English Version
This Site Is Available In English

نوری که هرگز خاموش نخواهد شد

نوری که هرگز خاموش نخواهد شد

مهندس حسین دژاکام عزیز…

ما با اولین صوت شما در «وظایف رهجو» عاشق‌تان شدیم. با همان صدای آشنایی که از بلندگوها عبور می‌کرد، از دیوارها می‌گذشت و درست در جایی از وجودمان می‌نشست که سال‌ها تاریک مانده بود. ما که روزگاری حتی با خودمان هم غریبه بودیم، در میان کلمات شما چیزی پیدا کردیم که شبیه خانه بود، شبیه پناه، شبیه دستی که از انتهای یک چاه عمیق به سوی آدم دراز می‌شود.

«سلام، من حسین هستم، یک مسافر. حال من خوبه، امیدوارم حال شما هم خوب باشه…»

و ما نمی‌دانستیم روزی خواهد رسید که شنیدن همین چند کلمه، قلبمان را چنان بفشارد که گویی تمام جهان روی سینه‌مان آوار شده است. نمی‌دانستیم روزی صدای شما را از میان فایل‌های صوتی جست‌وجو خواهیم کرد، نه برای آنکه چیزی یاد بگیریم، بلکه برای آنکه چند دقیقه بیشتر در جهانِ بودن با شما زندگی کنیم. چه کسی می‌دانست جمله‌ای که بارها شنیده بودیم، روزی به حسرتی بدل شود که هیچ تکراری آرامش نکند؟

حالا دیگر وقتی می‌گویید «حال من خوبه»، دلمان می‌خواهد باور کنیم. دلمان می‌خواهد جایی، فراتر از این زمین خسته، فراتر از این روزهای کوتاه و شب‌های بی‌انتها، حالتان خوب باشد. می‌خواهیم باور کنیم که آن سوی این سکوت بزرگ، در همان عالم غیبی که از آن می‌گفتید، چیزی از جنس آرامش انتظار شما را می‌کشد. اما ما اینجاییم، مهندس جان، با حال‌هایی که دیگر به آسانی خوب نمی‌شوند.

ما در کلاس درس شما، فقط درباره درمان اعتیاد نیاموختیم. شما به ما یاد دادید انسان می‌تواند از ویرانه‌های خودش دوباره برخیزد. یاد دادید که هیچ تاریکی، اگر راهش را بشناسیم، ابدی نیست. یاد دادید که برای رسیدن، باید رفت؛ برای فهمیدن، باید آموخت؛ و برای دوست داشتن، باید از حصارهای کوچک خود عبور کرد.

از چهارده وادی گفتید، از اندیشیدن، حرکت کردن، مسئولیت پذیرفتن و از ساختن جهانی که پیش از آن، حتی تصورش برای ما دشوار بود. دستمان را گرفتید و قدم به قدم از میان پرسش‌ها عبورمان دادید تا سرانجام به وادی عشق رسیدیم. و چه غریب است این سرنوشت، شما ما را از وادی‌ها عبور دادید تا به عشق برسیم و حالا، درست در همان جایی که عشق را فهمیده‌ایم، باید غیبت شما را تحمل کنیم.

شما از ملک لامکان گفتید، از عالم غیب، از جهانی که چشم نمی‌بیند و عقل، هنوز در آستانه شناخت آن ایستاده است. شاید می‌دانستید که روزی باید ما را برای چنین لحظه‌ای آماده کنید، برای روزی که جسمی نباشد تا ببینیمش، اما رد قدم‌هایش در هزاران زندگی باقی مانده باشد. شاید تمام آن درس‌ها، تمام آن صوت‌ها، تمام آن کلمات، روزی باید به چراغی تبدیل می‌شدند تا ما در تاریکیِ نبودنتان، راه را گم نکنیم.

اما اعتراف می‌کنیم، مهندس جان… ما هنوز در این درس، شاگردان ناتمامی هستیم. هنوز نمی‌دانیم چگونه باید نبودن کسی را بپذیریم که بودنش، بخشی از معنای زندگی ما شده بود. چگونه باید با صدایی خداحافظی کنیم که بارها ما را از ناامیدی برگردانده است؟ چگونه باید باور کنیم مردی که به هزاران انسان یاد داد دوباره آغاز کنند، خودش دیگر در میان ما نخواهد بود؟

و زاهدان…

آه، مهندس جان، کاش می‌دانستید نام زاهدان در دل ما با چه حس غریبی گره خورده است. با شهری که شاید در جغرافیای ایران، گوشه‌ای دور به نظر برسد، اما در نگاه شما، انگار هیچ‌وقت دور نبود. هر وقت راهنمایی برای رهایی از زاهدان می‌آمد، می‌گفتید: «اول زاهدان…»

همین دو کلمه، همین یاد کردن کوتاه، برای ما که دور از مرکز، در گوشه‌ای از این سرزمین، مشغول ساختن زندگی دوباره‌مان بودیم، چیزی فراتر از یک جمله بود. انگار از میان آن همه نام و آن همه جمعیت، چشم شما به ما هم می‌رسید. انگار می‌گفتید هیچ نقطه‌ای آن‌قدر دور نیست که از دایره محبت بیرون بماند.

