جلسه چهارم از دوره سی و پنجم سری کارگاههای آموزشی، عمومی کنگره ۶۰ نمایندگی رودهن ویژه مسافران، با استادی ایجنت محترم مسافر مهدی، نگهبانی مسافر اکبر و دبیری مسافر فرهاد با دستور جلسه«دستاورد های آقای مهندس و کشفیات ایشان» در تاریخ دوشنبه سیزدهم مهرماه سال ۱۴۰۵ رأس ساعت ۱۷ آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، مهدی هستم، یک مسافر.
ابتدا بخشی از دستاوردها و کشفیات آقای مهندس را برایتان بازگو میکنم و در ادامه، تأثیر این دستاوردها را بر زندگی خودم شرح میدهم؛ اینکه چه کسی بودم و امروز در چه جایگاهی قرار دارم. از جمله دستاوردهای آقای مهندس میتوان به تأسیس جمعیت احیای انسانی کنگره ۶۰، کشف متد DST و فراهم کردن بستر درمان اعتیاد، درمان وابستگی به سیگار، کاهش وزن به روش صحیح و آموزش تغذیه سالم اشاره کرد. همچنین، ایشان زمینهساز شکلگیری مهارتها و جایگاههای خدمتی متعدد در کنگره شدند. از دیگر دستاوردها و فعالیتهای علمی ایشان میتوان به دیسپ، ارتباط با کلینیکها و استفاده از داروی OT با مجوزهای مربوطه برای درمان اعتیاد، پژوهشها و فعالیتهای مرتبط با بیماریهایی مانند اماس، کرونا، بیماریهای خاص، سرطان، کولیت و التهاب ریه اشاره کرد. همچنین، انتشار بیش از هزار فایل صوتی آموزشی، تألیف کتابهایی همچون «عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر»، «چهارده وادی برای رسیدن به خود»، «ادموند و هلیا»، «کاهش وزن و ساختار جسم»، «چهارده مقاله» و «حال شما چطور است؟» و راهاندازی دانشگاه، از دیگر فعالیتهای ایشان است. افزون بر اینها، مقالاتی نیز از جناب مهندس در زمینههای مختلف علمی، از جمله موضوع سرطان، منتشر شده است. اما میخواهم از تأثیر این دستاوردها بر زندگی خودم بگویم. روزی که میخواستم وارد کنگره شوم، مصرفکننده قرص متادون، شیره و تریاک خوراکی بودم. روزانه حدود ۱۰ گرم تریاک مصرف میکردم و در کنار آن، برای رهایی از اعتیاد به متادون روی آورده بودم. هفت سال بهطور مداوم متادون مصرف کرده بودم. در طول این هفت سال، مصرفم از یک قرص متادون ۲۰ میلیگرمی به قرص ۴۰ میلیگرمی رسید و حتی میزان مصرفم به پنج قرص ۴۰ میلیگرمی در روز افزایش پیدا کرد. این روند، تخریب زیادی در زندگی من ایجاد کرده بود. لطف خدا شامل حالم شد و وارد کنگره شدم. آن زمان در اداره برق شاغل بودم، اما مرا از کار اخراج کرده بودند. دلیلشان این بود که من از نظر آنها دچار مشکلات اعصاب و روان هستم و دائماً با دیگران درگیر میشوم. به همین دلیل، شغلم را از دست داده بودم.بیکاری هم شرایط زندگیام را بدتر کرده بود. صبح از خواب بیدار میشدم، یک قرص متادون مصرف میکردم، چای میخوردم و ناهار میخوردم. بعد از آن دوباره قرص مصرف میکردم و میخوابیدم تا شب. این چرخه دائماً تکرار میشد. دیگر هیچ امیدی به زندگی نداشتم و اصلاً متوجه نمیشدم که زندگی چگونه میگذرد. با مادرم زندگی میکردم. اضطرابها و شرایط نامناسب دوران مصرف من باعث شده بود ایشان نیز دچار ناراحتی قلبی شوند. این همان فضای آلوده و تاریکی بود که خودم برای خودم ساخته بودم و در آن نفس میکشیدم. به لطف یکی از آشنایان، که دوست دارم نام ایشان را هم ببرم، یعنی