به نام قدرت مطلق الله
استاد بزرگ و عزیزم، مهندس دژاکام؛
دلم برایتان تنگ شده است؛ آنقدر که گاهی کلمات هم از بیان این دلتنگی ناتوان میشوند.
صدای شما هنوز در گوشم زنده است؛ همان صدایی که در آغاز جلسات با آرامش و صمیمیت میگفتید: «سلام دوستان، حسین هستم مسافر حال من به حمدالله خوب هست امیدوارم حال شماهم خوب باشد.» چه سلام ساده و کلام آشنایی بود، اما در پس آن، دنیایی از امید، امنیت و محبت جریان داشت. هر بار که آن جمله را میشنیدیم، انگار دریچهای به سوی آرامش باز میشد و دلهای خستهمان برای شنیدن آموزشها و یافتن راهی تازه آماده میگشت. امروز، وقتی آن صدا را در ذهنم مرور میکنم، دلم میلرزد؛ چراکه دیگر حضور فیزیکی شما در آغاز جلسات نیست، اما طنین آن سلام همچنان در جان ما باقی مانده است. گویی هنوز در میان ما هستید و با همان صدای مهربان، ما را به ادامه مسیر، صبر، محبت و خدمت دعوت میکنید.
راستش را بخواهید، هنوز هم رفتنتان را باور ندارم. روزهای اول، انگار داغ رفتنتان را درست احساس نمیکردم؛ درست مثل انسانی که ضربهای سخت به جسمش وارد شده، اما در لحظات نخست هنوز درد را حس نمیکند. با گذشت زمان، درد آرامآرام خودش را نشان میدهد و تازه آن موقع است که انسان عمق جراحت را میفهمد. من هم این روزها چنین حالی دارم؛ هرچه زمان میگذرد، جای خالی شما را بیشتر احساس میکنم و دلتنگیام سنگینتر میشود.
استاد عزیزم، من روزی به کنگره ۶۰ آمدم که درونم پر از آشفتگی بود. با کولهباری از ناامیدی، ترس، نگرانی، اضطراب و خستگی سالها درگیری با تاریکیها. شاید آن روزها خودم هم نمیدانستم چقدر از تعادل و آرامش دور شدهام. جسمم خسته بود و افکارم آرام نداشت. اما شما راهی را پیش روی من قرار دادید که فقط مسیر رهایی از اعتیاد نبود؛ مسیر بازگشت به خویشتن، شناخت زندگی و دوباره ساختن انسانی بود که سالها در میان تاریکیها گم شده بود.
با آموزشهای شما و به کمک روش DST، جهانبینی و خدمت، کمکم یاد گرفتم که زندگی را جور دیگری ببینم. یاد گرفتم برای رسیدن به آرامش نباید با همهچیز بجنگم؛ باید آموزش ببینم، حرکت کنم، صبر داشته باشم و مسئولیت زندگیام را بپذیرم.
امروز وقتی به گذشته خودم نگاه میکنم، تفاوت میان آن روزها و امروز را بهخوبی احساس میکنم. هنوز در مسیر آموزش و تکامل هستم و ادعای رسیدن به نقطه کمال ندارم، اما به لطف خداوند و آنچه در کنگره آموختهام، به تعادل و آرامشی نسبی رسیدهام که روزگاری حتی تصورش برایم دشوار بود.
مهندس عزیز، اگر امروز میتوانم با امید بیشتری به زندگی نگاه کنم، اگر میتوانم از ناامیدی فاصله بگیرم، اگر معنای محبت، بخشش، مسئولیتپذیری و خدمت را بهتر درک میکنم، این تغییر را مدیون شما و تمام عزیزانی هستم که در این مسیر دستم را گرفتند، برایم وقت گذاشتند، آموزش دادند و با محبتشان کمک کردند دوباره روی پای خودم بایستم.
هرگز زحمات راهنمایان، خدمتگزاران و عزیزانی را که در این مسیر کنارم بودند فراموش نمیکنم؛ چراکه هرکدام به شکلی چراغی در مسیر زندگی من روشن کردند.
شما به ما آموختید که حقایق هستی را بپذیریم، در برابر فرمان خداوند تسلیم باشیم و بدانیم که پایان یک نقطه میتواند سرآغاز خط دیگری باشد. آموختید که رفتن از این کالبد فیزیکی، پایان حقیقت وجود انسان نیست و زندگی ابعاد و مراحل دیگری دارد.
اما استاد عزیزم، با تمام این آموزشها، با تمام باورهایی که از شما آموختهام و با تمام تلاشی که میکنم تا به حقیقت هستی نزدیکتر شوم، باز هم دلم میگیرد.
گاهی با خودم میگویم ایکاش بیشتر میآمدم و شما را میدیدم؛ ایکاش فرصت بیشتری داشتم تا از نزدیک حضورتان را درک کنم، ایکاش یک بار دیگر میتوانستم در محضر شما بنشینم و از نگاه و کلامتان انرژی بگیرم.
و این «ایکاش»ها، سنگینترین بار این روزهای دل من هستند. حسرتی که در گوشه قلبم مانده و شاید هیچوقت نتوانم آن را جبران کنم.
چه حیف که گاهی تا وقتی حضور عزیزی را داریم، نمیدانیم دیدارهای ساده، شنیدن صدایش و حتی دیدن لبخندش روزی به بزرگترین آرزوی ما تبدیل خواهد شد.
مهندس عزیزم، شاید نتوانستم آنقدر که دلم میخواست در محضرتان باشم، اما امیدوارم بتوانم با ادامه مسیری که شما به ما نشان دادید، با خدمت کردن، آموزش گرفتن، آموزش دادن و تلاش برای بهتر شدن، ذرهای از محبت و زحمات شما را پاس بدارم.
من نمیخواهم فقط از رفتن شما اندوهگین باشم؛ میخواهم از خودم انسانی بسازم که ادامهدهنده راهی باشد که شما برای نجات انسانها از تاریکی بنا کردید.
شما به ما یاد دادید چگونه از تاریکی به روشنایی برسیم؛ حالا وظیفه ماست که چراغی را که به دستمان سپردید، روشن نگه داریم.
استاد بزرگم، دلم برایتان تنگ است؛ برای حضورتان، برای صدایتان و برای آن امیدی که با نام شما در دل هزاران انسان زنده شد.
شاید دیگر دیدارمان در این جهان و در این کالبد فیزیکی و چشم سر ممکن نباشد، اما باور دارم محبت واقعی با رفتن جسم از میان نمیرود؛ در قلبها میماند، در اندیشهها ریشه میدواند و در رفتار انسانهایی که از آن تأثیر گرفتهاند، ادامه پیدا میکند.
آنچه باور است محبت است و آنچه نیست، ظروف تهی است.
با تمام وجود، سپاسگزارم که روزی در این جهان بودید، راهی را گشودید و با آموزش هاتون انسانی هایی مثل من فرصت دوباره زندگی کردن را پیدا کردند.
روحتان در آرامش و یادتان همیشه در قلب ما زنده باد.
با دلی سرشار از دلتنگی و قدردانی
مسافر مرتضی
- تعداد بازدید از این مطلب :
157