دلنوشته راهنما همسفر زهرا
دلی به وسعت دریا، قلبی مملو از عشق به خانواده و نگاهی به آیندهای روشن … . مگر میشود با این همه لطافت و زنانگی زیر بار این همه سختی و رنج تاب آورد! مگر میشود دید و سکوت کرد مگر میشود، حرمت نگه داشت و عاشق ماند، مگر میشود بشکنی و قویتر ادامه دهی. خوشحالم که در این دوره زمانه میتوان الگویی مثل شما داشت خانم آنی بزرگوار که کلامت، نگاهت، رفتارت و همه آنچه که لازم است را به من یاد دادین. منی که از همه جا رانده و از همه دل شکسته بودم. خوشحالم که هستید تا من یاد بگیرم که چگونه میشود از عصاره جان خود برای حفظ بنیان خانواده بخشید و هر روز قویتر از روز قبل در مسیر زندگی قدم بردارم. آموختم که باید تکیه گاه خود باشم و با تمام سختیها لبخند بزنم تا فرزندم احساس امنیت کند. وقتی به گذشته نگاه میکنم به یاد میآورم هزاران هزار بار زندگیم به مو رسید و پاره نشد؛ چون آیندهای روشن را پیش روی خود میدیدم و امید داشتم؛ چون شما توانستید، من نیز میتوانم. این ندا در درون من هر روز زمزمه میکرد تو میتوانی فقط باید بخواهی، باید عاقل باشی و عاشق و به راه و مسیر خودت ایمان داشته باشی. در این روز خدا را هر لحظه شکر میگویم که قوی بودم که هر روز محکم و استوارتر از روز گذشته در مسیر زندگیم قدم برداشتم. خدا را شکر که همانطور که از من خواستید پر پرواز مسافرم بودم نه قل و زنجیر به پای او و ایمان دارم که وعده خداوند دروغ نیست. هفته همسفر به اولین همسفر کنگره60 خانم آنی بزرگوارو همه همسفران مبارک باد.
دلنوشته همسفر فاطمه (لژیون پنجم)
من همسفری بودم که با سختیهای زیاد و مشقتها و دغدغههای که در زندگی روزمره داشتم و این سختیها و مشقتها تمام شدنی نبود. من به واسط زندگی کردن در کنار مصرف کننده مواد مخدر و فروشنده مواد تخریبهای زیادی را متحمل شده بودم. تخریبها آسیب زیادی روی افکار و اندیشهام گذاشته بود. آسیبها و بهم ریختگی ذهنم باعث شده بود همیشه با مسافرم درگیری کلامی داشته باشم و او را بی عقل میدانستم و خودم را عاقل؛ چون چیزی از تخریب مواد نمیدانستم و شناختی از آن نداشتم. آن روزها حالم زیاد خوب نبود ناامیدی، ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. مسافرم در تاریکی اعتیاد گم شده بود و من هر روز شاهد غرق شدنش بودم و کاری از دستم بر نمیآمد. از خدا میخواستم دری برایم باز کند تا بتوانم خود وخانوادهام را نجات دهم. در کوچه پس کوچههای تاریک و غم زده زندگی گم شده بودم و دنبال نوری میکشتم تا روشنی مسیرم باشد. روزها و شبها در پی هم میگذشت و من هر روز ناامیدتر؛ ولی باوری در ناباوری برایم رقم خورد. نمیدانم کجا؟ خدا صدای مرا شنید و دعایم را اجابت کرد و روزنه نوری در زندگیم تابید، این روزنه نور آنقدر نورانی زیبا بود که تمام ناخوشیهایم فراموش شدن، تمام سختیها را از یاد بردم و به دنبال روزنه نور به راه افتادم. نمیدانم در آن لحظه خواب یا بیدار بودم؟ فقط میدانم چه رویای شیرینی بود!؟ ولی خواب نبودم این یک حقیقت بود که من سالهای سال به دنبالش می گشتم. وقتی به خودم آمدم خود را در مکانی دیدم که فرشتههای از جنس نور مرا پذیرا شدن و لقب همسفر گرفتم. واژه همسفر چه زیباست. همسفر مسافرم برای رهایی از تمام بندهای که به خود بسته بودم. مسافرم ۲ماهی بود سفرش را در یخبندان آغاز کرده بود و تغییراتی اندکی میدیدم؛ ولی هنوز انگشت اشاره سمت مسافرم بود، انگار چیزی در وجودم کم بود؟ این کمبود باعث شد مقابل مسافرم قرار بگیریم و در این سفر همراهیش نکنم. ترس و ناامیدی رهایم نمیکرد. منیت و خودخواهی تمام وجودم را فرا گرفته بود. غافل از اینکه نمیدانستم برای رسیدن و رهایی باید در کنار مسافر و بال پروازش باشم نه قفل زنجیر به پایش باشم. رفتهرفته با آموزشهای که از راهنمای خوبم گرفتم ضلع آموزش، تجربه و تفکر را در خودم قوی کردم و با تغییراتی که در مسافرم دیدم و با آموزشهای ناب کنگره توانستم تغییراتی در درون و بیرون خودم انجام دهم. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که انگشت اشاره را از سوی مسافرم بردارم و بال پرواز برای مسافرم باشم. از این بابت خوشحالم و به خود میبالم. خوشحالم در مکانی آموزش گرفتم که یاد گرفتم ببخشم و عاشق باشم و امید به آینده داشته باشم. واژه همسفر یک هدیه گرانبهای بود که خداوند از طریق انسانهای عاشق و با ایمان به ما عطا کرده بود تا بتوانیم سفری از ظلمت به نور، از نادانی به دانایی را پشت سر گذاریم به جایی برسیم که از آن انشعاب یافته ایم. خدا را شکر توانستم در این مسیر و در این دنیا همراه مسافرم باشم و به او عشق بورزم. سفر کردن در کنار کسی زیباست که بتوانی از دانستهها و علم او بهره ببری. خوشحالم به عنوان همسفر در کنار مسافرم سفر کردم و از آموزش های کنگره بهره گرفتم. این سفر در کنار مسافرم برایم یک خاطره شیرین و به یاد ماندنی بود که هیچ وقت از بعد زمان فراموش نخواهم کرد. خداوند را هزاران هزار بار شکر میکنم که من و مسافرم را لایق این رهایی و رسیدن دانست و آموزشهای در اختیارم قرار داد که در هیچ جایی دنیا نمیتوانستم به دست بیاورم. در کنار عزیزانی آموزش میگیرم که همه وجودشان محبت و عشق بلاعوض است.
دلنوشته همسفر زهره (لژیون سوم)
همسفری ما از وقتی شروع شد که ازدواج کردیم و همسفر مسافرمان در سختیها، آسانیها و اعتیاد شدیم. در حال بد مسافرمان که کمکم این حال بد و تخریب آمد نشست در وجود خودمان و ما فقط تحمل کردیم تا به جایی رسیدیم که با اسم کنگره۶۰ آشنا شدیم. آموزش دیدیم آن تحمل شد، صبر کردن اسمش فرق کرد روش اجراش فرق کرد. تحمل، یعنی هیچ حرکتی نداری و زندگی را به طرف جلو میدهی. صبر کردن؛ یعنی اینکه چند ماه حرکت، آموزش داری. راهنمایی میشوی برای همسفری. برای درست کردن حال بدمان همسفر از همه جا بریده آمده کنگره که خوب و آرام شود. وقتی به او میگویند تو همسفری، بال پرواز مسافرت هستی به خودش میبالد که میتواند در راهی که پاگذاشته به مسافرش کمک کند به رهایی برسد. میرسد موقع رهایی روز روشنایی چشمات باز میشود کجایی چی شده به کجا رسیدی تونستی چند ماه سفر کنی از تاریکی به روشنایی برسی حالت خوب شده و اینجا فقط میگوی خدایا شکرت برای وجود آقای مهندس دژاکام وجود، خانواده محترمشان، وجود آدمهای خوب اطرافمان. من یک همسفرم از قدرت مطلق حال خوب برای همه خواستارم.
