سلام دوستان تیلا هستم
به نظر من، عصاره و چکیده تمام مطالب در وادی چهاردهم گفته شده است. حال من چه بفهمم و ببینم چه قابل مشاهده نباشد و نبینم، باز به کمک عشق و با تفکر و اندیشه عمیق حس خواهم کرد و تأثیر آن را چه در صورت ظاهر و چه در صورت پنهان خواهد گذاشت.
عشق بلاعوض را در این وادی درک کردم که چگونه خالق یکتا مرا از نیست به هست و از کمترین به بالاترین موجودات و مقام اشرف مخلوقات سوق داد تا تمام وجودم را از عشق سیراب کند. و من نیز اگر عاشقانه به درک عشق برسم و با تمام وجود آن را لمس کنم، میتوانم عشق بلاعوضی که کنگره به من و مسافرم داد تا سیراب شویم و به آرامش برسیم را با مشارکت در گلریزان به زنجیرهای که ادامه دارد بپیوندم تا آیندگان، اسیران اعتیاد، همسفران دردمند و خانوادههای گرفتار به تعادل، آرامش و درمان برسند.
با پایان دادن به وادی چهاردهم، اشکهای من سرازیر شد؛ چراکه از افکار منفی سالها رنج میبردم و دیگر به عشق بلاعوض فکر نمیکردم. در وادی عشق فهمیدم که سخن از عشق چقدر سخت است، چراکه پالایشی دقیق و درکی وسیع میخواهد تا به عشق بلاعوض برسم و این به تفکر، تمرین و دقت زیاد نیاز دارد. و دوست داشتن چقدر زیباست!
اگر قادر شوم دوست بدارم حتی اگر دوست داشته نشوم، عشق بدهم حتی اگر عشقی دریافت نکنم و بتوانم بدون چشمداشت و انتظار جبران این کار را بکنم و نادیده بگیرم، فراموش کنم و مانند آسمان بخشنده شوم، نگاه نکنم کجا میبارم، آیا این زمین پست است، آیا شورهزار است یا حاصلخیز؟ و چون خورشید مهربان باشم، آنقدر مهرورزی نمایم که حتی کوچکترین سوراخ تاریک یا حفره تنگی که دیده نمیشود هم از نورش بهرهمند گردد. آنگاه میتوانم بگویم من به وادی عشق رسیدم، همان کویی که هزاران هزار مسافر خسته و بالشکسته به آنجا رفته و درمان شدهاند و حالا ما شاهد پرواز زیبای آنانیم.
چه پدر، چه پسر، چه همسر یا خواهر، فرقی ندارد. چه مسافر، چه همسفر، همه در اوج قرار خواهند گرفت اگر دریافتی عمیق از عشق داشته باشند.
پس عشق بورزم و ببخشم تا آرام گیرم. امروز یا فردا، اینجا یا آنجا، فرقی ندارد. مهم حس ماست که زنجیرهوار به هم پیوسته است و در راه ماندگان و نیازمندان درمان از اعتیاد را فریاد میزند.
هر کجا عشق آید و ساکن شود، هر چه ناممکن بود، ممکن شود.
سلام دوستان لیدا هستم همسفر
مرا با تو سخنهاست، ای استاد عشق و سخن که مرادی و ما مرید. از دیرباز نام پرشکوهت را شنیده بودم و نوای عاشقیت را که همچون پهلوانان، مسلک جوانمردی را پیشه کردهای و میبخشی هر آنچه بخشودنی است و به من رسم بخشش میآموزی.
چه بگویم از این همه عشق که سرمایه جاودان است و مهمترین اهرم بخشیدن. ربی چون تو که مربی عاشقیت هستی و به من میآموزی در ابتدا باید پهلوان شهر وجودی خودم باشم. زمانی که بتوانم از منیت خود عبور کنم، از قضاوتم رد شوم و رذائل درونم را به فضائل تبدیل کنم و ترخیص شوم از تمام سنگینیهایی که با اعمال ناسالم بر روح و روانم تحمیل کردهام. زمانی که بتوانم افسار نفس امارهام را به دست بگیرم تا مرا به هر سو نتازاند و مانند شطرنجباز تازهکار که مهرههای شطرنج را بیمحابا به هر سو حرکت میدهد و در دم کیش و مات میشود، نباشم، آن هنگام پهلوان خواهم بود و ارتقاء خواهم یافت.
زمانی که بتوانم خویش و خویشان را ببخشم و از قهر به مهر برسم، از نادانی به دانایی و از حقارت به سرافرازی، از جهل به علم و از آدمیت به انسانیت. زمانی که هنر زیستن را در خود متبلور کنم و در آرامش و صلح درونی باشم و جهان پیرامونم را به دیده عشق بنگرم، پهلوان خواهم بود.
زمانی که از کسی توقع نداشته باشم و فقط از خود انتظار داشته باشم که هر روز یک قدم رو به جلو حرکت کنم و موانع را از سر راهم بردارم و در صراط مستقیم باشم، پهلوان خواهم بود.
من باید برای دیگری، برای دیگران، برای تمام دردمندانی که پشت درهای بسته هستند و زندگیشان در تاریکی اعتیاد غوطهور است، ببخشم؛ چرا که معنای حقیقی حیات در عشق نهفته است. باید از طبیعت بیاموزم بخشیدن را. مانند خورشیدی که بر گل و خار همزمان میتابد، مانند درختی که بر خوب و بد همزمان سایه مینشاند، مانند گلی که بر همگان زیبایی نثار میکند بیآنکه چیزی دریافت کند، و مانند ابری که بیمنت میبارد و زمین تشنه را سیراب میکند.
باید از استاد تمامنمای محبت و ایثار، مهندس دژاکام، بیاموزم که بهترینها را به من و به ما بخشید و میبخشد. هر جمله گرانمایه و هر مطلب عمیق و ژرف را بیهیچ چشمداشتی میبخشد و در قبال آن هیچ چیز مطالبه نمیکند؛ چون عاشق را با محاسبه و مطالبه چه کار؟! عاشق واقعی مطالبهگر نیست، بخشنده است و با جان و دل مهر میورزد.
تمام پهلوانان، تمام دنورها، تمام سرداریها و یکایک کسانی که در پی هم روان شدهاند تا در مسلک عشق و گذشت تلمذ نمایند، نزد استادی چیرهدست همچون استاد سردار درس گذر از خویش برای دیگری را پس میدهند و دایرهوار دور این حلقه نورانی میچرخند و از ماوراء بهترینها را دریافت میکنند.
عشق را نه به بهانه، که به بها میدهند و عاشقان برای دریافت این هدیه آسمانی که محبتی است بیدریغ، بهای عظیم که از درونشان میجوشد و مانند چشمه جوشان و رود خروشان حیات میبخشد، میپردازند و این بالاتر از تمام ثروتهای مادی است.
جهان بر مبنای ارتعاش و فرکانس بنا نهاده شده است، فلذا روی هر ارتعاشی که باشم و وجودم را روی هر طول موجی تنظیم نمایم، از همان جنس را جذب خواهم کرد. بنابراین وقتی ببخشم و عشق بدهم، عشق هم مرا انتخاب خواهد کرد. اگر محبت بکارم، زیبایی درو خواهم کرد. اگر دست کسی را بگیرم، دیگران هم دست مرا خواهند گرفت و اینچنین ادامه خواهد یافت.
گلریزان فرصتی است مغتنم تا من خود را محک بزنم و بدانم با خودم چند چندم، بدانم کجای راهم و چگونه میخواهم این حلقه از حیات را ادامه دهم. مانند یک پهلوان که مهمترین صفت وجودیش جوانمردی است یا مانند یک رهگذری در جهل؟
زمانی که من به کنگره آمدم و روی صندلی کنگره نشستم که در صور آشکار یک صندلی بود و در صور پنهان جایگاهی معنوی، توان سخن گفتن نداشتم، توان حرکت نداشتم. یک موجود یخزده بودم که حس و احساسم در اثر تاریکیهای زیاد منجمد شده بود. رنجور و تنها و مستاصل بودم و جامانده از غافله زندگی. کنگره مرا احیا کرد، به من عشق و زندگی داد، حیات دوبارهام را به من بخشید و من امروز میتوانم با آگاهی عمیق نسبت به جهانم زندگی کنم و نقطه تفکری نو داشته باشم که به من آرامش میبخشد در جهانی که آرامش کمرنگ شده است.
حال امروز من چقدر میارزد؟ در اعداد و ارقام میگنجد؟ قطعاً خیر و من مدیون تمام کسانی هستم که گلریزان را محترم شمردند و بهای مادی و معنوی پرداخت کردند تا امثال من بتوانند احیا شوند. و من نیز وظیفه دارم و بر من واجب است گلریزان را گرامی بدارم و از دل و جان ببخشم تا کنگره رشد و توسعه یابد و خانوادههای بیشتری از تاریکی اعتیاد خارج شوند و احیا گردند. زنده باد نام و نشان هر آن کسی که عشق و زندگی و محبت میبخشد و از خود پهلوانی جوانمرد بر گستره حیات میسازد.
رابط خبری: همسفر ناهید رهجوی راهنما همسفر اکرم (لژیون سوم)
ویرایش ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون دوم)
همسفران نمایندگی امیرکبیر
- تعداد بازدید از این مطلب :
128