هشتمین جلسه از دوره بیستم از سری کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ ویژه مسافران نمایندگی دلیجان، با استادی مسافرپهلوان مرتضی، نگهبانی مسافر سلطانعلی و دبیری مسافر مهدی، با دستور جلسه: "وادی هشتم و تاثیر آن بر من"دوشنبه 13 مهرماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷ آغاز به کار کرد..jpg)
سخنان استاد:
تشکر میکنم از دبیر جلسه و دوستانی که نوشتارها را قرائت کردند. خداوند را شاکرم که امروز قسمت و روزی من شد که بیایم روی این صندلی بنشینم و آموزش بگیرم. از ایجنت محترم و مرزبانان عزیز تشکر میکنم که این اجازه را به من دادند تا در خدمت شما باشم. امروز حسم خیلی بالاست، خدا را شکر که خدمت شما رسیدم تا از این انرژی و شعبه قشنگ شما دلیجان انرژی بگیرم؛ خدا را هزار مرتبه شکر میکنم.در راه که میآمدم، داشتم با خودم فکر میکردم که چه ارتباطی بین منِ مرتضی و وادی هشتم وجود دارد. یک روزی بود که من اسم کنگره ۶۰ را شنیده بودم و میدانستم کنگره ۶۰ کجاست، ولی آن حرکت و قدم اولی که باید برمیداشتم، وجود نداشت. تشکر میکنم از آقا ابوذر که این راه را به من نشان دادند و خیلی ممنون خودشان و خانوادهشان هستم. من دو بار با ایشان تماس گرفتم و گفتم: «آقا ابوذر، من میخواهم بیایم سفر کنم.» آن موقع اصلاً نمیدانستم سفر چیست! ایشان گفتند: «میتوانی بروی شعبه و آنجا کارت را انجام بدهی.» من رفتم شعبه امین قم، اما آن حرکت واقعی نبود؛ چون هدف نداشتم. آقای مهندس در همین وادی میفرمایند که باید هدف داشته باشی و خواسته باید قوی باشد؛ اما آن هدف و خواسته در منِ مرتضی نبود.
هر چقدر فکر میکردم که چطور میتوانم از مواد دل بکنم و روزی برسد که دیگر مواد نکشم و مصرفکننده نباشم، اصلاً در فکر و ذهن من گنجایش نداشت و باورم نمیشد چنین اتفاقی بیفتد. به هر شکلی بود، دوباره با آقا ابوذر تماس گرفتم و گفتم: «ما میخواهیم سفر کنیم و بیاییم کنگره.» باز آدرس دادند و الحمدلله آمدیم و سفر کردیم. سفر اول سختیهای خودش را داشت؛ این سفری که میگویند، چندان هم آسان نیست. اینکه از موادی که مصرف میکنی دل بکنی و ببخشی، بیایی روی برنامه، پلهها کم بشود و با کاهش هر پله، حال خوشی برای انسان رقم بخورد.آمدم و سفر کردم، اما این بار هدفم مشخص بود؛ هدفم رهایی بود و دوست داشتم به رهایی برسم؛ چون پیش از آن، کارهایی کرده بودم که بهقول آقای مهندس در همین وادی، خسارتهای سنگینی به خودم، به خانوادهام و به جامعه وارد کرده بودم. آمدم تا اینها را یکییکی جبران کنم. خسارتهایی که بر اثر مصرف مواد به من وارد شده بود؛ چقدر در زندگی بهخاطر مصرف مواد و سیگار عقب افتادم! چقدر به جسم و روان خودم آسیب زدم! البته نمیخواهم زیاد به گذشته نگاه کنم تا از سرعتم کاسته شود، اما به کنگره آمدم و اینها را درمان کردم. الحمدلله به جایی رسیدم که این آسیبها تا حد زیادی درمان شد و به یک صلح و آرامش نسبی نسبت به جسم و روان خودم رسیدم.
