به نام قدرت مطلق الله
دلنوشته مسافر سجاد رهجوی راهنمای محترم مسافر عیسی لژیون نهم ستارخان

بهمهندس حسین دژاکام و پرندگانی که از کفِ دستهایش دانه میخورند هنوز
درختان ایستاده میمیرند °
گفت؛ نترس! . . . و ققنوسی بود که از قلبِ آتش بیرون پریده بود. ما اجتماعِ پرندگانِ در راه؛ ما همسانیِ پرواز بودیم در مسیر؛ درختانی بودیم که دست دارند در ازدحامِ جنگل، و با دستهاشان، اینگونه شاخهها را بالا گرفتهاند. جوانههایی نهچندان دور، که با بوسههای نور، حالا دیگر به آسمان رسیدهاند... گفت؛ نترس! . . . و خورشیدِ در چشمهاش، تاریکی را به این روز انداخته بود؛ که معجزههای در دستهایمان، در تکیه داده به درختها، به ترتیبِ قد، عکسِ یادگاری میگیرند. درختان ایستاده میمیرند؛ و این شمایلِ مرگ را بهروی خود نمیآورد، جنگلی که نور از شاخههای درختانش بالا رفته است، و زیبایی و عشق، بر بلندترینِ درختهایش، دست بر سقفِ آسمان میزنند و برمیگردند. گفت؛ نترس! نترس! . . . و ما نترسیدیم؛ ما که انبوهِ پرندگانی هستیم که به جنگل رسیدهاند؛ درختانی که به خورشید رسیدهاند؛ و ... خورشیدی که حالا دیگر به آسمان رسیده است و تا همیشه، خورشیدِ پرندهها، جنگل، و تمامِ درختانِ ایستادهاش خواهد ماند.
سجاد بهارلو
29 مهرماه 1405
° سطری از کتاب عشق؛ چهارده وادی برای رسیدن به خود، نوشتهی حسین دژاکام
بارگزاری: مسافر حامد
مرزبان خبری: مسافر ماهان
- تعداد بازدید از این مطلب :
31