شما شاید فقط نام یک شهر را بر زبان می‌آوردید، اما ما در همان دو کلمه، دیده شدن را تجربه می‌کردیم. برای ما، «اول زاهدان» دیگر فقط یک عبارت نیست. خاطره‌ای است که از این پس، هر بار شنیدنش، هم لبخند بر لبمان می‌آورد و هم بغضی سنگین در گلویمان می‌نشاند. شهری که روزگاری با شنیدن نامش در صدای شما جان می‌گرفت، حالا باید با خاطره همان صدا زندگی کند.

مهندس جان، چه کسی می‌داند چند نفر در این شهر، چند نفر در این سرزمین، چند نفر در دورافتاده‌ترین گوشه‌های جهان، زندگی‌شان را با کلمات شما از نو نوشته‌اند؟ چند دست، پیش از آنکه به آخرین ناامیدی برسند، به صدای شما چنگ زده‌اند؟ چند انسان، در شب‌هایی که حتی سایه خودشان هم برایشان غریبه بود، با شنیدن صدای شما دوباره به فردا ایمان آورده‌اند؟ چند خانواده، بعد از سال‌ها گریه و انتظار، طعم آرامش را چشیده‌اند؟ و چند نفر، مثل من، هنوز نمی‌دانند چگونه باید برای کسی دلتنگ شوند که شاید هرگز او را آن‌گونه که باید، از نزدیک نشناخته‌اند، اما حضورش را در عمیق‌ترین لایه‌های زندگی خود احساس کرده‌اند؟

شما فقط بنیان‌گذار کنگره ۶۰ نبودید. شما برای ما، معنای دیگری از انسان بودن را بنا کردید. در سرزمینی که گاهی آدم‌ها پیش از آنکه فرصت برخاستن پیدا کنند، به پایان خود محکوم می‌شوند، شما از آغاز گفتید. از فرصت دوباره. از اینکه هیچ انسانی را نمی‌توان با سیاهی روزهای گذشته‌اش تعریف کرد.

شما در میان آدم‌هایی ایستادید که جهان بارها از کنارشان عبور کرده بود و به ما فهماندید که هنوز می‌توان دوست داشت، هنوز می‌توان آموخت، هنوز می‌توان از دل ویرانی، زندگی ساخت. و حالا، جهان باید با جای خالی شما کنار بیاید.

اما مگر جای خالی شما، یک جای خالی ساده است؟ جای شما در صندلی یک جلسه نیست که کسی بنشیند و نبودنتان را فراموش کنیم. جای شما در صدای آموزش‌هاست، در سکوت پیش از شروع یک صوت، در لحظه‌ای که کسی می‌گوید «من یک مسافرم»، در چشمان مردی که برای نخستین بار پس از سال‌ها به زندگی امیدوار شده است، در آغوش خانواده‌ای که عزیزش را دوباره پیدا کرده و در قدم‌های کسی که روزی از تاریکی آمده و حالا چراغ راه دیگری شده است.

جای شما در ماست، مهندس جان، و همین است که رفتنتان را این‌قدر دردناک می‌کند. چگونه می‌توان از کسی خداحافظی کرد که بخشی از وجودت را به او مدیونی؟ چگونه می‌توان برای بنیان‌گذاری که هزاران انسان بر شانه‌های آموزش‌هایش دوباره ایستاده‌اند، تنها چند خط نوشت و خیال کرد حق مطلب ادا شده است؟

من می‌نویسم، اما کلماتم کوچک‌اند. دلم می‌خواهد فریاد بزنم، اما بغض، راه صدایم را بسته است. دلم می‌خواهد بگویم چقدر دوستتان داریم، اما این جمله در برابر این همه دلتنگی، شبیه قطره‌ای است که بخواهد تنهایی یک اقیانوس را توضیح بدهد.

شاید غم، همین باشد. اینکه آدم چیزی را با تمام وجود دوست داشته باشد و ناگهان بفهمد دیگر نمی‌تواند به شیوه گذشته دوستش داشته باشد. باید شکل تازه‌ای از دوست داشتن را بیاموزد، دوست داشتنی بی‌دیدار، بی‌پاسخ، بی‌آنکه بداند آن سوی این فاصله چه می‌گذرد. باید یاد بگیرد که گاهی آدم‌ها می‌روند، اما مسئولیت دوست داشتنشان بر دوش ما باقی می‌ماند.

و ما می‌مانیم و راهی که شما نشانمان دادید. ما می‌مانیم و آن چهارده وادی، وادی عشق، ملک لامکان، عالم غیب، و هزاران صوتی که حالا دیگر فقط آموزش نیستند، بخشی از خاطرات ما هستند. ما می‌مانیم و کنگره ۶۰، با تمام انسان‌هایی که هنوز در مسیر رهایی قدم برمی‌دارند، با تمام تازه‌واردهایی که روزی برای نخستین بار می‌شنوند: «سلام، من حسین هستم، یک مسافر.»