آقای رضا بهرامیان، با کنگره آشنا شدم. ایشان مرتب به من میگفتند: «مهدی، بیا کنگره؛ اینجا این مسئله را درمان کردهاند.» پس از اصرارهای مکرر آقا رضا، بالاخره تصمیم گرفتم یک جلسه به کنگره بیایم. ایشان حتی به من گفتند که اگر اینجا جای مناسبی نبود، هزینه رفتوآمدم را هم تقبل میکنند. ساعت چهار و نیم بود که وارد کنگره شدم. آن زمان جلسات ساعت پنج شروع میشد. همان لحظه که وارد کنگره شدم، تغییراتی در درونم احساس کردم. نمیدانم دوستان دیگر هم چنین تجربهای داشتهاند یا نه، اما برای من اتفاق متفاوتی بود. بعد از آن، راهنمای تازهواردین با من صحبت کرد و سفرم آغاز شد. پس از سه جلسه وارد لژیون شدم و به روش DST، داروی من بهتدریج کاهش پیدا کرد. در کنار آن، سفر سیگار را هم آغاز کردم. ابتدا سه ماه دوره سازگاری با آدامس نیکوتین را پشت سر گذاشتم و سپس به رهایی از هر دو سفر رسیدم. بعد از رهایی، در کنگره خدمت گرفتم و در لژیون مالی مشغول خدمت شدم. سعی کردم با تمام توانم خدمت کنم. هر بار که خدمتی انجام میدادم، احساس میکردم پردهای از جلوی چشمانم کنار میرود و وارد بازی آگاهانهتری از زندگی میشوم. هر روز هوای تمیزتری تنفس میکردم، آگاهانهتر تصمیم میگرفتم و دنیای اطرافم را بهتر میدیدم. حتی در همان هشت ماهی که از سفر اولم میگذشت، از اداره برق با من تماس گرفتند و گفتند که به شغل سابقم برگردم. این اتفاق برای من بسیار ارزشمند بود؛ زیرا میدیدم که تغییرات درونیام، بهتدریج در زندگی بیرونیام نیز تأثیر میگذارد. در ادامه مسیر، با موضوع دیگری هم روبهرو شدم. وزنم به ۱۰۵ کیلوگرم رسیده بود. در آن زمان، قند خونم حدود ۴۰۰ بود و چشمانم تار میدید.
.jpg)
حتی این مشکل باعث شده بود هنگام رانندگی با جدولهای کنار خیابان برخورد کنم. تاری دید و وضعیت جسمیام، زندگی روزمرهام را تحت تأثیر قرار داده بود. تا اینکه آقای زرکش به من دستور دادند وارد لژیون تغذیه سالم شوم. با ورود به این مسیر، تغییرات مهمی را تجربه کردم؛ حدود ۲۰ کیلوگرم کاهش وزن داشتم و امروز از غذا خوردن لذت میبرم. در آن دوره، داروهای دیابت من نیز به روش DST قطع شد و امروز میتوانم تفاوت میان آن روزها و شرایط فعلیام را بهخوبی احساس کنم. همه اینها برای من ثمره دستاوردها و آموزشهایی است که در کنگره ۶۰ با آنها آشنا شدم. به من این فرصت داده شد که لژیون تأسیس کنم و از طریق این خدمت، گذشته خودم را تغییر دهم، داستان زندگیام را از نو بنویسم و در زمان حال، به بهترین شکل ممکن زندگی کنم. من تأثیر دیسپ را نیز از نزدیک تجربه کردهام. زمانی که به دلایل مختلف زخمهایی روی بدنم ایجاد میشد، با استفاده از دیسپ شاهد بهبود آنها بودم. دوستانمان نیز تجربیات مختلفی از استفاده از آن و بهبود برخی مشکلات خود بیان میکردند. برای من، این تجربیات نشاندهنده اهمیت شناخت و بهرهگیری درست از آموزشها و دستاوردهای کنگره است. این همه بخشش و این همه ثمره، هر روز به من یادآوری میکند که چقدر باید قدر این فرصت را بدانم. علمی که آقای مهندس بنیانگذار و ارائهدهنده آن هستند، امروز در اختیار ما قرار گرفته است و ما باید از این فرصت به بهترین شکل استفاده کنیم. ما فرصت نامحدودی نداریم. سفر اول حدود ۱۰ تا ۱۱ ماه طول میکشد و پس از آن، با طی مراحل لازم، وارد سفر دوم میشویم. در سفر دوم نیز با انجام خدمتها و حرکت پلهپله، مسیر رشد و آموزش ادامه پیدا میکند. این چرخه دائماً در حال حرکت است. پس من، مهدی، باید قدر این فرصتها را بدانم و تلاش کنم بهترین خودم باشم؛ زیرا زمان محدودی در اختیار دارم. نُه سال است که در کنگره هستم و گاهی به خودم میگویم که این نُه سال چگونه گذشت؟ امیدوارم همه ما قدر این زمان را بدانیم و از این علم و آموزشهایی که یک استاد راستین برایمان به یادگار گذاشته است، بهخوبی استفاده کنیم. امروز که در لژیون نشستهاید، قدر این جایگاه و این صندلی را بدانید. این فرصت بهسادگی به دست نیامده است. مسئله مهمی که میخواهم به عرض شما برسانم، همین است. دوست دارم حق مطلب را ادا کنم و هرچه زودتر به مشارکت شما عزیزان گوش بدهم. من برای پیدا کردن راه، به جاهای زیادی رفتم و مسیرهای مختلفی را امتحان کردم؛ اما هیچجا را مانند کنگره پیدا نکردم. هیچکجا نتوانستم چنین نتیجهای بگیرم که بخواهم آن را با کنگره مقایسه کنم. حتی جایی نزدیک به این فضا و حالوهوای کنگره نیافتم که عشق و محبت تا این اندازه میان اعضای آن جریان داشته باشد. من ده ماه در لژیون بودم و فرمانهایی را که راهنمایم به من میداد، اجرا میکردم. اگر میگفتند سیدی بنویس، مینوشتم؛ اگر میگفتند دارویت را بهاندازه مصرف کن، دقیقاً مطابق برنامه عمل میکردم. نتیجه این شد که پس از ده ماه، مسئله اعتیاد من برطرف شد و به رهایی رسیدم. شاید باورتان نشود، اما در دوران مصرف، هر شب ۱۰ تا ۱۵ گرم تریاک زیر بالشتم میگذاشتم؛ از ترس اینکه مبادا روز بعد مواد نداشته باشم و خمار شوم. حدود ساعت چهار صبح بیدار میشدم و دوباره تریاک مصرف میکردم. بعد دوباره میخوابیدم و ساعت هشت صبح مجدداً مصرف میکردم. این چرخه تمامی نداشت. بسیاری از ما در دوران مصرف چنین تجربههایی داشتهایم. بارها با خودمان میگفتیم که اصلاً نمیشود مواد را کنار گذاشت. درباره سیگار هم همین باور وجود داشت و ترک آن را غیرممکن میدانستیم. حتی ضربالمثلهایی رایج بود؛ مثلاً میگفتند: «لبی که خورد به وافور، شسته میشود با کافور!» اما امروز، به لطف علم و دستاوردهای آقای مهندس، میبینیم که رهایی امکانپذیر است و میتوان باورهای نادرست گذشته را تغییر داد، امروز من همسر دارم و یک دختر سهساله. بزرگ شدن دخترم را میبینم و از اینکه میتوانم در کنار خانوادهام زندگی کنم، لذت میبرم. از روزهایی که دخترم یک روزه بود تا امروز که سه سال دارد، شاهد رشد او بودهام. اینها برای من شگفتیهای زندگی هستند. امروز میبینم که این نظام آموزشی چقدر منظم و زیباست و چگونه میتواند به انسان کمک کند تا مسیر زندگیاش را بهتر بشناسد. اگر با فیلم و آموزشهای آقای مهندس آشنا نمیشدم و وارد این مسیر نمیشدم، شاید امروز در میان شما نبودم. واقعاً معلوم نبود که اکنون زنده بودم یا نه. از صمیم قلب سپاسگزارم که چنین فرصتی برای من فراهم شد تا در کنار شما زندگی کنم، آموزش ببینم، خدمت کنم و از زندگی لذت ببرم. ممنونم که به صحبتهای من توجه کردید.
عکاس: مسافر عرفان
تنظیم و ارسال: مسافر منصور
- تعداد بازدید از این مطلب :
303