بعد از آن، نوبت خانواده و جبران خسارت از خانواده است. یادم نمیرود، بهقول راهنمای خوبم آقا مهران، همیشه میگفتند: «این مسائل را باید با چشم دل دید؛ با چشم سر نمیشود دید.» انسان وقتی با چشم دل نگاه کند، میبیند آن روزهایی را که مثلاً ساعت ۲ شب میآمدم خانه و میدیدم همسفرم در حیاط نشسته و گریه میکند. بنده خدا در شرایطی قرار گرفته بود که بدون اطلاع من، برای اینکه ذرهای آرامش داشته باشد، قرص اعصاب مصرف میکرد. یک روز متوجه شدم که شدیداً درگیر این قرصها شده است. با خودم گفتم: «خدایا چه کار کنم؟» دیدم دیگر جای درنگ نیست و باید حرکت کرد.حالا دارم جبران میکنم؛ جبرانش این است که آن خشمها و رفتارهایی که در تاریکی نسبت به خانوادهام داشتم، کم کردهام. آن داد زدنها و بداخلاقیها را کنار گذاشتهام؛ چون در تاریکی بودم. الحمدلله این مسائل را تا حد زیادی برطرف کردم و آموزشش را در کنگره گرفتم. در این حد که دست فرزندم را میگیرم و میبرم پارک تا تفریح کند؛ قبلاً اینطور نبود، فقط فکر این بودم که بروم مصرف کنم و حال خودم خوش باشد و اصلاً به فکر خانواده نبودم. خانواده فقط این نیست که پول در اختیارشان بگذاری و بگویی بروید برای خودتان زندگی کنید؛ آن زندگی پدر میخواهد. هر چقدر هم پول باشد، باز هم حضور پدر لازم است، ولی من در دوران تاریکیها نبودم.
مرحله بعد، جبران خسارت در جامعه است. چقدر من به جامعه خسارت زدم؟ مثلاً با دروغ گفتن یا بیاحترامی به حق دیگران. مثلاً در صف نانوایی، شاطر رفیقم بود، حالم هم خراب بود و اخلاق درستی نداشتم؛ با اینکه بیست نفر در صف ایستاده بودند، بدون نوبت نان میگرفتم. من در مشارکتهای آقا هاشم خیلی دقت میکنم؛ ایشان میگفتند: «نمیخواهد کارهای خیلی بزرگ و خارقالعاده انجام بدهیم، همین کارهای کوچک؛ مثلاً وقتی در خیابان پارک دوبل انجام میدهم، این نشاندهنده جایگاه اجتماعی من است که دارم به حق دیگران دستدرازی میکنم.» خدا را شکر تا این مرحله رسیدم. ادعا نمیکنم کار خیلی بزرگی انجام دادهام، اما همین که خودم و خانوادهام به یک صلح و آرامش نسبی رسیدهایم، خدا را هزاران مرتبه شکر میکنم.مجدداً از آقای مهندس و خانواده محترمشان بسیار سپاسگزارم. امروز صبح خدمت ایشان رسیدیم و شال پهلوانی را از دستان مبارکشان دریافت کردیم؛ به همین خاطر میگویم امروز انرژیم خیلی بالاست. ایشان در حق من لطف کردند و در واقع من هم در حق خودم لطف کردم.
گریزی هم به لژیون سردار بزنم؛ روزی که برای پرداخت این مبلغ خدمت آقای مهندس رسیدم، ایشان خیلی رک و شفاف به من فرمودند: «بنشین اینجا.» نشستم و گفتم: «جانم آقا؟» فرمودند: «کنگره به پول کسی احتیاجی ندارد؛ این کار را برای حالِ خودت انجام میدهی.» واقعاً هم همین است؛ کنگره جایی نیست که بگوییم امروز این مقدار پرداخت کردم، پس فردا باید چیزی به من بازگردد. اگر آمدم و بخشیدم، نباید هیچ چشمداشتی از هیچکس داشته باشم. چشمم را بستم و این کار را انجام دادم تا کسانی که حالشان مثل گذشتهٔ من خراب است بیایند و به درمان برسند؛ تا چراغ اینجا روشن بماند. خدا را هزار مرتبه شکر میکنم که توانستم این مسائل را درک کنم.
از اینکه با سکوت زیبایتان به صحبتهای من گوش کردید، بسیار سپاسگزارم. اکنون جلسه برای مشارکت باز است.
عکس:مسافر حسین لژیون چهارم
بارگداری و ارسال :مسافر محمدلژیون یکم
نمایندگی دلیجان
- تعداد بازدید از این مطلب :
156