هشتمین جلسه از دورهی پانزدهم کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰ نمایندگی دلیجان، با استادی راهنما مسافراباذر ، نگهبانی مسافر حمید، و دبیری مسافر علی، با دستورجلسه:" بزرگداشت آقای مهندس و دستاوردهای علمی ایشان (کتابها)»شنبه بیست و پنجم مهرماه ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷ آغاز به کار کرد..jpg)
سخنان استاد:
خیلی ممنونم از دبیر و دوستانی که نوشتارها را خواندند. خداوند را شاکر و سپاسگزارم که یک بار دیگر اجازهاش صادر شد تا در این جایگاه بنشینم و آموزش بگیرم. از ایجنت محترم، آقا محمد و گروه مرزبانی بسیار تشکر میکنم که این اجازه را به من دادند تا در این جایگاه خدمت کنم.
دستور جلسه در رابطه با «بزرگداشت آقای مهندس و کتابهای ایشان» است. آقای مهندس واقعاً برای منِ اباذر، تأثیرگذارترین فردی بودهاند که در زندگیام حضور داشته و توانستهاند من را تغییر دهند. این تغییر به واسطهٔ استفاده از کتابها و آموزشهای ایشان رخ داد؛ چیزهایی که به من بازگردانده شد، مواردی بود که در طول مسیر و با جهل و ناآگاهی خودم از دست داده بودم. آقای مهندس این آگاهی را کمکم به من برگرداندند تا بتوانم خودم را پس بگیرم. ما در کنگره ۶۰ یاد گرفتیم که پدیدهای تحت عنوان مرگ، به آن شکلی که شاید در بیرون از کنگره تصور میکنند، وجود ندارد و نگاه ما با نگاه بقیه تفاوت دارد. اگر میخواهم بزرگداشتی برای آقای مهندس به جا بیاورم، به نظر من باید در مسیری که منِ اباذر را به این حال خوش رسانده تلاش کنم، آن را به دیگران انتقال دهم و این راه را ادامه دهم تا حق این بزرگداشت واقعی ادا شود.
در رابطه با کتابهای آقای مهندس، مسیر آشنایی من از ابتدا اینگونه بود: زمانی که وارد کنگره شدم، در لژیون، کتاب «ادموند و هلیا» کار میشد و راهنمای من این کتاب را آموزش میدادند که برایم بسیار جالب بود. آن کتابِ ریشهای که آقای مهندس در آن توضیح دادند که ما چه بودهایم، از کجا آغاز شدهایم، اصلاً چرا وارد این مسیر و ضدارزشها شدهایم، این ضدارزشها چگونه شکل گرفتهاند و راه درست کدام است، سرآغاز مسیر من در کنگره ۶۰ شد.در کنار آن، کتاب «عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر» قرار داشت؛ کتابی که میخواست به منِ ابوذر بگوید حتی در اوج یخزدگی هم میتوان حرکت کرد؛ درست همانطور که منجمد و یخزده شدهای، باید بتوانی حرکت کنی و مسیرت را بیابی. با آن نوشتار و قلم زیبا، از همان ابتدا با آقای مهندس همحس شدم؛ متوجه شدم ایشان هم فردی بودند مانند من و با این تاریکیها دستوپنجه نرم کرده بودند.
ایشان ازخودگذشتگی بزرگی کردند؛ در دورانی که هیچکس شهامت نداشت بگوید مصرفکننده است—چرا که نگاه جامعه نسبت به این موضوع بسیار تاریک و بسته بود و معتادان را طرد یا راهی زندان و جزیرهها میکردند با این باور که معتاد هرگز اصلاح نمیشود—آقای مهندس ایستادند و اعلام کردند که این فرد مصرفکننده، یک «بیمار» است، باید آموزش ببیند و حرکت کند.در کنار کتاب ۶۰ درجه، کتاب «عشق؛ ۱۴ وادی برای رسیدن به خود» را در اختیار منِ ابوذر قرار دادند تا بیاموزم چگونه تفکر و چگونه حرکت کنم. آموزشها از نقطهٔ تفکر آغاز شد که ابتدا چگونه افکارم را سروسامان دهم و سپس آرامآرام به سمت حرکت بروم؛ اینکه اگر میخواهی حرکت کنی، متوجه باشی چه چیزی راه است و چه چیزی چاه. مفاهیمی چون قناعت، صبر و تحمل را به من آموزش دادند؛ واژههایی که شاید بارها به گوشم خورده بود اما توان عملی کردن آنها را نداشتم. در کنگره و به واسطهٔ کتابها و آموزههای آقای مهندس و راهنمای عزیزم، این مفاهیم را بهدرستی دریافت کردم تا در نهایت به حال خوش نزدیک شوم..jpg)
آقای مهندس در آثارشان شرح میدهند که حال خوش واقعی چیست، چگونه به دست میآید و آیا در پول، ثروت، ماشین و شهرت خلاصه میشود یا خیر؛ تا من به دنبال ریشهٔ اصلی بروم و آن آرامش درونی را بیابم. همچنین در کنار این موارد، کتابهای علمی نظیر «۱۴ مقاله» و مقالات متعددی که در زمینهٔ درمان بیماریهای گوناگون ارائه دادهاند، راه را برای درمان بسیاری از دردها هموار کرده است. وظیفهٔ منِ ابوذر این است که اگر در این مسیر حتی اندکی حالم بهتر شده و شرایط زندگیام سامان یافته، تلاش کنم تا این علم و آگاهی را انتقال دهم و افرادی را که مانند گذشتهٔ خودم درگیر اعتیاد و تاریکی هستند، به این حال خوش مدنظر کنگره برسانم..jpg)
نکتهای که همواره در ذهن من ماندگار شده، این است که آقای مهندس همواره در ابتدای جلسات میفرمایند: «۱۴ ثانیه سکوت میکنیم و از دست بزرگترین دشمن خودمان که جهل و نادانی خودمان است، به خداوند بزرگ پناه میبریم». من عمیقاً درک کردم که همین جهل و نادانی خودم بود که من را به تاریکی کشاند. امروز باید بتوانم نجواها و درگیریهای ذهنیام را بشناسم و تشخیص دهم که هر زمان چیزی خواست من را از مسیر کنگره، خدمت، درستی و داشتن یک زندگی سالم بازدارد، همان بزرگترین دشمن درونی یعنی نادانی من است. وظیفه دارم این نیروی مخرب را بشناسم و مغلوب آن نشوم.خیلی ممنون و متشکرم که با سکوتتان به صحبتهای من گوش دادید.
عکس: مسافرحسین- لژیون چهارم
بارگذاری و ارسال: مسافر محمد- لژیون یکم
نمایندگی دلیجان
- تعداد بازدید از این مطلب :
164