هم آنکه با بازی کلمات تلاش در وصف آفریدهای دارد بهنام همسفر؛ موجودی از اهالی سرزمین بخشش، کسی که مابین ماندن و نماندن، ساختن و ویران نمودن، سرسبز نگه داشتن را انتخاب کرد. او که سخت بخشیده میشد، چه خوب بخشیدن را دانست و گذر کرد.
دوباره چرخ روزگار چرخید و هفتهای رسید که نامش همسفر است؛ باز سفری دارم به دل خاطرههای نه چندان دور اما سخت سخت، خاطراتی که تار و پودشان را تو بافتی مسافر، گره بر گره میزدی و میبافتی وچه بافندهای بودی، قابل و توانا! اما افسوس دردل هر تارش از جنس داد بود و هر پودش یادی در دل داشت از تحقیر شدنها، گریههای پنهانی وهیچ نگفتنها. مسافر، تو عجب رنگی زدی بر باورم امشب! من و یاد طوفانی که آمد و رفت و نمنم باران، هر سه تنهایی بر دل شب زدهایم. دل که به نوای باران میدهم؛ میبینم امشب بیهیچ رعدی آمده؛ شاید برق چشمان تو، برقش شود و آوای دوستت دارمهایت را به رعدی بر جان خَرد. مسافر من، تمام باور من صبح که آید و خورشید که رخ نماید، روز بهنام من آغاز میشود، بهنام همسفر، همان که در دل طوفان متلاطمی که تو معمارش بودی کشتی را به سلامت به ساحل رساند؛ او ناخدا نبود، اما با خدا بود.
امشب از سفر به دل ایاز خودم که برگشتم رسیدم به قشنگی همه با تو بودنها؛ دیدم در این شب که آسمانش تا آنجاکه نگاه من نگاهش میکند، خالی از هر ستاره و ماه است، قلبم یاد تو را آرزو دارد و آرزویم هر دم تو را وصل به خود دارد.
مسافر، من همسفر سوختم اما ققنوسوار، ماندم؛ اما یوسف وار، پس زین پس چون فیروزه، حجره فیروزه تراش مرا قیمتدار ببین، من خود صبرم، خود گذشت، خود فهم، من تواناترین معماریام که هنر تبدیل جهنم به بهشتبرین را داشت، منِ همسفر، ماهی در حال احتضار در دل حوض کاشی، اندوه بزرگ نبودن تو را نخواستم؛ خواستم باشی، باش اما بودنی متفاوت، این بار تو بشو کدخدای دهکدهای که در بهشت منِ معمار ساختم، برای طراوتش بکوش. این بار تو همسفرِ من باش تا سفر کنیم به دل سرزمین شادیها بی هر تعلقی، بدون هر وابستگی به افیون و اهریمن. سنگ صبوری باش که همسفرت کنارت معنی امنیت را بفهمد، باش چون بودنت را خواستم؛ افیون را بهانه نکردم تا از روزگارم بیرونت اندازم، پس باش اما بودنی متفاوت.
نویسنده: راهنما همسفر شیرین
ارسال: همسفر پرتو رهجوی راهنما همسفر آسیه (لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی عمانسامانی شهرکرد
- تعداد بازدید از این مطلب :
77