English Version
This Site Is Available In English

از ناامیدی تا آرامش؛ مسیری که با محبت و آموزش در کنگره ۶۰ به درمان رسید

از ناامیدی تا آرامش؛ مسیری که با محبت و آموزش در کنگره ۶۰ به درمان رسید

سومین جلسه از دوره شصت‌ودوم سری کارگاه‌های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰، نمایندگی پروین اعتصامی اراک، با استادی راهنمای محترم مسافر غلامرضا، نگهبانی مسافر اسدالله و دبیری مسافر علی، با دستور جلسه «بزرگداشت آقای مهندس دژاکام و دستاوردهای علمی ایشان (مقالات تخصصی، درمان سیگار و کاهش وزن)» روز سه‌شنبه 12 آبان ماه ۱۴۰۵، رأس ساعت ۱۷:۰۰برگزار گردید.

خلاصه سخنان استاد؛

سلام دوستان غلامرضا هستم یک مسافر،
از خداوند سپاسگزارم که امروز توانستم در جمع عزیزان کنگره ۶۰ حضور داشته باشم.

از مرزبانان محترم شعبه تشکر می‌کنم که به من اجازه دادند در این جایگاه قرار بگیرم، همچنین از راهنمای عزیزم در درمان مواد مخدر، آقای محمد جافری، و راهنمای درمان سیگارم، آقای محسن اسکندری، تشکر می‌کنم؛ زیرا اگر نفسی هست، اگر حال خوبی دارم، اگر زندگی و آرامشی دارم، همه را مدیون زحمات این عزیزان و خدمتگزاران کنگره ۶۰ هستم.

به روان پاک جناب آقای مهندس درود می‌فرستم و از خانواده محترم ایشان، دکتر امین و خانواده محترمشان و دیده‌بان‌های عزیز سپاسگزارم، اگر امروز اینجا نشسته‌ایم و پس از آن همه تخریب، حال خوب را تجربه می‌کنیم، حاصل زحمات این عزیزان است.

البته من در جایگاهی نیستم که درباره مقالات آقای مهندس صحبت کنم، فقط می‌توانم گذشته خودم را با امروز مقایسه کنم؛ اینکه چه زندگی‌ای داشتم، به کجا رسیدم و اکنون چگونه زندگی می‌کنم، ایشان نزدیک به سی سال زحمت کشیدند، شبانه‌روز تلاش کردند و مشکلات بسیار زیادی را پشت سر گذاشتند تا امروز من، غلامرضا، بتوانم به این جایگاه برسم و درمان شوم.

من تقریباً بیست‌وسه سال مصرف‌کننده مواد مخدر بودم، در سن بسیار کم مشغول به کار شدم، به دلیل اینکه سنم پایین بود، مواد را به من دادند تا اگر کسی وارد کارگاه شد، نتوانم بگویم که آن‌ها در کارگاه مواد مصرف می‌کنند و مسائل دیگری پیش نیاید،به همین دلیل مواد را در اختیارم گذاشتند و من هم مصرف را شروع کردم.

در ابتدا مصرف برایم لذت‌بخش بود، همه‌چیز روال عادی داشت، انرژی می‌گرفتم و احساس می‌کردم حال خوبی دارم، سنم بالاتر می‌رفت، اما اصلاً نمی‌دانستم خماری چیست؛ چون هر روز مصرف می‌کردم و هیچ فاصله‌ای بین مصرف‌هایم وجود نداشت.

تا اینکه به تهران رفتم  یک روز متوجه شدم حالم خوب نیست، در آن زمان، در سن نوزده‌سالگی برای اولین بار با مفهوم خماری آشنا شدم، نزد یکی از دوستان رفتم و او به من گفت: «خمار هستی، اما خودت متوجه نیستی» از او پرسیدم: «خماری یعنی چه؟» گفت: «همین حالی که الان داری.»

آن زمان متوجه شدم که حرفش درست است و من به یک مصرف‌کننده تبدیل شده‌ام، اما این موضوع را قبول نکردم.

چند سال گذشت و در خانه مجردی و کارگاه، مصرفم ادامه پیدا کرد، تقریباً هفت یا هشت سال درگیر این بودم که مواد را کنار بگذارم، سرانجام به جایی رسیدم که همه‌چیزم را از دست دادم؛ کارگاه از دست رفت، زندگی‌ام از هم پاشید و فرزندم را هم از من گرفتند، به نقطه‌ای رسیده بودم که احساس می‌کردم هیچ‌چیزی در اختیار ندارم و هیچ راهی پیش رویم نیست.

