از دل چه بگویم که سالها اسیر تاریکیها شده بود. روزهای سیاه و ناامیدی یکی پس از دیگری سپری میشد و من هر روز ناامیدتر از دیروز میشدم، این زندگی را سهم خود نمیدانستم و مدام به خدای خود گله و شکایت میکردم؛ اما راه فراری نداشتم و به دلیل اینکه نمیخواستم شخصی متوجه اوضاع زندگی من شود، به ناچار در درون خود میسوختم و میساختم. روزی متوجه شدم که دیگر تاب تحمل ندارم. به هر دری میزدم، جواب نمیگرفتم و هر بار که شکست میخوردم، عمیقتر فرو میرفتم. همیشه به خدا میگفتم: من که تو را خیلی دوست دارم، چرا به من کمک نمیکنی؟ چرا راهی جلوی پای من قرار نمیدهی؟ چراهای زیادی داشتم؛ اما ته دلم با تمام آن ناامیدیها، کورسوی امیدی داشتم و همیشه از خدا میخواستم که من را اجابت کند.
به واسطه اعتیاد مسافرم، حال روحی من بسیار آشفته بود و تشنج زندگی من را فرا گرفته بود. نه راه پس داشتم و نه راه پیش. هر روز بیشتر از دیروز ناتوانتر، افسردهتر و بیحوصلهتر میشدم. من از درون شکسته بودم، این زندگی را حق خود نمیدانستم و مدام میگفتم: من که به فردی بدی نکردهام، چرا سهم من از زندگی باید این باشد؟ اما یک روز خداوند جرقه نور به من نشان داد و مسافر من به واسطه یکی از اقوام، راه کنگره را پیدا کرد و از من خواست که بهعنوان همسفر برای درمان او به کنگره بیایم و من با تردید قبول کردم تا آن روز اسم کنگره را نشنیده بودم و امروز بابت این آشنایی بسیار شاکر خداوند هستم.
ورود به کنگره، پایان ناامیدیهای من و سرآغاز خط جدیدی شد که با تردید و ناباوری شروع کردیم و هر چه جلوتر رفتم، قدمهای من محکمتر شد. به شکر خدا، من و مسافرم عاشق کنگره شدیم. اوایل که حال دگرگونی داشتم، نمیتوانستم سر جلسه خود را کنترل کنم و مدام اشک میریختم و با سردرد به خانه برمیگشتم؛ اما به لطف خدا و آموزشهای شخصی که تمام سخنان او بندبند وجود من را میلرزاند، عشق و محبت را چنان برای ما توصیف میکند که هر روز مشتاقتر از دیروز میخواهم به آن برسم، هر روز حال بهتری پیدا کردم.
این سخنان، سخنان شخصی است که از درون تاریکیها به روشناییها آمده، برای کمک به انسانهایی که دردمند بوده و راه خود را گم کردهاند. آنقدر زیبا برای ما سخن میگوید که به بندبند وجودمان مینشیند. به زیبایی به ما میگوید که باید تغییر را از خود شروع کنی. با پذیرش اینکه من هم اشتباهات بسیاری کردم و دلیل تمام مشکلات و مسائل خود من بودم، راه را برای من روشن کرد و من با جان و دل پذیرفتم؛ زیرا آنقدر سخنان ایشان بر دل من مینشیند که با گوش دادن به آنها، اشک از چشمانم جاری میشد. من در کنگره راه نجات را پیدا کردم. کنگره همان جایی بود که من سالها به دنبال آن میگشتم و خداوند به واسطه همان مسافری که آن را دلیل آشفتگیهای خود میدانستم، راه سبز کنگره را پیدا کردم.
از خدای بزرگ و مهربان بسیار شاکر و سپاسگزارم که من را در این بعد از حیات قرار داد تا بتوانم از آموزشهای ناب آقایمهندس برای سازندگی خود و زندگی استفاده کنم. اکنون که ۳ سال است وارد کنگره شدهام، تازه ابتدای راه هستم و هر روز بیشتر از دیروز میفهمم که در جایی هستم که به آن تعلق دارم. خداوند فرصت دوباره به من داد تا آموزش بگیرم، راه و روش درست زندگی کردن را فرا بگیرم. از خداوند میخواهم همسفرانی که مانند من غرق در تاریکیها بودند و راه خود را گم کردهاند، اذن ورود آنها به کنگره صادر بشود تا بتوانند معنی واقعی درست زندگی کردن، عشق و محبت را بفهمند و درک کنند.
نویسنده: همسفر آیدا رهجوی راهنما همسفر آذر (لژیون چهارم)
رابط خبری: همسفر سهیلا رهجوی راهنما همسفر محدثه (لژیون پنجم)
ویرایش: همسفر سمانه رهجوی راهنما همسفر مرضیه (لژیون اول) دبیر سایت
ارسال: همسفر شیوا رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون ششم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی چرمهین
- تعداد بازدید از این مطلب :
167