در روزهای سخت و تاریک زندگی، هر نفس مانند وزنهای بود که به بندبند وجودم فشار میآورد. شبها آنقدر طولانی بودند که گویی صبحی وجود ندارد. به یاد میآورم زمانی را که برای تشکیل این زندگی عاشقانه چقدر تلاش کرده و چه مشقتهایی را به جان خریده بودم؛ اما در مرحلهای از زندگی قرار گرفته بودم که در تنهایی با خود نجوا میکردم: این بود آن زندگی؟ آن عشق؟ آن سرنوشت؟ که برایش با تمام دنیا جنگیدم؟!
در همان روزهای تاریک، نوری به زندگیم تابید که تا ابد چشم و دلم را روشن کرد؛ نوری که باعث شد سفری آغاز نمایم، سفری از روی آگاهی نه از روی عادت. راه طولانی در پیش داشتم؛ باید دست مسافرم را میگرفتم و باورش میکردم تا معجزه رخ بدهد و در بهشت زندگی قرار بگیریم.
سفری شروع شد که در آن نقش پررنگی به من محول و لقب همسفر گرفتم؛ سفری از جنس آگاهی، رهایی، عشق، محبت، سکوت، مهربانی و بخشش. روزهای سخت و طاقتفرسایی بود؛ روزهایی که باید با نیروهای منفی میجنگیدم و تلاش میکردم تا خودم و مسافرم به درمان برسیم. در مسیر همسفر بودن اجازه دادم احساساتم، کلامم و رفتارم رنگ و بویی دیگر بگیرد تا مسافرم با آرامش در مسیر درمان حرکت نماید.
همسفر بودن در دل وحشت و ناامیدی، هنر است. من به عنوان همسفر آموخته بودم که درمان شبیه قلعهای ویران است که باید از نو ساخته شود. ما همسفران نه معمار هستیم و نه بنا، تنها کسانی هستیم که در سکوت و دانایی، آجرها را به دست مسافرمان داده و اجازه میدهیم طرح زندگی را از نو بسازد.
در کنگره۶۰ آموختم که درمان، فقط کنار گذاشتن یک عادت نیست؛ بلکه آموختن زندگی است. نقش همسفر چه خانم باشد و چه آقا، در درمان بسیار مؤثر و سازنده است. در این نقش باید سکوی پرش مسافر باشیم نه زنجیر پای او، بایستی بال پروازش بود نه عامل سقوطش؛ باید پلی باشیم که او را سالم به مقصد برساند. آنگاه در مقصد، معجزه رخ میدهد و هر دو به آرامش و حال خوش میرسیم. در این همراهی، من به عنوان همسفر آموزشهای زیادی گرفتم از جمله صبوری و قضاوت نکردن. در خانه پناهگاهی ساختم تا مسافرم با آرامش سفر کند؛ شانهای برای تکیه دادنش شدم، در کنارش قدم زدم و به او گفتم: تو میتوانی، ادامه بده. همسفر بودن به جنسیت نیست، به بودن است؛ به همراهی، همقدمی و به اینکه مسیری را با هم طی نماییم تا ردپایی ماندگار در زندگی بگذاریم.
این دلنوشته را نوشتم تا بگویم قدردانت هستم که اجازه دادی همراهت و همسفرت باشم. به همسفر بودنم احترام میگذارم؛ زیرا هر قدمی که برمیدارم، برای بهبود زخمهای درون، برای تغییر کردن و برای عشق ورزیدن است. اینها را در این مسیر آموختم و شاکر خداوند، جناب مهندس و خانواده محترمشان هستم.
نویسنده: راهنمای ویلیام همسفر مهری
عکاس: همسفر مائده رهجوی راهنما همسفر آیسان (لژیون نهم)
ارسال: همسفر سمیرا رهجوی راهنما همسفر نسرین (لژیون پنجم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی دکتر علیرضا
- تعداد بازدید از این مطلب :
429