English Version
This Site Is Available In English

یقین دارم روزی می‌رسد که گَرد طلایی خوشبختی را بر مشکلاتم بپاشم

یقین دارم روزی می‌رسد که گَرد طلایی خوشبختی را بر مشکلاتم بپاشم

به نام قدرت مطلق الله
با کوله باری از غم و غصه، چشم‌های پر از اشک، گوشه‌ای در دل این شهر زندگی می‌کردم.
زندگی که نبود، دنیائی تاریک و ترسناک که هر لحظه از آن را با  نفس‌نفس افتادن سپری می‌کردم. همیشه بوی تند بدبختی را استشمام می‌کردم. چقدر سخت گذشت آن روزها و شب‌هایی که هیچ امیدی در زندگی نداشتم. چه اشک‌هایی که نریختم، چه شب‌هایی که نگذراندم، چه ثانیه‌هایی که با چه‌کنم چه‌کنم نگذشت و چه روزهایی که با داد زدن بر سر عزیزانم و فرزندانم نگذشت.

می‌دانی چرا‌ به خاطر یک رفیق بدذات که همنشین مسافرم (همسرم، تکه‌ای از جانم و تمام من) شده بود. آن چهره زیبایی که مسافرم برای من داشت با آن قد رعنایش که جلوی چشمانم می‌دیدم روز به روز سیاهتر و نابودتر می‌شد و زور این غول بزرگ بر عزیزتر از جانم چربید و او را از پای در آورد. اول او را جدانشین کرد، بعد با رفیق‌نشین کرد و رفته‌رفته خانه‌نشین و در آخر گوشه‌نشین کرد؛ ولی در این تاریکی مطلق ناگهان نوری را دیدم، سراسیمه به دنبال نور رفتم تا بلکه برایم امیدی به ارمغان آورد. من به دنبال نور و نور به دنبال من!

وقتی به نور رسیدم وارد مکانی شدم آن فقط یک روزنه نبود آن نور دنیای درخشانی بود که سالها به دنبالش می‌گشتم و خداوند لطفش را شامل حالم کرد و اذن ورودم را به این مکان مقدس صادر کرد.
آمدم، عضو شدم، ماندگار شدم و اینک دردهایم را به این مکان دادم و محبت، عشق، صداقت و آرامش را هدیه گرفتم. آموزش دادند و آموزش گرفتم پله‌به‌پله، قدم‌به‌قدم، وادی‌به‌وادی تا رسیدم به وادی دهم!

اول وادی دهم گفت: که این وادی بسان شمشیر است. آری چه زیبا گفت: هم صعود است هم سقوط! هم مرگ است هم زندگی! این وادی به من یاد داد پایان هر نقطه سرآغاز خط دیگریست. یاد داد سالها با صفت‌هائی زندگی کردم که ای‌ کاش آنقدر در سر و سامان دادن آن صفت‌های زشت تلاش نمی‌کردم. من در جهنم بودم، جهنمی که لحظه‌به‌لحظه‌اش سوختم و خاکستر شدم؛ اما هر بار زنده می‌شدم و باز می‌سوختم؛ بار دیگر خواستم که خودم را از این جهنم نجات دهم و صفت‌های زشتی که در وجودم رخنه کرده بود را تغییر دهم.

تلاش کردم، امید داشتم که می‌شود که هر آنچه آن مرد بزرگ گفته‌اند حتماً شدنی است فقط باید بخواهم؛ پس به راهم ادامه دادم و هر روز پرقدرت‌تر از دیروز راهم را با هر سختی که دارد سپری می‌کنم. خوب می‌دانم که همه چیز در حیات تغییر می‌کند تا بتواند آرام‌آرام تبدیل شود و در نهایت به نقطه ترخیص برسد.
بزرگترین نقطه امید برایم همین جا بود که باید این دو مرحله را پشت سر بگذارم که بتوانم مرحله شیرین سوم را احساس و تجربه کنم.

مرحله اول تغییر بود؛ یعنی آن بی‌قراری‌ها، گریه‌ها و غصه‌ها باید می‌رفت تا جای خودش را به شادی‌ها بدهد؛ ولی نه مفتی و مجانی بلکه با بها دادن، من هم با جان و دل پذیرفتم. بهایش چه بود؟ آمدنم به کنگره، وقت گذاشتنم، هزینه کردن برای مسیرم، سی‌دی نوشتنم و تمام وظایف کنگره‌ای که در زندگی قبل از کنگره نداشتم. تغییرات را با آموزش‌های ناب کنگره آرام‌آرام انجام دادم و باز هم انجام می‌دهم، اینک در مرحله تبدیل هستم تا روزی ترخیص شوم و ترخیصم همان رهائی من است.

وادی دهم از حس می‌گوید، حس‌های بد را به دست فراموشی دادم و حس‌های خوب را جایگزینش کردم. هر چند هنوز هم ته قلبم آن گوشه‌هایش کمی بی‌قراری نشسته و هر کاری‌ هم می‌کنم نمی‌رود، انگار که کمر بسته به قتل آرامش‌هایم؛ ولی باید بداند من محکم‌تر از او هستم. این من، آن من ضعیف نیست، آن‌که هر بار مشکلی می‌دید کم می‌آورد و غصه‌ها را بغل می‌گرفت.

می‌دانم، امید دارم که امید مسافرم روزی بیدار می‌شود و من بی‌صبرانه منتظر آن روز هستم که جانانه برایش جشن بگیرم و گوش فلک را کر کنم که صفت گذشته هیچ‌گاه صادق نیست؛ چون جاری است. یاد گرفتم؛ باید عمل سالم، حس سالم و عشق سالم داشته باشم تا زندگی بر وفق مرادم باشد، مگر می‌شود کسی راه نور را رهسپار شود؛ ولی عشق سالم نداشته باشد؟ کنگره همان راه تابان من است. یقین دارم روزی می‌رسد با هلهله و کِل زنان به پایان سفرم همراه مسافرم می‌رسم و بر تمام این مشکلات گَرد طلای خوشبختی، خوشحالی و خنده می‌پاشم.

منبع: دلنوشته از وادی دهم
نویسنده: همسفر سودابه رهجوی راهنما همسفر صغری (لژیون سوم)
رابط خبری: راهنما همسفر صغری (لژیون سوم)
ویرایش و ارسال: همسفر رخساره نگهبان سایت
همسفران نمایندگی تخت‌جمشید شیراز

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .