من از ۳۵ سال پیش که با همسرم ازدواج کردم، در زندگی همسفر او شدم. با وجود سختیهای فراوان زندگی میکردم و آنقدر ناامید شده بودم که هر لحظه آرزوی مرگ میکردم؛ فقط فکر کردن به بزرگ کردن فرزندانم بودم که من را از آن افکار نجات میداد. همیشه در تاریکیها غرق بودم تا اینکه روزی به خودم آمدم و دیدم که پدرم را از دست دادم. پدری که تمام وجود من بود. بعد از او به خواهرم تکیه کردم چون او برای من یک خواهر نبود، فرشته بود. از اعتیاد مسافر من هیچکس خبر نداشت حتی خانوادهام، هر موقع سوال میکردند در جواب به آنها میگفتم خیر، همسر من مصرفکننده نیست، شما اشتباه میکنید. همیشه این موضوع را پنهان میکردم و سعی میکردم جایی نروم، مهمانی نروم که کسی متوجه نشود همسر من مصرفکننده است. این درد بسیار سنگین بود، خیلی در دل من سنگینی میکرد و فقط خواهرم اطلاع داشت.
وقتی پدرم را از دست دادم به خواهرم پناه آوردم، زیرا او همیشه مثل یک کوه پشت من بود. امید من در زندگی به او بود. با خود میگفتم که اگر همسرم مصرفکننده است، حداقل خواهرم در کنارم است. فرزندانم را به سختی بزرگ میکردم تا اینکه خداوند خواهرم را هم از من گرفت، چرا؟ چون همیشه به تاریکیها فکر میکردم. پس از مدتی متوجه شدم که در حال مصرف انواع و اقسام قرصها هستم. مدام به دکتر میرفتم و یا قرصهای خود را از داروخانه شارژ میکردم؛ به گونهای مصرف میکردم که همسر و فرزندانم متوجه نشوند من دارو مصرف میکنم. وقتی فرزند سوممان به دنیا آمد، مشکلات من بیشتر شد. من ماندم و بدبختیها، تاریکیها و به قدری حال من بد بود که بعد از مدتی به خودم آمدم و متوجه شدم مصرف قرصهایم در شبانهروز خیلی بالا رفته است. بدن من به دارو مقاوم شده بود و امیدی به زندگی کردن نداشتم.
من حدود ۳۰ سال نقش همسفر را برای همسرم داشتم تا اینکه مسافرم درمان شد. تقریباً ۴ سال پیش جایگاه ما عوض شد. در این ۴ سال مسافر من آن سختیها را جبران کرد. او راه کنگره را به من نشان داد و با دانایی خود من را به مکان وصل کرد، سپس من مسافر شدم و او همسفر من شد. با یاری راهنما همسفر مهناز، دیگر راهنمایان و همه همسفرانی که با آغوش باز و حسهای خوب من را امیدوار میکردند، جرقهای در ذهن زده شد که مصرف قرص خود را که حتی از مسافر و فرزندانم پنهان کرده بودم، برای اولین بار با راهنمای خود درمیان گذاشتم. ایشان به من گفتند که آقای مهندس درمان قرص را قبول نمیکنند ولی اگر خود شما امید داشته باشی و همکاری کنی با سیدی نوشتن و کاربردی کردن آموزشها جهانبینی خود را بالا ببری، من میتوانم داروهایت را تیپر کنم. پس از مدتی با کمکهای راهنمایم داروهای من قطع شد و فقط یکی از آنها باقی ماند که آن را یک چهارم مصرف میکردم.
وقتی برای رهایی ۴۰ سیدی نزد آقای مهندس رفتیم، راهنمای من این موضوع را با آقای مهندس در میان گذاشتند، آقای مهندس فرمودند که من بایستی به طور مداوم این مقدار دارو را مصرف کنم، بنابراین من به خودن این یک دارو ادامه دادم، تا اینکه خداوند در امید را به روی من باز کرد و من مرزبانی قبول شدم. وقتیکه مرزبان و مشغول به خدمت شدم، روزی به خودم آمدم متوجه شدم که من یک هفته است که قرصم را مصرف نکردم. پس از مدتی برای جلسه به آکادمی رفته بودم. به آقای مهندس گفتم که مصرف قرص را کنار گذاشتهام و ایشان به من فرمودند که من همین را میخواستم؛ اکنون برو روی جهانبینی خود کار کن. حال من باید از مسافرم تشکر کنم، درست است جشن همسفر است ولی در واقع مسافر من ۳۰ سال سختی که کشیدم را جبران کرده و اکنون نیز در حال جبران است.
من همیشه غرق در تاریکیها بودم، به اتفاقات بد و مرگ عزیزانم فکر میکردم تا در نهایت این اتفاق برای من افتاد. وقتی به کنگره آمدم، فهمیدم که انسان باید با امید زندگی کند؛ خیلی امیدوار شدم و تلنگری به من زده شد که بدانم همه این اتفاقات افتاد که من قویتر شوم. همسفر بودن به این نیست که فقط چراغ راه باشید، بلکه بایستی همراه و همفکر باشید و با یکدیگر صادق باشید، در صراط مستقیم قدم بردارید و دست در دست هم با یکدیگر همکاری کنید تا این سفر را به خوبی طی کنید تا همیشه در حل مشکلات موفق و پایدار باشید. در سیدی نقش همسفر استاد امین میفرمایند: نیروهای منفی و تاریکیها مانند یک پوسته و تار عنکبوت دورتادور مسافر را گرفتهاند تا جلوی آموزش گرفتن و تغییر او را بگیرند، ولی وقتی همسفر او را همراهی کند، به کنگره بیاید و آموزش بگیرد، متوجه میشود که چگونه بایستی با مسافر رفتار کند تا این سفر برای هر دو آنها راحتتر شود.
همسفر میتواند مانند پرستاری باشد که گاهی با یک تکانه به موقع، آن پوستههای دور مسافر را بشکافد تا از پیله بیرون بیاید و مانند پروانه تغییر کند، چون اگر فقط مسافر به تنهایی آموزش ببیند و همسفر نداشته باشد، زندگی آنها به تعادل نمیرسد. مسافر آموزش میبیند و درمان میشود ولی چون همسر، خواهر، مادر، پدر یا یکی از اعضای خانواده او که همراهش است آموزش ندیده است، باعث میشود این راه برای او به سختی طی میشود. وقتی همسفر به کنگره میآید اوایل فکر میکند به خاطر کمک به مسافر آمده ولی پس از مدتی متوجه میشود که تخریب خود او بیشتر از مسافرش است و نیاز به آموزش دارد. به این صورت است که با آموزش مساوی هر دو عزیز بال پرواز یکدیگر میشوند.
من ممنون و سپاسگزار مسافرم هستم که من را با کنگره۶۰ آشنا کرد؛ همچنین از آقای مهندس، همسفر نمونه خانم آنی بزرگ، خانم آنی کماندار، خانم شانی، استاد امین و راهنمای خود همسفر مهناز عرض تشکر و قدردانی را دارم. در آخر هفته همسفر را به همه همسفران عزیز در تمام شعب تبریک عرض میکنم.
نویسنده: همسفر عشرت رهجوی راهنما همسفر مهناز (لژیون دوم)
رابط خبری: همسفر کتایون رهجوی راهنما همسفر مهناز (لژیون دوم)
عکاس: همسفر ملیکا رهجوی راهنما همسفر مهناز (لژیون دوم)
ویرایش و ارسال: همسفر مائده رهجوی راهنما همسفر فرنگیس (لژیون سوم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی ابنسینا
- تعداد بازدید از این مطلب :
82