English Version
This Site Is Available In English

عاشقی کردن در محضر خدا

عاشقی کردن در محضر خدا

همیشه گمان می‌کردم از دسته عاشق‌ترین افراد هستم، چون حس می‌کردم که خیلی چیزها را دوست دارم؛ مثل دوست داشتن، صداقت، وفاداری، راستی و درستی، زیبایی، تفریح و خوش‌گذرانی، خرج و خرید کردن و ثروت، خلاصه همه‌ خوبی‌ها. به طبع از بدی‌ها، پلیدی‌ها، تاریکی‌ها، زشتی‌ها و هر آن چیزی که دوست‌داشتنی نبود متنفر بودم. همه‌ تلاشم این بود که از ناخوشایندها دوری کنم و به همین خاطر هم بود که مدام با مسافر به‌نظر تاریکم، بحث و درگیری داشتم.

اگر فردی ژنده‌پوش و به‌هم‌ریخته را می‌دیدم، حتماً از او فاصله می‌گرفتم و بیشتر به دنبال نشست‌وبرخاست با کسانی بودم که به‌اصطلاح از کلاس بالاتری برخوردار باشند؛ اعم از تحصیل‌کرده، شیک‌پوش، خوش‌قیافه و تمیز یا ثروتمند. عشق را در قشنگ‌ترین چیزها می‌دیدم و برای کوچک‌ترین سختی از خدای خودم و دیگران مطالبه‌گری می‌کردم. اگر به کسی خوبی می‌کردم، چندین برابر آن متوقع می‌شدم و اگر جایی به مشکل برمی‌خوردم، با خیال این‌که آدم خوبی هستم، معترض می‌شدم که آخر این چه عدالتی است؟

خلاصه که عاشقی را آن‌طور که خودم می‌شناختم و تصور می‌کردم، بلد بودم؛ درصورتی‌که عشق، مهم‌ترین اصلی است که آموزش گرفتن می‌خواهد، راهنما و معلم می‌خواهد. عشق در وجود من هست، اما باید با یادگیری آن به وسعت و تکامل برسانم. زیبایی و خوبی‌ها زمانی حس کردنی هستند که در کنار اضدادشان باشند. اگر تاریکی نباشد، روشنایی معنایی ندارد. اگر سختی نباشد، آسانی لذت‌بخش نیست. اگر نفرت و کینه‌ای نبود، عشق و دوست داشتن حس نمی‌شد.

در کنگره۶۰ یاد گرفتم که معامله‌گری و حسابگرانه عمل کردن، مرا بیچاره می‌کند؛ چون هیچ‌ زمان حس رضایتی برایم حاصل نمی‌شود. اینجا فهمیدم که تا به حال حتی به نحوه‌ محبت کردن خورشید توجه هم نداشتم تا چه رسد به تفکر درباره‌ آن. این‌که خورشید بر همه‌چیز از هر نوع، جنس و هر رنگی، بر خرد و کلان، زشت و زیبا، متوقع و متواضع، دوست‌داشتنی و نفرت‌انگیز یکسان می‌تابد، بدون آنکه چشم‌داشتی داشته باشد، بی‌آنکه حساب‌وکتابی کند یا این‌که درخت، از هستی پایین‌ترین چیزها را می‌گیرد و شیرین‌ترین و گواراترین میوه‌های ارزشمند را به هستی بازمی‌گرداند.

خداوندی که مرا آفرید، آن‌قدر به من عشق بلاعوض داشت که قوانینش را هم بر پایه‌ عشق به من تصویب کرد. اگر برایم واژه‌های گناه، مکروه و حرام را گذاشت به این خاطر بود که بدانم انجام آن عمل منظور تا چه درجه‌ای برای شخص خود من یعنی نفس و جسم و روانم مضر است و اگر برایم از ثواب، مستحب و حلال گفت به این دلیل بود که خیالم از بابت انجام آن اعمال خاص، راحت و خرسند باشد.

قدرت مطلقی که هم مرا و هم تمام جهان‌های پیرامونم را بستری برای زندگی و جولانگاه من آفرید، نه‌تنها برایم در انجام قوانینش اجباری قرار نداد، بلکه اصل اختیار و انتخاب را خیلی دقیق و بدون نقص وضع کرد تا خودم دنیایم را آن‌طور که می‌خواهم ترسیم کنم. او می‌خواهد من به درک و دریافت درست و حقیقی برسم که دوست داشتن و هر حس خوب یا بد دیگری، محدود به یک لحظه یا یک عمر یا یک دنیا نیست؛ بلکه اثری مرکب دارد و جهت من و حتی شاید همه‌ خلقت را به سمت مقصد خاصی جریان‌سازی می‌کند.

من آفریده‌ای هستم که درعین‌حال آفریننده نیز هستم و این مطلبی بود که اصلاً حتی به اندازه‌ یک جو هم از آن نمی‌دانستم. در تاریکی مطلق به سر می‌بردم تا آنکه روزنه‌ نور عشقی از یک آفریننده‌ جریان‌ساز دیگر یعنی راهنمایم بر من تابید و عشق وجودی نیمه‌خفته‌ام را بیدار و هوشیار کرد تا این مطلب را به یادم آورد که تو قطره‌ای از وجود بیکران خالقی، پس به همان جهت حرکت کن تا لبریز از عشق شوی و جهان پیرامونت را هم فارغ از هر قضاوتی و با در نظر گرفتن اختیاراتشان با خودت همراه کن. این همان عشق واقعی است؛ عاشقی کردن در محضر خدا. عالم، محضر خداست و عاشق نبودن، گناه. در محضر خدا گناه نکنیم.

نویسنده: همسفر پریسا رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون پنجم)
ویراستاری و ارسال: همسفر نیلوفر رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون هفتم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی پرستار

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .