همسفر مهسا
من وقتی اولین بار وارد کنگره شدم حالم عجیب و غریب بود انگار من بارها با آن آدمایی که آنجا حضور داشتند معاشرت کرده بودم. وقتی با راهنما تازه واردین صحبت کردم انگار که دلم محکم شد و متوجه شدم این شخص من را درک میکند، من را میفهمد من را قضاوت نمیکند، میداند که راجع به کدام یک از درد و غصههایم حرف میزنم، میداند الان چه چیزی من را عذاب میدهد. آنروز من با ناامیدی تمام، بدون هیچ انگیزه و امیدی روزها را ادامه میدادم تا تمام بشوند.من همیشه میگفتم که زندگی من از دست رفته و هیچ راه درمانی وجود ندارد؛ اما امروز از خداوند بزرگ متشکرم که این مکان مقدس، بهشت روی زمین را به من نشان داد. من روزهای قبل از ورود خودم به کنگره را هیچ وقت فراموش نمیکنم که با دلی شکسته، صورتی پژمرده، اعصابی خراب وارد کنگره شدم؛ اما در طول چند ماه که به کنگره میآیم شادی و محبت بی چشم داشت و امیدم را مدیون راهنمایی هستم که فقط مرا همانگونه که بودم پذیرفت و به من فرصت تغییر داد.
همسفر سمیه
هفته همسفر، هفته صبرهای بیصدا است، هفته دلهایی که شکستند؛ اما نرفتند و ماندند، یاد گرفتند و دوباره ساختند. همسفر یعنی کسی که درد را زندگی کرد؛ اما به جای ناامیدی، راه دانایی را انتخاب کرد. کسی که اشکها خود را پنهان کرد تا چراغ راه خانواده خاموش نشود. کنگره ۶۰ به همسفر یاد داد که نجات دادن دیگران از راه تغییر خود میگذرد، یاد داد صبر، آگاهی و عشق واقعی میتواند ویرانهها را دوباره آباد کند. هفته همسفر را به تمام دلهای استوار، به تمام مادران، همسفران و همراهانی که با عشق آموزش دیدند و با دانایی ماندند، تبریک میگویم به وجودتان افتخار میکنم. هفته همسفر، یادآور تلاشهای بیوقفهای است که همسفران برای همراهی و حمایت از عزیزان خود انجام میدهند. همسفر، چراغ امیدی است که در تاریکی مسیر اعتیاد میدرخشد، و با صبر و عشق خود، مسیری سخت را به راهی قابل پیمودن تبدیل میکند. در کنگره ۶۰ هر قدمی که همسفر برمیدارد، نه تنها زندگی مسافر، بلکه زندگی خود را هم تغییر میدهد و به معنای واقعی کلمه، عشق و صبوری را معنا میبخشد. سپاس از همه همسفرانی که با حضور خود، قدرت، صبر و عشق را به خانواده خود هدیه میکنند.
همسفر آمنه
روزی که برای اولین بار وارد کنگره شدم خیلی افسرده و نگران بودم فکر من این بود که زندگی برای من خیلی سخت است و روزگار برای من تبعیض قائل است یعنی: جوری که مسافرم میآمد خانه و خانه حکومت نظامی میشد همه یک گوشه خانه برای کز کردن خودشان قرار میدادند؛ ولی بعد از مدتی که مسافر من با گنگره آشنا شد ورق زندگی ما برگشت چون خیلی در اخلاق و رفتار او اثر کرده بود جوری شده بود که مسافری که نمیگذاشت آفتاب روی من و فرزندانم را ببیند تماس میگرفت و میگفت: بعد از تمام شدن جلسه کنگره بچهها آماده باشید تا برویم بیرون. خدا را شکر دیگر شادی بعد از سیزده سال به خانواده من برگشته بود، خلاصه بعد از سه ماه سفر مسافرم من هم وارد کنگره شدم تا جایی که دیگر اخلاق خودم هم تغییر کرد یعنی دیگر میدانستم که چطوری باید با مسافرم رفتار کنم و اینکه بدانم با یک مسافر سفر اولی چگونه باید رفتار کنم که سفر خوبی داشته باشد تا اینکه مسافرم به من همسفر گفت: تو حال مرا با رفتارت خراب نکنی میتوانی سفر مرا به پایان خوشی برسانی.
ویرایش و ارسال: همسفر وجیهه دبیر سایت
نمایندگی ساوه
- تعداد بازدید از این مطلب :
86