به نام قدرت مطلق الله
این هفته قشنگ را اول به خانم آنی بزرگ، خانواده آقای مهندس و به همه همسفران مخصوصاً همسفران قوی که بدون مسافر در کنگره هستند تبریک میگویم. این داستان برمیگردد به ۵ سال پیش که یه روز خوب مشغول کار خود بودم گوشی من زنگ خورد یکی از دوستان از جایی که انگار جشن تولدی بود تماس گرفته بود و گفت: اینجایی که امروز هستم جشن همسفر است میتوانم یک دعا کنم و تو دعا من شما بودید برایتان دعا کردم که سال بعد اینجا باشی، گفتم مرسی و کمی حرف زدیم و قطع کردم با خود گفتم چه دلخوش است؛ برای من دعا میکند که آنجا بروم.
ورق برگشت و مسافر من با کنگره آشنا شد بعد از گذشت یک ماه بهعنوان همراه یکبار با او آمدم و در مسیر با خود میگفتم اگر کسی مرا بشناسد آبروی من میرود این همهسال با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشتم تا کسی نفهمد که همسر من مصرفکننده است. اگرچه همه میدانستند؛ اما مانند کبک سرخود را زیر برف کرده بودم میگفتم قرار نیست همیشه بیایم این یکبار را میروم دیگر نمیروم، هرکسی خربزه خورد پای لرزش هم مینشیند. وقتی وارد شعبه نیما یوشیج بهشهر شدم افراد را دیدم بانظم خاص همه ردیف با شالهای سفید نشسته هستند.
برای من زمان کارگاه خیلی طولانی شده بود؛ اما خلاصه تمام شد و بعد سه جلسه مشاوره راهنما انتخاب کردم و شاگرد آموزشی کنگره شدم با اینکه سختیهای زیادی داشتیم مسافرم را همراهی کردم تا به رهایی رسید و بعد از رهایی بهترین روزهای عمرم را میگذراندم. مسافر من زمان سفر بیکار بود یک ماه بعد از رهایی یک شغل نانوآب دار به او پیشنهاد شد و یک چیزی به من گفت: مهرانه دیگر بعد از این همه سختی و سربالاییهای زندگی به سرازیری تبدیل میشود و مسافر من به اسرار پذیرفت و رفت.
سرکار رفتن همان و گریز زدن همان برای من غیرقابلباور بود که این کار را کرد خیلی ناراحت شدم روزی با خود تصمیم گرفتم که از زندگی او بروم با راهنما خود مشورت کردم به من گفت: کمی فکر کن که آیا این آخرین راهحل است؟ میتوانی ببخشی و یا از زندگی او بروی؟ آیا میتوانی ببینی که خوب شده و با کس دیگر دارد زندگی میکند؟ یا اگر بیماری بد میگرفت آیا رها میکردی و میرفتی؟ جواب همه اینها برای من نه بود. مسافر من که سفر خود را خراب کرد انتقالی خود را از شعبه بهشهر به قائمشهر گرفت؛ اما من و دخترم به قائمشهر نیامدیم جشن همسفر آن سال ما انتظار داشتیم که او به بهشهر بیاید؛ اما نشد بنا به میل باطنی ما به قائمشهر آمدیم، و بعد از چند ماه باز هم مسافر من سفر را رها کرد؛ اما من و دخترم در کنگره ماندگار شدیم و بعد از قبولی دانشگاه دخترم انتقالی برای قائمشهر گرفتم.
من نقش همسفر را خیلی دوست داشتم؛ اما شاید آن نقش را خوب بازی نکردم که اینچنین شد. جشن همسفر سال قبل من برای کمک و گرفتن عکس زودتر به شعبه رفتم همسفران دیگر که برای کمک آمده بودند مشغول صحبت شدند یک همسفر میگفت مسافر من با اینکه این همه آموزش گرفت انگار با خودش هم دعوا دارد. همسفر دیگر گفت: خدا را شکر کن مسافر من گریز زد دوباره سفر میکند حال من خیلی گرفته شد گفتم خدا را شکر کنید که امروز مسافران شما هستند مسافر من امروز در جشن نیست به آنها امید دادم و رفتم به کارها رسیدم و در این فکر بودم که؛ چرا آن دو همسفر ناشکر بودند که یکی از همسفران گفت: مهرانه مسافرت میآید؟ گفتم نه انضباطی شد و خانه است، در جواب به من گفت خدا را شکر کن مسافر تو در خانه است مسافر من دو ماه است منزل نمیآید نمیدانم کجا است. من در آن روز درس بزرگی گرفتم که مشکلات برای همه است؛ باید دیدگاه خود را عوض کنیم.
الان که در حال نوشتن هستم مرزبان شعبه هستم؛ اما مسافر من امروز و فردا میکند و نمیآید مطمئن هستم که او هم روزی خواهد آمد؛ چون نوبت باران محفوظ است. از مسافر خود که همراهی میکند و از دختر عزیزم تشکر میکنم که همیشه همراه من است.
نویسنده: همسفر مهرانه مرزبان خبری
عکاس: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر صبحگل (لژیون ششم)
ویرایش: همسفر گلسا رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون دوم) دبیر اول سایت
ارسال: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون دوم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی قائمشهر
- تعداد بازدید از این مطلب :
185