به نام آنکه هستی را به پا کرد
مرا با آموزشهای کنگره آشنا کرد
میخواهم یک دلنوشته بنویسم، امّا نمیدانم از کجا شروع کنم، از کدام یک از نعمتهای کنگره بگویم، اول خدا را شکر میکنم به خاطر وجود انسانی مانند مهندس دژاکام که باعث و بانی این راه سبز برای من، مسافرم و کسانی شد که یک عمر زندگی خود را در تاریکی و رنج، سپری کردند، از راهنمایانی که چراغ راه این مسیر شدهاند. یادم میآید از روز اولی که قرار بود به اصرار مسافرم به کنگره بیایم.
یک همسر حال خراب، درب و داغون، از همه جا مانده و رانده، در دل با خدای خودم صحبت میکردم؛ خدایا اینجا هم بیفایده؛ آنقدر ناامید بودم که فقط خدا از دل من خبر داشت. امروز خدا را شکر میکنم که به من و مسافرم لیاقت ورود و ماندن در کنگره را بخشید، فرمان صادر شد، که وارد کنگره شوم. با جشن گلریزان وارد کنگره کاشمر شدم، چه روز قشنگ و چه جشن با صفایی بود، وقتی وارد شدم دیدم همه خوشحال هستند حال همه افراد در کنگره، زن و مرد خوب است.
در آن لحظه فقط خندیدم و قضاوت کردم؛ که چه دل خوشی دارند، از دل من که کسی خبر ندارند، افرادی را دیدم که از جان و دل میبخشیدند. یکی سردار، دنور، و پهلوانی، با خودم گفتم؛ خدایا اینجا کجا است که این انسانها حاضر هستند از ۵۰۰ میلیون پول خود بگذرند و ببخشند، باز هم قضاوت کردم که حتما اینجا هم انسانها را شستوشوی مغزی میدهند، آن روز، آن جشن و آن جلسه تمام شد، خیلی حالم خوب بود، انگار جایی پیدا شده بود و کسی که میخواهد دست مرا بگیرد.
آن روز فقط یک کلمه از استاد جلسه یادم بود؛ که هر چیزی، در هر جایی که است عین عدالت است، فقط همین جمله را به یادم دارم، با خود گفتم یعنی؛ عدالت این که من در جمع این همه مصرف کننده بنشینم تا حالم خوب شود!! آن روز این طرز فکر را داشتم، امّا اکنون که در مسیر کنگره قرار گرفتم، دیدگاه و نظر من تغییر کرده است که هر انسانی باید خودش تلاش کند تا در آن جایگاه قرار بگیرد، آن وقت عدالت برقرار است، گاهی وقتها خیلی زود دیر میشود.
حالا که خداوند این فرصت را به من داده است تا در مسیر کنگره قرار بگیرم، پس باید از این آموزشها استفاده کنم. خلاصه بعد از اینکه ۶ ماه از ورود من به کنگره گذشت، صدایی در ذهن من مرا به طرف عضو شدن در لژیونسردار تشویق کرد،به مرزبانی شعبه رفتم و درخواست عضویت در لژیونسردار را دادم، گفتند باید اجازه راهنما را داشته باشم، از راهنمای خود اجازه گرفتم، من فقط مبلغ ۵۰۰ هزار تومان داشتم آیا میتوانم عضو شوم، گفتند بله، و تا روز رهایی که ۱۰ ماه و ۱۸ روز طول کشید.
توانستم نصف مبلغ سرداری را پرداخت کنم. و به لطف مسافرم که درمان شده بود، برای شیرینی رهایی، سرداری من را کامل کرد. زمانی که برای رهایی، تهران رفتیم آقای مهندس را دیدم، یک پیرمرد با جذبه و با اعتماد به نفس بالا، داخل اتاق روی صندلی نشسته بود و وقت با ارزش خود را صرف من و افرادی من میکند و چقدر همه از وجود این شخص انرژی میگیرند، خدا یک فرشته را، از آسمان به زمین فرستاده است برای نجات ما انسانهای در راه مانده.
وقتی جناب مهندس را دیدم چقدر حرف ناگفته داشتم ولی در آن لحظه سکوت مرا فرا گرفته بود. خدایا بابت وجود چنین انسانهای پاک سرشت شکر، شکر، شکر. از تهران که برگشتیم از مسافر خواستم که اجازه دهد در کنگره بمانم و خدمت کنم. شاکر خداوند هستم که من را با کنگره آشنا کرد. کنگره جایی است که به انسان فرصت آموزش گرفتن میدهد.
من ۳۵ سال از خداوند عمر گرفتم میتوانم به جرأت بگویم که این ۳ سال که در کنگره بودم بهترین و طلاییترین ساعتهای عمر من بوده است؛ چون که در حال یادگیری و آموزش سپری شد، آموزشهای کنگره کمک کرد تا از تاریکی جهل و نادانی دور شوم، کنگره به من درس ورست زندگی کردن را آموزش داد عشق، محبت و دوست داشتن را به من فهماند، و از همه مهمتر بخشش را به من آموزش داد، راهنمایی که ساعتها وقت باارزش خود را برای آموزش من صرف میکند.
از راهنمای عزیزم خانم رقیه سپاسگزارم که چراغ راه من شدند، و از همه انسانهایی که به نحوی در کنگره خدمت میکنند تا کنگره۶۰ پایدار بماند، خدمت میکنند تا من و مسافرم و امثال ما، حال خوش را تجربه کنند و به آرامش برسند سپاسگزاری میکنم. شبها موقع خواب از خداوند تشکر میکنم که این قدر بنده گنهکار خودش را دوست دارد و مرا مورد لطف و بخش خودش قرار میدهد از خداوند میخوام الان که به من فرصت داده است تا وارد کنگره شوم، از این به بعد هم اجازه و فرمان خدمت کردن را هم به من عطا فرمایید. خدایا شکر، شکر، شکر،
نویسنده: مرزبان همسفر اعظم
ویرایش و ارسال: همسفر اکرم رهجوی راهنما همسفر معصومه(لژیون دوم)نگهبان سایت
همسفران نمایندگی بردسکن
- تعداد بازدید از این مطلب :
76