English Version
This Site Is Available In English

هر سفری با حضور همسفر خوب لذت بخش است

هر سفری با حضور همسفر خوب لذت بخش است

بارها خواستم بنویسم، دست به قلم شدم، اما قلم یاری نکرد، امروز دوباره قلم و کاغذ را برداشتم، افکارم حرکت می کرد وقلم  می نوشت چون امروز  اجازه پیدا کرده بود، چون باید بنویسم از خودم به عنوان یک همسفر که چه راهی را طی کردم، امروز کجا هستم، نباید هیچ وقت یادم برود  ، حال خوبم وارامش ام  را همه را از بزرگ مردی دارم؛ که رسالت اش را به خوبی انجام داد و باعث درمان هزاران نفر از افراد مصرف کننده شد.
اولین باری  که با واژه همسفر اشنا شدم، شش سال می گذرد، این کلمه برایم  بسیار زیبا و پر مفهوم بود و در دل ام احساس شعف خواستی کردم. هر سفری با حضور همسفر خوب لذت بخش است وخاطره  ان سفر سال ها در ذهن می ماند. در کنگره مسافر برای درمان در کنار همسفر باید  ده ماه زمان را طی کند.این سفر  در حین  سخت بودن بسیار شیرین است چون رهایی حاصل می شود.
همسفر کیست؟ همسفر کسی است که سابقه اعتیاد نداردوکنگره را در راه رسیدن به اهداف اش یاری می کند. همسفر بی ادعاست، صبور و مهربان است، از محبت خداوند بی نصیب نمانده است زیرا در کنار بیماری زندگی می کند که هیچ کنترلی روی افکار واندیشه  واعمال خود ندارد. زندگی کردن در کنار چنین فردی خواه  همسفر باشد، خواه  خواهر، مادر، برادر بسیار سخت و طاقت فرسا است، عزیزترین فرد زندگیت حال خوشی ندارد وتو فقط نظاره گر هستی و کاری  از دستت  بر نمی اید.
همسفر برای درمان مسافر جوانه امید را در دل خود می کارد، سختی را به جان می خرد، با اهریمن درون خود مبارزه می کند، پا به پای مسافر در سختی ها و اسانی ها همراه می شود، شکوه و گلایه می کند اما نه از ته دل، عصبانی می شود اما زود فروکش می کند، همسفر بی منت محبت می کند، بلاعوض عشق می ورزد، بنیان خانواده را با قدرت تمام حفظ می کند، جنگجویی و مبارزه را فرا می گیرد.
همسفر واژه غریبی  است، زمانی که وارد کنگره شدم دنیای درون وبیرون ام پر از ناامیدی، حسرت، بی مهری بود، زخم هایی  در وجودم  داشتم  که احساس می کردم هرگز درمان نمی شود، دیوار اعتمادم فرو ریخته بود.  از ادم و عالم  گله داشتم. ذهن ام پر از افکار منفی و ضد ارزش بود.... حال ام خوب نبود، هیچ چیزی خوش حال ام نمی کرد. مسافرم مصرف کننده  شیشه بود و تخریب اش بسیار بالا بود، به حدی که گاهی اوقات از در خانه بیرون می رفت امیدی به برگشت اش نداشتم.
امید زندگی وزنده ماندن در من از بین رفته بود. فقط صبح را به شب می رساندم وشب را به صبح. زودرنج و عصبی  بودم، حرف ها، نگاه ها، رفتارها، بسیار برایم سنگین وناراحت کننده بود وساعت ها یک حرف، یک نگاه ذهن من را به خود مشغول می کرد و دائما  در جدال با نفس وروح خود بودم. خسته از راه های بی انتهایی که نتیجه ای نداشتند ومسافری  که خودش هم باور کرده بود دیگه هرگز درمان نمی شود.
کنگره مانند ان چراغی بود که در دل تاریکی در دست های من قرار گرفت مسیر را برای من روشن کرد. صدای اقای مهندس و راهنمایی های راهنمای خوبم  که با ارامش خاصی همراه بود به من کمک کرد که اموزش ها را دریافت کنم، اهسته اهسته پرده ها کنار رفت، دیدگاه  ام عوض شد، پوست عوض کردم، قوی شدم ودیگر راهنما وهم لژیونی ها و افراد  کنگره برایم غریبه نبودند واز هر اشنایی  اشنا تر شدند. وشدم  با پرواز مسافرم......

نویسنده :  ایجنت‌ همسفر ساناز
ارسال : همسفر بهاره نگهبان سایت رهجوی راهنما ساناز لژیون یکم کیش
همسفران نمایندگی کیش 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .