی در ارتباط هستند که آنها را همراهی میکنند. انسان موجودی است اجتماعی، بنابراین انسانها همسفرانی برای خود انتخاب میکنند و خیلی برای هم ارزش دارند. در طول حیات بستگی دارد که انسان در کدام درجه قرار داشته باشد و آن درجه مشخص میکند که به همسفرش وفادار است. انسانی که در نفس اماره باشد، کمترین ارتباط را با همسفرش دارد و کسی که در مرحله نفس مطمئنه باشد این ارتباط قویتر و محکمتر است.
بنابراین انسانی که بهراحتی سفرش را رها میکند و بهراحتی از فرزندش میگذرد، دنبال امیال خودش است. این مرحلهای است که به حیوان نزدیکتر است و این در طول حیات مشخص میشود. انسانی که به نفس مطمئنه برسد احساس مسئولیت نسبت به فرزند و آینده او میکند و انسان هر چهقدر آگاهتر باشد بیشتر مسئولیتپذیر است؛ اما اگر که در مرحله پایینتر تفکر و اندیشه باشند، نسبت به همسفرها مسئولیت ندارند.
همسفر؛ باید اول تحت آموزش قرار بگیرد. در ابتدا نباید کاری به مسافر داشته باشد و ممکن است کار را خرابتر کند. بهترین کاری که؛ باید انجام بدهیم این است که بعضیاوقات هیچ کار نکنیم. همسفر برای درمان اعتیاد؛ باید آن علم کمککردن را داشته باشد و فرا بگیرد؛ چون همه قسمتهای زندگی علم است؛ باید در کنگره آموزش لازم را ببینیم. برای گرفتن آموزش بپذیریم و قبول کنیم که از اعتیاد و صورتمسئله آن چیزی نمیدانیم؛ باید تسلیم در برابر آموزش کنگره باشیم.
همسفر امالبنین (لژیون هفتم)
نمیدانم از کجا شروع کنم، فقط اولین بار یادم میآید واژه همسفر در کنگره ۶۰، به من داده شده. به راستی همسفر کیست؟ چرا آقای مهندس این واژه را انتخاب کردند؟ در لغت به معنای همراه، همدل و یار سفر است. لغتی که من امالبنین از خودم امروز میپرسم؟ بهراستی من بال پرواز بودم برای مسافرم یا نه؟ آیا به معنای واقعی کلمه همسفر بودم؟
هر چه جلوتر میروم و آموزش میگیرم میبینم که آقای مهندس گفت: ما میگوییم همسفر؛ اما در واقع حال همسفر بدتر از مسافر است. آنها؛ باید به بهانه مسافر خود و همسفر بودن بیایند تا حال خودشان خوب شود. این جمله را تا عمق وجود درک کردم؛ چون حال من با داشتن همسر مصرفکننده و دو فرزند و بار مسئولیت، بدتر از حال مسافرم بود. البته خدا را شاکرم که مسافرم درمان شد و این یک نعمت بزرگی است. دلنوشته هم که مینویسیم؛ باید از دل باشد، با همه وجود باشد. من همسفر با آموزشهایی که دیدم در واقع خودم به رهایی رسیدم؛ باید بیشتر از مسافرم روی خودم کار کنم بیشتر گنج درونم بشناسم؛ چون آرامش واقعی از درون انسان نشئت میگیرد.
آری من بهعنوان همسفر وارد کنگره ۶۰ شدم و الان به این ایمان رسیدم که همه این سختیها بهخاطر این بود؛ من ساخته شوم. همیشه میگفتم: خدایا چرا اینهمه درد و رنج برای من است؟ پس عدالت کجا است؟ فهمیدم که؛ باید این سختیها را میکشیدم. فلز باید تو کوره حرارت ببیند تا طلا بشود. امالبنین؛ باید این مراحل طی میکرد تا بیشتر خودش و خدای خودش را بشناسد. با گرفتن این آموزشها هر روز خدا را شاکرم؛ چون خیلی چیزها خدا به من داده بود و صادقانه بگویم: نمیدیدم چند روز پیش توی ذهنم آمد یک انسان مریض بهخاطر بیماری نمیتواند دراز کشیده بخوابند. به خودم گفتم: خدایا شکر که میتوانم راحت بخوابم. با بدنی سالم با دستهای سالم به خودم گفتم: خدایا چهقدر از تو غافل بودم و این نعمت را شکر نمیکردم.
