English Version
This Site Is Available In English

با حرکت، راه نمایان می‌شود؛ از ترس تا شجاعت و بخشش

با حرکت، راه نمایان می‌شود؛ از ترس تا شجاعت و بخشش

جلسه پنجم از دوره سی‌وسوم سری کارگاه‌های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰، ویژه مسافران و همسفران، با استادی پهلوان مسافر حامد، نگهبانی مسافر محمدرضا و دبیری مسافر طهمورث، با دستور جلسه «وادی هشتم و تأثیر آن بر روی من»، روز چهارشنبه ۱۵ مهرماه ۱۴۰۵، رأس ساعت ۱۷ آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
سلام، دوستان؛ حامد هستم، مسافر. خدا را شکر می‌کنم که فرصتی شد و توانستم دوباره نفس بکشم و میان شما عزیزان آموزش بگیرم. ممنونم از آقا حجت عزیز و نگهبان محترم که من را دعوت کردند. از ایجنت محترم، لژیون مرزبانی و تمام عزیزان سپاسگزارم. امروز قسمت شد که من اینجا حضور پیدا کنم و شاید این حضور، مثل همیشه، برای بنده آموزشی داشته باشد. سپاس از آقای مهندس که این بستر را فراهم نمودند تا ما بتوانیم این حال خوش را با خودمان ببریم و خارج از اینجا به بقیه هدیه بدهیم.



این هفته، وادی هشتم، وادی حرکت است: «با حرکت، راه نمایان می‌شود.» من یک سفر اولی بودم و حرکت کردم و آمدم در کنگره. در اینجا راهنما انتخاب کردم، نامه دارو را که به من داده بودند به کلینیک بردم و حرکت کردم. تکرار و تکرار این حرکت‌ها باعث تزکیه و پالایش من شد تا بتوانم جسمم را دوباره برگردانم و ذره‌ذره روانم را درمان کنم. این‌ها همه در گرو آن اندیشه‌ای است که بر من تابید؛ آن حرکتی که انجام شد و اندیشه‌ای که آقای مهندس پیاده کردند و توانستند اندیشه‌شان را با آن بخششی که در وجودشان بود، در تمام دنیا ارائه بدهند؛ اینکه یک متد را برای خودشان اجرایی کنند، سختی آن را بکشند، دردش را تحمل کنند و آن را به نمایش بگذارند. چرا؟ چون به آن فهم رسیدند. می‌دانند که هم‌نوعشان، یعنی خودشان، هستند. ما همه به یکدیگر بستگی داریم؛ همه در کنار هم و در گرو یکدیگر هستیم. یعنی همان کنش و واکنشی که جناب مهندس همیشه درباره آن صحبت می‌کنند. مثل این می‌ماند که من در مسیر یک جاده هستم. این جاده پر از پیچ‌وخم است و چون پیچ بعدی را نمی‌بینم، حرکتی نکنم. پس چگونه این مسیر را بگذرانم و منظره‌های زیبا را ببینم و از آن لذت ببرم؟



به نظر بنده، بزرگ‌ترین لذت، حرکت از ترس به سمت شجاعت بود و این اتفاق در همین حرکتی که درباره آن صحبت می‌کنیم، رخ داد.
از قدیم می‌گفتند: «اگر آدم شجاعی نیستی، ادای آدم‌های نترس و شجاع را دربیاور؛ کسی متوجه نمی‌شود.» و این دقیقاً چیزی است که انسان با همان پله شروع می‌کند. باور و ایمان قشنگ درون آن محکم می‌شود و در نهایت، تبدیل به همان شخص می‌شود. خدا را هزاران مرتبه شکر می‌کنم که با این همه گره‌هایی که درون من وجود دارد، گره‌هایی که مثل قالی با گره‌های زیادی ساخته شده و کف خانه افتاده است، من هم مثل این قالی هستم؛ اما می‌آیم و حرکت می‌کنم.
آموزش، تفکر و تجربه و دردی که پشت این سه، کنگره به من می‌دهد و باعث رشد من می‌شود، این آمدن، من را بزرگ می‌کند.
از سفر اول خودم بگویم. من می‌آمدم و اصلاً لژیون سردار را یک‌جورهایی با خودم می‌گفتم که این‌ها می‌خواهند جیب ما را بزنند! دقیقاً یک همچین حسی می‌کردم. یک روز در شعبه صالحی، نگهبان لژیون سردار، آقا هادی عزیز، به من گفتند: «دوست داری یک روز برویم لژیون حسام دولتی، یک سری بزنیم؟»
خب، من یک دوره سرداری را رد کرده بودم، دنوری هم رد کرده بودم؛ ولی هنوز آن اتفاق در درون من نیفتاده بود که بدانم بخشش یعنی چه؟
بخشش یعنی من از خودم بگذرم. یعنی اول باید از درون من رد بشود تا من بتوانم ببخشم. خیلی وقت‌ها بزرگ‌ترین بخشش این است که تو از «من» خودت بگذری. آن بخشش از آنجا شروع می‌شود که از منِ وجودی خودت بگذری.
من را دعوت کردند و من در آنجا حضور پیدا کردم. آقای زرکش بودند، همه دوستان بودند و انرژی آنجا فوران می‌کرد و زیاد بود. من آن انرژی را گرفتم و نمک‌گیر آنجا شدم تا روزی که همان‌جا، من تخم آن چیز را در درونم کاشتم؛ مثل همان تخمی که خداوند در درون همه ما کاشته است؛ همان تخم مهر و بخشش که درون همه ما انسان‌ها کاشته شده است و آن تخم با حرکت نمایان می‌شود.
سپاسگزارم از اینکه به صحبت‌های من گوش کردید.




عکاس: همسفر یوسف
تایپ و ویرایش: همسفر سامیار
تنظیم و ارسال: مسافر منصور

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...