چهارمین جلسه از دوره بیست و پنجم کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره۶۰ نمایندگی گنجعلی خان کرمان با استادی راهنمایDST مسافر مرتضی ، نگهبانی مسافر علیرضا و دبیری مسافر منصور با دستور جلسه " وادی چهاردهم وتاثیرآن روی من" یکشنبه ۲۶ اسفندماه ۱۴۰۳ ساعت ۱۶ آغاز به کارکرد.
سخنان استاد:
سلام دوستان مرتضی هستم یک مسافر
خدا را شکر میکنم که در جمع شما خوبان هستم و آموزش میگیرم. تشکر میکنم از آقای مهندس که این بستر را فراهم نمودند تا من مرتضی از مصرف کنندگی به بخشندگی برسم. از آقا محسن زارکویی تشکر میکنم که هرچه دارم و ندارم از ایشان است. از آقا مجید ایجنت محترم و راهنمای سیگارم تشکر میکنم که زحمتهای زیادی میکشند.
دستور جلسه در مورد وادی چهاردهم است. تفکری که کنگره ۶۰ دارد و هر شخصی که از در وارد میشود این تفکر و بذر در وجودش کاشته میشودکه در دل این تفکر ۱۴ وادی وجود دارد. از وادی تفکر شروع میشود تا وادی چهاردهم که عشق و محبت است.
اگر بخواهیم عیار طلا را بسنجیم یک ترازو دارد که اسم آن محک است که با آن میسنجند که عیار این طلا چقدر است. انسان هم یک محکی یا ترازویی دارد و آن محبتی است که در وجود انسان است یعنی به وسیلهی محبتی که هر کسی در وجودش است میتواند جنس خودش را بفهمد. یعنی بر اساس آن عشق و محبتی که طی زمانهای زیاد بهایش را پرداخته و در وجودش نهادینه شده آن فلز درونیاش هم تغییر کرده.
برداشت خودم از وادی چهاردهم:
سه خطابه است که متعلق به اساتید آقای مهندس هستند؛
اولی برای استاد سردار است که خطابهی اضداد نام دارد.
دومی برای استاد عقاب سفید است که خطابهی امواج نام دارد.
سومی زنجیرهای عشق است که برای استاد رعد میباشد.
وقتی که این وادی را مطالعه میکردم دیدم حتی استادهای آقای مهندس هم وقتی میخواهند در مورد عشق صحبت کنند این موضوع را چقدر سخت میدانند و استاد آقای مهندس میگویند بدون عشق نمیتوانی از عشق سخن بگویی.
خطابه اول خطابه استاد سردار است که میگویند کسانی که حالشان خوب نیست یا باید به نیروهای الهی بپیوندند یا اینکه باید در چنگال نیروهای منفی اسیر بشوند و به تاریکی بروند.
در cd عشق و ایمان آقای مهندس میگویند که انسانهایی که افسردگی دارند، تنها چیزی که میتواند آنها را نجات بدهد این است که عشق و محبت به آنها داده شود و در بستری قرار بگیرند که بتوانند این امواج را دریافت نمایند.
آدمهایی که افسرده هستند اصلاً به قرص نیاز ندارند. خیلی از کسانی که دچار بیماری روانی میشوند مشکل آنها تنهایی است و این موضوع را ما کنگرهایها خیلی خوب درک کردیم وقتی من مرتضی حالم خیلی بد بود از در وارد شدم من را بغل کردند و آن عشق و محبتی که به من دادند باعث شد من یک جان تازه بگیرم پس خود این عشق و محبت ابزاری است برای ساخته شدن انسانها و اگر ما میگوییم کنگره جایی است که انسانها را احیا میکند با همین عشق و محبت توانسته این کار را انجام بدهد.
من در سفر دوم هم زمانهایی حالم خراب بود به جایی رسیدم که دکتر برایم قرص اعصاب و روان نوشت ولی چون علم کنگره را داشتم به کنگره آمدم.
