اکنون چهار ماه است که لباس سربازی را بر تن کردهام و مدتیست از حضور مستمر در کنگره دور ماندهام. شاید همین فاصلههاست که آدم را متوجه ارزش و اهمیت واقعی کنگره میکند. دلم برای فضای شعبه، برای دوستانم، برای آن بغلکردنها، خندیدنها و حالِ خوبِ کنار هم بودن تنگ شده؛ برای لحظههایی که ساده بودند اما عمیق و ماندگار.
در این روزها که دور از کنگره هستم، بیشتر از قبل میفهمم کنگره فقط یک مکان یا یک جلسه نیست؛ کنگره یک حس است، یک خانهی امن. جایی که وقتی واردش میشوی، آرامآرام خودت را پیدا میکنی. جایی که یاد گرفتم تغییر ممکن است، حتی وقتی سالها در تاریکی مانده باشی؛ جایی که فهمیدم هیچکس در این مسیر تنها نیست و امید همیشه از یک نقطهی کوچک شروع میشود.
سربازی فاصله انداخته، اما دلم هنوز همانجاست. هنوز آموزشها، سیدیها، و حرفهای راهنما با من است و در روزهای سخت، همراهم میآید. خیلی وقتها وسط شلوغی و سختی سربازی، یاد کنگره میافتم و همین یادآوری باعث میشود حالم را نگه دارم و از مسیر خارج نشوم.
این هفته، هفتهی همسفر است و دلم میخواست کنار شما باشم؛ کنار همسفرانی که با صبر، عشق و استقامتشان ستونهای محکم این راه هستند. همسفر یعنی کسی که شاید خودش مصرفکننده نباشد، اما بیشترین درد را کشیده، بیشترین اشک را ریخته و با تمام وجود ایستاده تا مسیر درمان ادامه پیدا کند. همسفر یعنی همراهیِ بیمنت، یعنی ماندن وقتی رفتن راحتتر است.
همسفرها بیسروصدا قهرماناند؛ شاید کمتر دیده شوند، اما اگر نباشند، این مسیر سختتر و تاریکتر میشود. بهعنوان یک همسفر، به خودم افتخار میکنم که بخشی از این راه بودهام و هستم، حتی اگر فعلاً از دور.
امیدوارم خیلی زود دوباره توفیق حضور پیدا کنم، کنار شما بنشینم، نفس بکشم در آن فضا و از نزدیک قدردان همهی محبتها، آموزشها و حالِ خوب کنگره باشم. تا آن روز، دلم با کنگره است و قدمهایم در همین مسیر.
نویسنده:همسفرمهران
ارسال مطلب:همسفررضا
- تعداد بازدید از این مطلب :
107