دلنوشته همسفر اعظم (لژیون سوم)
همسفر به معنای دو بال پرواز روزی که من به کنگره آمدم و همین که وارد محیط شدم یک مرتبه دیدم که دو خانم با پوشش سفید جلو آمدند و مرا در آغوش گرفتند و به من خوش آمد گفتند، آنجا یک حس خوبی به من دست داد و مرا راهنمایی کردند روی صندلی نشستم تا حالا یک همچین مکانی را ندیده بودم و اسمش هم نشنیده بودم همینطور مات بودم اصلاً حرفهایی که میزدند را نمیفهمیدم؛ چون هر کسی از خودش صحبت میکرد خلاصه من روز اول نه همسفر میدانستم چیست و نه مسافر تا اینکه کمکم وارد کنگره که شدم فهمیدم که همسفر خود من هستم و مسافر همسرم آنجا فهمیدم که من اول کار هستم که با تمام درد، رنج و سختی وارد کنگره شدم تخریبهای زیادی داشتم؛ چون در زندگی هیچ گونه آرامشی نداشتم همیشه در خانه ما دعوا بود یک روز خوش به خودم ندیدم از فامیل بگیر از غریبهها آنقدر به من زخم و زبان میزدند که راضی به مرگ خودم بودم. من با تخریبهای زیادی وارد کنگره شدم سر لژیون که مینشستم همیشه در حال گریه کردن بودم؛ چون از نظر روح و روان خیلی به هم ریخته بودم؛ ولی دوست نداشتم که با مسافرم به کنگره بیایم دست خودم نبود چون خیلی تخریب در وجودم بود آنقدر با خودم کلنجار رفتم و گفتم اشکال ندارد با او میروم. با او آمدم پا به پایش آمدم بعد کمکم با محیط کنگره آشنا شدم و راهنما هرچه که میگفت گوش میکردم و آموزشها را میگرفتم تا اینکه ذرهذره در خودم حس میکردم که دارم من هم مثل مسافرم تغییر میکنم و آن آرامش را در خودم کمکم حسش میکردم پیش خودم گفتم خدایا این یک معجزه است که سر راهم قراردادی؛ چون که هم مسافرم به درمان رسید و هم خودم به آن آرامش رسیدم. خداوند را شاکرم که کنگره را سر راهم قرار داد تا از این منجلاب بیرون بیایم از آقای مهندس دژاکام و خانواده محترمشان بینهایت سپاسگزارم و از خداوند میخواهم که همیشه سایهشان مستدام باشد .
دلنوشته همسفر زهرا (لژیون ششم)
اندوهی که قلب ها را در خود محبوس داشته، تا مرگشان را آغاز حیات خویش نماید، اکنون خود مغلوب قلبهای بخشندهای گشته است. قلب همسفرانی که بخشش را برای باز پس گیری عزیزم نشان به نشان محبت بی کران و عشق بلاعوض هدیه نموده اند. خداوند را هزاران بار سپاس می گویم که به من صبر عطا نمود و دیدگانی بینا، گوشی شنوا و قلمی که بتوانم در درونم است را بر روی کاغذ بیاورم. مسافرم چندین سال مصرف کننده بود و من نمی دانستم و وقتی متوجه شدم که خداوند مرا با او مورد آزمایش و امتحان قرار داد تا بداند بندهاش چند مرده حلاج است! راه های بسیاری را برای درمان رفتیم؛ ولی همه بی نتیجه بود، به هر دری که زدم ناامید برگشتم. دنیایی از تاریکی، جهل، غرور، خشم و ناامیدی سراسر وجودم را در بر گرفت و بی اراده و بدون تفکر فکرهای پلیدی به سرعت برق و باد از ذهنم عبور میکرد ناگهان با بهشت کنگره آشنا شدیم. آموزشهای کنگره آنچه که بیش از پیش مرا آرام و بینا کرد و چشم مرا به روی حقایق گشود این جمله بود: (خداوندا به تو پناه میبریم از شر بزرگترین دشمن خودمان که جهل و نادانی ما است). اینجا بود که فهمیدم یک عمر هیچ نمیدانستم. همسفر بودن لیاقت و صبری عظیم می.خواهد. با ورود به این دانشگاه و آشنا شدن با قوانین و وادیهای چهارده گانه، آموزش جهانبینی کمکم آبشار یخ زده وجودم شروع به آب شدن کرد. رسیدم به اولین وادی که نکته کلیدی برا من بود «با تفکر ساختارها شکل میگیرد و به سرانجام میرسد» تا به زیبایی درک کنم «هیچ موجودی به اندازه خود انسان به خویشتن خویش فکر نمیکند» براستی چرا من باید «در مسائل حیاتی، به خداوند مسئولیت دهم که برابر با سلب اختیار»، پس باید «حکم عقل را در قالب فرمانده اجرا کنم» تا بتونم «رمز و راز کشف حقیقت متوجه شوم» که این امر «با حرکت من راه نمایان می شود» و برای دستیابی «به نقطه تحمل» حرکت آرام و با شتاب کم تا بدانم «صفت گذشت در انسان صادق نیست؛ چون انسان جاری است». برای دوری از ضد ارزشها برسم به مرحله تصفیه و پالایش تا تبدیل شوم «به چشمهای جوشان و به اقیانوس عشق و محبت» در آخر کار«امر اول اجرا گردد»، زیرا پایان هر نقطه «سرآغاز خط دیگری است». از صمیم قلب آرزو میکنم که مسافرم تمام عشق زندگی من است و همچنین تمامی مسافران سفر اول به رهایی برسند.
ویراستاری: راهنمای تازهواردین همسفر مریم (نگهبان سایت)
ارسال: همسفر پریسا رهجوی راهنما همسفر زینب (لژیون سوم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی زاگرس
- تعداد بازدید از این مطلب :
89