نمیدانم از کجا باید شروع کنم؛ برای گفتن روزهایی که ناامید بودم و از تمام عالم و آدم یا آرزوهایی که چشمم به حال خرابی مسافرم میافتاد، بیشتر ناراحت و ناامید میشدم. فکر میکردم، دنیا برای من افسانه به آخر رسیده است. خیلی تلاش میکردم، مسافرم به حال خوش برسد. یک روز از همین روزا مسافرم راه کنگره را پیدا کرد و رفت، بعد چند روز فقط تعریف میکرد. من هم مادرم از دنیا رفته بود، حالم خراب بود، دیگر چیزی برایم مهم نبود، مثل اینکه دنیا به آخر رسیده بود. مسافرم خیلی از من خواست تا با او کنگره بروم، من هم قبول نمیکردم، بعد از چند روز به اصرار مسافرم تصمیم گرفتم به کنگره بروم.
وقتی پا به کنگره گذاشتم، بعد از سه جلسه توضیحات مثل این بود که دوباره متولد شدم. خیلی حس و حال خوبی به من دست داد. هروقت میآیم، انرژی میگیرم. هر روزی که میآمدم، حال خودم و مسافرم بهتر و بهتر میشد و همه چیز را با دید مثبت نگاه میکردم. روزی رسید که گفتند، روز همسفر است و مسافرها باید از همسفرانشان تقدیر و تشکر کنند. وقتش که رسید، رفتیم بالا مسافرم به من گل، پاکت و دلنوشته داد. انرژی گرفتم به خودم افتخار کردم که مسافرم با حس و حال خوبش من را پیش همه سربلند کرد و از همان روز تا به امروز لحظه شماری میکردم که باز دوباره روز همسفر شود.
وقتی من و مسافرم شنیدیم روز همسفر است، حس و حالمان خوب شد و انرژی گرفتیم. من خیلی خوشحال شدم به مسافرم گفتم: خودت را آماده کن و من افتخار میکنم، مسافرم با حال خوبش پر انرژی من را سرافراز و سربلند میکند. خدایا هزاران مرتبه شکر. خوشحال هستم که این روز به این قشنگی را آقای مهندس حسین دژاکام به نام من همسفر گذاشتند و یک سال تمام کنار مسافرم به حال خوش رسیدم و روز همسفر برای من خیلی شیرین است. به همین دلیل من عاشق روز همسفر هستم. خیلی از آقای مهندس و خانواده محترمشان و راهنمایم همسفر لیلا تشکر میکنم. حال خوبم و زندگی خوبم را مدیون ایشان هستم و از مسافرم تشکر میکنم که باعث شد تا من به کنگره۶۰ بیایم و طعم همسفر بودن را بچشم.
نویسنده: همسفر افسانه رهجوی راهنما همسفر لیلا (لژیون هفدهم)
رابط خبری: همسفر رویا رهجوی راهنما همسفر لیلا (لژیون هفدهم)
ارسال: همسفر پریناز رهجوی راهنما همسفر لیلا ( لژیون هفدهم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی حر
- تعداد بازدید از این مطلب :
98