دستهایم خسته شده و انگشتانم دیگر طاقت نگه داشتن قلم را ندارد؛ اما چیزی درونم میگوید باید بنویسم. یک لحظه چشمهایم را میبندم و به یاد کودکیام میافتم زمانیکه معلم در مدرسه برای آموزش بچهها از آنها میخواست بارها و بارها از روی درس بنویسند. آن نوشتنها، تکلیف شب یا جریمه نمرات کم درس دیکته بود که بسیار خستهکننده بود و حس بدی به همراه داشت؛ اما باید مینوشتیم.
چه دفترهایی که بابت نوشتن مشق پر میشد و دوباره دفتر جدیدی را باید از نو مینوشتیم؛ اما این دفعه فرق میکند اکنون مینویسم با آنکه دستم خسته میشود. شنیدن صدای استاد، تمرکز روی جملات و نگاشتن آن بر روی کاغذ حس بسیار خوبی درونم ایجاد میکند.
یادم میآید در کودکی مادربزرگی داشتم با آنکه چشمهایش نمیدید حواسش به تکتک نوههایش بود و به من میگفت درس بخوان و درست بنویس. شاید اثر جملات او بود که اکنون با گذشت سالها از آن زمان هنوز هم مینویسم؛ اما حالا این نوشتن به گونه دیگری است و با آن نوشتنهای دوران کودکی فرق میکند؛ زیرا با این نوشتن تمرین درست زندگی کردن را میآموزم.
نویسنده: همسفر سپیده رهجوی راهنما همسفر عذری (لژیون دهم)
ویرایش: همسفر اکرم رهجوی راهنما همسفر عذری (لژیون دهم)
ارسال: راهنمای تازهواردین همسفر فاطمه دبیر سایت
همسفران نمایندگی صالحی
- تعداد بازدید از این مطلب :
186