هفت یا هشت بار در مکان‌های مختلف تصمیم به ترک گرفتم و به روش سقوط آزاد اقدام کردم، اما موفق نشدم، تا اینکه به لطف خداوند، شرایطی فراهم شد و یکی از عزیزان که متوجه وضعیت من شده بود، مرا برداشت و به کنگره آورد.

با خودم گفتم فقط به کنگره می‌روم تا ثابت کنم که این روش هم برای من جواب نمی‌دهد، وقتی وارد شدم، در آن زمان سال ۱۴۰۰ بود و تازه‌وارد محسوب می‌شدم، به من گفتند بنشینم، گفتم: «لباسم بوی مواد می‌دهد.» گفتند: «اشکالی ندارد، بنشین.»

گفتم: «ممکن است بوی لباس من دیگران را وسوسه کند؛ آیا به حال آن‌ها فکر نمی‌کنید؟» پاسخ دادند: «اینجا این‌طور نیست، مشکلی ندارد، بنشین.»

با آموزش‌هایی که دریافت کردم و با محبت، عشق و مهربانی‌ای که در کنگره وجود داشت، کم‌کم ماندگار شدم و به درمان رسیدم، به‌تدریج اعتبار و جایگاه ازدست‌رفته‌ام برگشت و آن حال خوش را دوباره تجربه کردم.

کسی که ابتدا تصمیم داشت فقط یک ماه در کنگره بماند، امروز نزدیک به پنج سال است که در این مجموعه حضور دارد و آموزش می‌گیرد، من در کنگره، چیزی جز محبت و عشق ندیدم، از تمام خدمتگزاران تشکر می‌کنم؛ چراکه لحظه‌به‌لحظه حضور در این مسیر، برای من آموزش بوده است.

در این مسیر، بالا و پایین‌های زیادی را تجربه کردم، یک روز یادم می‌آید که درباره آقای مهندس قضاوت می‌کردم، مثلاً وقتی پاکت‌ها را می‌دیدم، در ذهن خودم درباره درآمد و مسائل مختلف قضاوت‌هایی داشتم، اما به‌تدریج که جلو آمدم، فهمیدم باید در این مسیر حضور داشته باشم، شرایط را درک کنم و بدانم چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است.

تا اینکه یک روز دیدم آقای مهندس ۱۸۰تا رهایی داده‌اند، با خودم گفتم: «غلامرضا، آیا تو می‌توانی ۱۸۰ بار از روی صندلی بلند شوی، سلام بدهی، جواب سلام بدهی، رهایی بدهی و دوباره بنشینی؟» دیدم حتی بلند شدن و نشستن به این تعداد هم از توان من خارج است؛ چه برسد به اینکه بخواهم چنین مسئولیتی را بر عهده بگیرم.

این عزیزان چه مسیر بزرگی را طی کرده‌اند و چه زحماتی کشیده‌اند.

بعد از آن، به سی‌دی «عالم غیب» رسیدیم، در آنجا درباره این موضوع صحبت شده بود که مرگ، عشق است و دوباره زنده شدن نیز عشق است، باید رفت و رفت تا به جایی رسید که آموزش گرفت و آموزش داد.

این سی‌دی را چندین بار گوش کردم، البته پیش از این فکر می‌کردم هنوز زمان زیادی باقی مانده است و می‌توانیم آقای مهندس را ببینیم، از حضورشان لذت ببریم و آموزش بگیریم؛ اما اکنون می‌دانم که این موضوع نسبت به گذشته به ما نزدیک‌تر شده است.

با این حال، می‌دانم هر جا به کمکی نیاز داشته باشم، می‌توانم از آموزش‌های ایشان استفاده کنم، امروز این آموزش‌ها در دسترس من هستند و می‌توانم همچنان از آن‌ها بهره بگیرم.

خدا را شکر می‌کنم که استاد امین حضور دارند و خدا را شکر می‌کنم که در عصری زندگی کردم که توانستم در کنار این بزرگان باشم.

از زمانی که شال گرفتم و در این حلقه قرار گرفتم، بهتر متوجه شدم که کسی که وارد کنگره می‌شود و به یک خدمتگزار تبدیل می‌شود، در واقع در حلقه کنگره قرار می‌گیرد، او می‌تواند خودش را جزئی از این سیستم و بخشی از این محبت ببیند که در کنگره جریان دارد و با همین احساس، مسیر خود را ادامه دهد.

از همه شما عزیزان بسیار سپاسگزارم.


ضبط: مسافر فرزاد(لژیون سوم)
تایپ و عکس؛ مسافر جهانگیر
تنظیم و ارسال؛ مسافر علی

 

مسافران نمایندگی پروین‌اعتصامی اراک

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...