وقتی درون نیروهای مثبت قرار گرفتم بدون اینکه بخواهم قرص و دارو بخورم حالم خوب شد چه چیزی حال مرا خوب کرد؟
همان عشقی که اعضا به من دادند و همان محبتی که در بچههای کنگره موج میزند و اگر اطراف شما کسی هست که افسردگی دارد بدانید که با قرص حل نمیشود.
در بیرون میبینیم وقتی کسی افسردگی دارد به او میگویند که به زندگی لبخند بزن، سبک زندگیات را عوض کن، اصلا کسی که افسرده میشود حتی راه نمیتواند برود، ۱۰۰ برابر فردی که مصرف کننده است حالش بد است بعد چه جوری میتوان با یک قرص آن را حل کرد؟
مطمئنم به چیزی نیاز دارد که در این جهان مادی نیست و امواج عشق است که میتواند فردی را که به خاطر ناامیدی و اتفاقات بدی که در زندگیش افتاده میتواند آن ساختار را بازسازی کند که بتواند به زندگی برگردد.
در خطابه بعدی که خطابه امواج است استاد عقاب سفید میگویند که مرکز هستی بر مبنای عشق است. یعنی من هر چقدر بخواهم به این مرکز نزدیک شوم باید عشق بیشتری داشته باشم و بتوانم بهتر خدمت کنم. اهرچه بیشتر به انسانها خدمت کنم انگار به آن مرکز نزدیکتر میشوم، انگار به خداوند نزدیکتر میشوم.
من همیشه وجود خداوند را در کنار خودم حس میکنم. وقتی که خواستهای دارم، جایی گیر میکنم و به مشکل میخورم هرچه از خدا میخواهم برایم برآورده میشود و زمانی هم شده که خواستهای داشتم و به آن نرسیدم برای این است که خداوند صدایم را نشنیده است و برای این بوده که من اصلاً به خدا نزدیک نبودم و در همین خطابه میگوید که شما هرچه محبتتان بیشتر و خدمتتان بیشتر میشود به آن مرکز نزدیکتر میشوید.
خطابه سوم که برای استاد رعد میباشد، میگوید اصل انسان بودن بر مبنای عشق است، در بیرون اکثراً واقعیت زندگی را اینجوری میبینند؛ مرتضی باید دنبال خواستههایش باشد تا به خواستههایش برسد شاید بعضی وقتها به دیگران هم هیچ فکری نکند و در نهایت چیزی که گیر مرتضی میآید ین است که اسیر زندگی میشودمن خودم همین دوران را تجربه کردم تا به کنگره آمدم و زندگی کردن را یاد گرفتم یعنی تا زمانی که من به خودم و خواستههای خودم توجه میکنم به جای آنکه خواستههایم برآورده شوند بیشتر اسیر زندگی میشوم وقتی به کنگره آمدم تازه حقیقت زندگی را متوجه شدم.
اینکه وقتی من خدمت میکنم و کار کسی را راه میاندازم، انگار که به هستی وصل میشوم انگار که به تمام انسانها وصل میشوم و انگار به هر کسی که برمیخورم، میخواهد کار مرا راه بیندازد و به واسطه آن عشقی که در جود همه انسانها نهادینه شده و من وصل شدم به آن کائنات و هستی که در همین خطابه میگوید زنجیروار تمام هستی به هم وصل است.
این را هم بگویم که عشق بها دارد، محبت بها دارد اگر فقط بگویم که من میخواهم به دیگران محبت کنم، امکان ندارد باید آن زمینه وجودی من این آمادگی را داشته باشد که من بخواهم به یکی محبت کنم و عشق داشته باشم.
امیدوارم بتوانیم از وادی چهاردهم استفاده کنیم و باز هم خدارا شکر میکنم و ممنونم که به صحبتهای من گوش دادید.

عکس:مسافر سعید مرزبان خبری
تایپ:مسافر محمد لژیون یکم
ویرایش:مسافر یوسف لژیون دهم
- تعداد بازدید از این مطلب :
451