English Version
This Site Is Available In English

قرار نیست کسی را درست کنم

قرار نیست کسی را درست کنم

روز جمعه اواخر اسفند ماه  سال ۱۴۰۳ بود، روزی که وقتی عمق فاجعه و تاریکی را با تمام وجود حس کردم، با خود گفتم: دیگر تمام شد، دنیا برای من همین‌جا تمام شد. آنقدر حالم بد بود که نمی‌خواستم دیگر در این زندگی باشم. دلم خالی شده بود، امیدی نداشتم، فقط درد بود و بغض.

اسم کنگره۶۰ را شنیده بودم؛ اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی پای ما هم به اینجا باز شود. مسافرم همیشه فکر می‌کرد که خودش می‌تواند و نیازی ندارد که از جایی کمک بگیرد تا اینکه آن روزها رسید. ناراحتی‌های من، سکوت‌ها و اشک‌هایم؛ انگار برای مسافرم تلنگری شد. روزی که فهمیدم گاهی درد یک همسفر، می‌تواند بیدارباش مسافرش باشد.

شنبه بود، از سر کار برگشته بودم. مسافرم گفت: می‌خواهم جایی بروم، تو همراهم می‌آیی؟ من و دخترم همراهش شدیم. در دلم هزار فکر بود و هزار ترس. مسافرم گفت؛ می‌خواهد برود و درباره‌ ورودش به کنگره۶۰ بپرسد؟ چند دقیقه بعد برگشت و گفت: «می‌گویند اگر تو هم همراهم بیایی خوب است» با خودم گفتم: باشد، می‌روم، می‌نشینم و می‌بینم چطور است. حالا یک‌بار رفتن ضرری ندارد.

با همان حال، با همان لباس‌های ساده اداری و با همان دل خسته وارد جلسه شدیم. چند خانم بودند و چند آقا، سالن بزرگی بود. شروع کردند به صندلی چیدن. من و دخترم گوشه‌ای روی صندلی کنار بخاری نشسته بودیم. با خودم می‌گفتم: این همه صندلی برای چیست؟ مگر قرار است چند نفر بیایند؟ در ذهنم حتی تصورش هم نبود که سالن پر شود؛ اما یکی‌یکی آدم‌ها آمدند،  آمدند، آمدند و سالن پر شد، جلسه شروع شد و بعد از سخنرانی، استاد پرسید: «آیا تازه‌واردی در جمع حضور دارد؟ اگر هست، دستش را بلند کند و خودش را معرفی کند.» مسافرم دستش را بلند کرد، خودش را معرفی کرد و همان لحظه، تمام جمعیت برایش دست زدند، سوت کشیدند و تشویقش کردند. صدای دست، سوت، لبخند آدم‌ها، انرژی و حال خوبی که در فضا پیچید برای من نویدبخش امید تازه‌ای بود. برای من معنی  دیده‌شدن، اهمیت‌داشتن و حال خوب را داشت.

ماه رمضان بود. بعد از اتمام جلسه به ما غذای افطاری دادند، حس عجیبی داشتم. آن شنبه برای من یک خاطره‌ ماندگار شد. روزی که فهمیدم من فقط برای یک جلسه نیامده‌ام، آمده‌ام که بمانم، آمده‌ام که یاد بگیرم، آمده‌ام تا آخر راه ادامه بدهم و آن روز، اولین روزنه‌ نور در تاریک‌ترین روزهای زندگی من شد.

همسفر بودن یعنی کنار کسی راه رفتن، نه جلوتر، نه عقب‌تر؛ فقط کنار هم، با صبر. همسفر یعنی یادگرفتن سکوت وقتی حرف فایده‌ای ندارد، یعنی صبرکردن وقتی دل بی‌قرار است، یعنی امیدداشتن حتی وقتی خسته‌ای. من همسفر شدم تا بفهمم قرار نیست همه‌چیز را درست کنم؛ قرار است درست‌تر نگاه کنم. قرار نیست نجات بدهم؛ قرار است یاد بگیرم، رشد کنم و آرام‌تر باشم.

همسفر بودن گاهی سخت است؛ اما پر از یادگیری‌ست. هر بار که من آرام‌تر شدم، راه هم کمی هموارتر شد. امروز می‌دانم همسفر بودن یعنی با عشق بمانی، با آموزش تغییر کنی و با صبر نتیجه را به زمان بسپاری؛ نقشی که اگر درست فهمیده شود، می‌تواند حال یک خانواده را عوض کند. قبل از آشنایی با کنگره۶۰ فکر می‌کردم همسفر بودن یعنی همیشه حواسم به مسافر باشد، مدام تذکر بدهم، نگران باشم و بخواهم همه‌چیز را درست کنم؛ اما کنگره به من یاد داد که اول از همه باید حواسم به خودم باشد.

فهمیدم من قرار نیست کسی را درست کنم. قرار است خودم آموزش ببینم و تغییر کنم. وقتی حالم بهتر می‌شود، وقتی کمتر توقع دارم و بیشتر آرامم، این حال خوب خودش به خانواده منتقل می‌شود. کنگره۶۰ به من یاد داد صبر داشته باشم، عجله نکنم و به زمان اعتماد کنم. یاد گرفتم که کنترل‌کردن، اسمش محبت نیست و رهاکردن همراه با آموزش، خیلی مؤثرتر است.

همسفر بودن یعنی یاد بگیرم واکنش نشان ندهم، فکر کنم و بعد عمل کنم. امروز خوشحالم که همسفر هستم؛ چون اینجا فقط حال مسافر مهم نیست، حال من هم مهم است و در نهایت یاد گرفتم که اگر من تغییر کنم، خیلی چیزها خودبه‌خود تغییر می‌کند.

نویسنده: همسفر لیدا رهجوی راهنما همسفر سهیلا (لژیون یازدهم)
رابط خبری: همسفر یلدا رهجوی راهنما همسفر سهیلا (لژیون یازدهم)
عکاس: همسفر رها رهجوی راهنما همسفر زینب (لژیون دهم)
ارسال: همسفر پرنیا رهجوی راهنما همسفر راحله (لژیون سوم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی لویی پاستور

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .