به نام قدرت مطلق الله
سلام دوستان علی هستم یک مسافر، من در دوران نوجوانی، مثل نسیم بهاری در درهها و سبزهزارها، دشتها و دریاها میوزیدم؛ شاد و سرمست بودم و اما ناگهان در گوشهای از دنیا جایی را دیدم که تا آن روز لمس نکرده بودم که خالقم مرا از رفتن به آنجا منع کرده بود ولی من نافرمانی کردم و قدم در آن گذاشتم و در اولین آبادی، خرابی ها را به وجود آوردم؛ خرابیهایی پر از قضاوتها، منیتها و غرور، از همان خرابیها لذت میبردم و غرق در مستی بودم تا جایی که نیروی جوانیام به پیری و فرسودگی رسید و ناگهان در تاریکی ماندگار شدم؛ ماندم و ماندم تا جایی که دیگر هیچ نیرویی نداشتم و مثل نسیمی بیجان بودم و تلاشهای بیهودهام مرا بیشتر در همان تاریکی فرو میبرد.
اما در همان سیاهی، روزنهای کوچک از نور دیدم و آرام آرام به سوی آن وزیدم و در مسیر، آهسته ولی پیوسته پیش رفتم و نور بیشتر و بیشتر شد تا جایی که به مکانی رسیدم که بادهایی مثل خودم را دیدم؛ بادهایی که دوباره جان گرفته بودند و آماده وزیدن به سوی خالق بودند. آن مکان کنگره بود؛ جایی که دیواری بین نافرمانی و فرمانبرداری وجود دارد و جایی که نیرویی از خدا ما را به وزیدن درمیآورد تا ادامه راه را با تعادل و آرامش طی کنیم و امروز این باد نوجوان که پیر و فرسوده شده بود، دوباره جوان و سرشار از خوشی شده است. اکنون با تمام وجود به سوی خالق میوزم.به امید بهترین ها برای خوانندگان این دلنوشته

تنظیم و ارسال : گروه سایت نمایندگی دماوند
- تعداد بازدید از این مطلب :
85