چگونه شاکر خداوند نباشم؛ وقتی اینهمه نعمت داده، قلبی در سینهام قرار داده زمانی که خواب هستم این قلب کار میکند. یاد گرفتم روزها دستهایم را میبوسم، نوازش و تشکر میکنم؛ چون این آموزشها به من یاد داد. هرچه دارم؛ حتی فکری که برای خدمت به دیگران به من القا میشود، از لطف خدا میباشد.
اگر فرزندی خدا به من داد بگویم: خدایا شکرت این پسر و دختر را تو به من عطا کردی و حرف آخر اینکه هر چهقدر خدا را شکر کنم، واقعاً کم است؛ چون وقتی به کوچکترین دادههایی که خدا به من داده توجه میکنم میبینم؛ باید شکر کرد و این همسفر بودن به من یاد داد که خودم همسفر، همدل و همیار خودم باشم و خودم را دوست داشته باشم. سپاسگزارم از آقای مهندس و راهنما همسفر فاطمه که بیریا و خالصانه کمک کردند تا من به این آگاهیها برسم.
همسفر مهتاب (لژیون ششم)
همسفر بودن یعنی ایستادن، نه جلوتر از مسافر و نه عقبتر ایستادن کنار او، با صبر، آگاهی و با عشق، هفته همسفر فرصتی است برای قدردانی از دلهایی که در سکوت سوختند؛ اما نایستادند دلهایی که آموختند بهجای نجاتدادن رشد کنند و بهجای تحمل فهم را انتخاب کنند. کنگره ۶۰ به ما یاد داد که رهایی فقط سهم مسافر نیست همسفر نیز؛ باید از وادی ناآگاهی عبور کند تا آرامش را دوباره به خانه بازگرداند در این مسیر آموختیم تغییر از خود ما آغاز میشود و صبر، آموزش و فرمانبرداری کلید باز شدن قفلهای بسته زندگی است.
همسفر بودن تنها یک عنوان نیست، مسئولیتی است که با درد آغاز میشود و با آگاهی به آرامش میرسد همسفر کسی است که سالها در سایه ترس، نگرانی و ناآگاهی زندگی کرده کسی که بار مشکلات را بیصدا بر دوش کشیده و گاهی فراموش کرده که خودش نیز نیاز به درمان دارد. کنگره ۶۰ به ما آموخت که همسفر بودن یعنی یاد گرفتن، یعنی دستکشیدن از کنترل، یعنی فهمیدن اینکه عشق واقعی رهاکردن همراه با مسئولیت است نه وابستگی و ترحم، در این مسیر آموختم که اگر من تغییر نکنم؛ هیچ تغییری اتفاق نخواهد افتاد. آموختم که؛ باید از ضد ارزشها فاصله بگیریم و قدمبهقدم وادیهای زندگی را در خود اجرا کنم.
هفته همسفر فرصتی است برای دیدن خودمان برای قدردانی از زن و مردی که با وجود خستگی، راه آموزش را انتخاب کردند و بهجای شکایت دانایی را برگزیدند.
همسفر در کنگره ۶۰ یاد گرفت که صبر؛ فقط صبرکردن نیست صبر یعنی حرکت آگاهانه در زمان درست است. یاد گرفت که سکوت، ضعف نیست؛ بلکه نشانه بلوغ فکری است. آموختیم که رهایی؛ فقط پایان مصرف نیست؛ بلکه آغاز زندگی سالم برای تمام اعضای خانواده است. آموختیم که درمان یک مسیر دوطرفه است و همسفر نیز؛ باید به تعادل برسد تا آرامش به خانه بازگردد. این هفته دست به سینه به تمام کمک راهنماها، اسیستانتها و آموزشدهندگان همسفر تعظیم میکنم که با عشق، صبر و دانایی چراغ راه ما شدند.
هفته همسفر را به تمام همسفرانی تبریک میگویم که با حضورشان ثابت کردند نجات در آموزش است و رهایی نتیجه پذیرش و تغییر است. باشد که با نور آموزش کنگره ۶۰ در مسیر صلح، آرامش و تعادل، همیشه استوار قدم برداریم.
عکاس: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر صبحگل (لژیون ششم)
ویرایش: همسفر گلسا رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون دوم) دبیر اول سایت
ارسال: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون دوم)
همسفران نمایندگی قائمشهر
- تعداد بازدید از این مطلب :
149