و شاید همین‌جا، در همین لحظه، بزرگ‌ترین معنای رفتن شما آشکار شود. اینکه یک انسان می‌تواند از جهان برود، اما آنچه ساخته است، همچنان زندگی کند. می‌تواند خاموش شود، اما چراغ‌هایی که روشن کرده است، راه را نشان بدهند.

با این همه، اجازه بدهید این بار نه از آموزش بگوییم، نه از جهان‌بینی، نه از ساختار و نه از آینده. اجازه بدهید فقط دلتنگ باشیم. مثل کودکی که در میان جمعیت، دست پدرش را گم کرده است. مثل مسافری که در نیمه راه، ناگهان برمی‌گردد و می‌بیند چراغی که راه را نشانش می‌داد، دیگر آنجا نیست. مثل انسانی که پس از سال‌ها رنج، بالاخره معنای امید را فهمیده و حالا نمی‌داند این همه حرف نگفته را کجا ببرد.

مهندس حسین دژاکام عزیز…

اگر روزی، در سکوت شب، صدای شما دوباره در اتاقی بپیچد و کسی با چشمانی خیس، آن را تا انتها گوش کند، بدانید که هنوز در همان‌جایید که همیشه بودید. در میان آدم‌هایی که به آن‌ها فرصت دوباره بخشیدید. در دل‌هایی که با آموزش‌های شما از نو تپیدن را آموختند.

اگر روزی مسافری در زاهدان، با شنیدن نام شما سرش را پایین بیندازد و آرام اشک بریزد، اگر راهنمایی هنگام آموزش دادن، برای لحظه‌ای مکث کند و به یاد صدایتان بیفتد، اگر کسی در میان ناامیدی‌هایش به یکی از جمله‌های شما پناه ببرد، بدانید که رفتن، هرگز نتوانسته است تمام شما را با خود ببرد.

شما در حافظه ما نمانده‌اید که روزی فراموش شوید. شما در زندگی ما ریشه دوانده‌اید.

و من، رامین، یک مسافر، امروز در برابر نامتان، جز سکوت و سپاس و دلتنگی، چیزی برای عرضه ندارم. سپاس برای روزی که صدایتان را شنیدم. سپاس برای راهی که پیش پایمان گذاشتید. سپاس برای آنکه به ما آموختید انسان، حتی پس از عمیق‌ترین سقوط‌ها، می‌تواند دوباره برخیزد.

و ببخشید اگر امروز، با وجود تمام آنچه از شما آموخته‌ایم، هنوز نمی‌توانیم رفتنتان را باور کنیم.

شاید روزی، در یکی از همان صوت‌ها، دوباره به جمله‌ای برسیم که سال‌ها با آن زندگی کرده‌ایم. صدای شما از میان سکوت بلند شود و بگویید:

«سلام، من حسین هستم، یک مسافر…»

و ما، برای چند ثانیه، فراموش کنیم که دیگر در میان ما نیستید. برای چند ثانیه، جهان دوباره سر جای خودش برگردد. برای چند ثانیه، دلمان آرام بگیرد.

و بعد، دوباره به یاد بیاوریم که بعضی صداها تمام نمی‌شوند، حتی وقتی دیگر صاحب آن صدا را نمی‌توان دید.

مهندس جان، ما هنوز در سفر هستیم. شما راه را به ما نشان دادید و رفتید، اما ما هنوز در میان وادی‌ها قدم می‌زنیم. هنوز در جست‌وجوی عشقیم. هنوز از تاریکی به سوی روشنایی می‌رویم. هنوز به امید روزی حرکت می‌کنیم که معنای بعضی از رفتن‌ها را بهتر بفهمیم.

و اگر روزی در انتهای این راه، به همان وادی عشقی برسیم که شما از آن سخن می‌گفتید، شاید آنجا بفهمیم چرا بعضی آدم‌ها، حتی پس از رفتن، از همیشه به ما نزدیک‌تر می‌شوند.

تا آن روز، صدایتان را نگه می‌داریم. آموزش‌هایتان را ادامه می‌دهیم. راهی را که بنا کردید، با عشق دنبال می‌کنیم. اما هر بار که کسی بپرسد حالمان چطور است، شاید برای لحظه‌ای مکث کنیم، چون دیگر کسی نیست که با آن صدای آشنایش بگوید:

«حال من خوبه، امیدوارم حال شما هم خوب باشه…»

و چه کسی می‌داند، مهندس جان، شاید غمگین‌ترین جمله جهان برای ما، از این پس همین باشد:

حال ما، با یاد شما خوب می‌شود؛ اما با نبودن شما، هیچ‌وقت مثل قبل نخواهد شد.

روحتان در آرامش، معلم بزرگ رهایی.

و زاهدان هنوز چشم‌به‌راه صدایی است که روزی نامش را با مهر صدا می‌زد.

اول زاهدان…

این بار، با بغضی که هیچ‌کدام از ما نمی‌داند چگونه باید آن را به پایان برساند.

 

نگارش: مسافر رامین (لژیون یکم راهنما آقای جواد)

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...