گاهی زندگی آدم را به جایی میرساند که دیگر با هیچ واژهای نمیتوان گذشته را توضیح داد؛ جایی که باید سکوت کنی، بایستی و به تمام راهی که آمدهای نگاه کنی. وادی هشتم برای من فقط چند کلمه در یک کتاب نبود؛ انگار دستی بود که از میان تمام تاریکیها به سمت من دراز شد و گفت: حرکت کن، حتی اگر هنوز راه را نمیبینی. آن روز که راهی شدم برای پیمان بستن، حس میکردم قدمهایم فقط روی زمین برداشته نمیشوند؛ انگار هر قدم، فاصلهای بود میان منِ دیروز و انسانی که آرزو داشتم باشم.
از هیاهو دور شدم، از آدمها، از صداها و از هر چیزی که میتوانست مرا از صدای درونم دور کند. به خلوتی رسیدم که در آن، دیگر جایی برای پنهان شدن پشت بهانهها نبود. آنجا من بودم و تمام گذشتهام؛ تمام اشتباههایی که زمانی از دیدنشان فرار میکردم، تمام روزهایی که خودم را گم کرده بودم و تمام زخمهایی که سالها زیر لبخندها پنهانشان کرده بودم. سکوت آنجا عجیب بود! اما در دل همان سکوت، صدای چیزهایی را شنیدم که سالها نشنیده بودم.
فهمیدم پیمان بستن، فقط گفتن چند جمله نیست؛ پیمان یعنی ایستادن در برابر خودت و پذیرفتن اینکه از این لحظه به بعد، مسئول قدمهای خودت هستی؛ یعنی گذشته را انکار نکنی؛ اما اجازه ندهی گذشته آیندهات را بنویسد؛ یعنی بدانی آنچه بر تو گذشته، هرچقدر سنگین بوده باشد، نمیتواند بهانهای برای نساختن فردای تو باشد. آن لحظه که پیمان بستم، حس کردم چیزی در درونم آرام گرفت؛ نه اینکه همه چیز تمام شده باشد، نه؛ اتفاقاً فهمیدم تازه اول راه است.
پیمان برای من پایان یک سفر نبود، بلکه آغاز مسئولیتی بزرگتر بود. انگار به خودم قول دادم دیگر از حرکت نایستم؛ حتی وقتی مسیر سخت میشود، دیگر برای رسیدن عجله نکنم و به جای خواستنِ نتیجه، درست قدم بردارم. آنجا فهمیدم راه همیشه از قبل روشن نیست؛ گاهی باید قدم اول را برداری تا تاریکی کنار برود و قدم بعدی خودش را نشان دهد. «با حرکت، راه نمایان میشود.» برای من دیگر یک جمله نیست؛ بخشی از زندگی من است. امروز میدانم هیچ معجزهای بزرگتر از این نیست که انسانی که روزی خودش را گم کرده بود، دوباره خودش را پیدا کند و این بار آگاهانه انتخاب کند که چه کسی باشد.
پیمانی که بستم، با باد نرفت، در همان خلوت جا نماند و با تمام شدن آن لحظه به پایان نرسید؛ پیمان من از همان روز در رفتارم، در انتخابهایم، در سکوتهایم و حتی در لحظههایی که وسوسه برگشتن به گذشته سراغم میآید، دوباره تکرار میشود. هر بار که از ضد ارزشها فاصله میگیرم، هر بار که به حرمتها وفادار میمانم، هر بار که به جای حرف، عمل میکنم و هر بار که دست انسانی را میگیرم، انگار دوباره همان پیمان را زیر لب زمزمه میکنم. شاید معنای واقعی پیمان همین باشد؛ اینکه قولی که در یک خلوت به زبان آوردی در روشنایی زندگی ثابت کنی.
من آن روز فقط پیمان نبستم؛ بخشی از گذشتهام را به خاک سپردم و بخشی از آیندهام را به دست خودم سپردم. حالا دیگر نمیخواهم از آنچه بودهام فرار کنم؛ میخواهم از آنچه بودهام، پلی بسازم برای آنچه باید بشوم. اگر روزی دوباره به آن خلوت برگردم، دوست دارم وقتی به پشت سر نگاه میکنم، شرمنده پیمانی که بستهام نباشم. دوست دارم بتوانم به همان انسانی که در سکوت ایستاد و با تمام وجودش قول داد، بگویم: دیدی؟ ارزشش را داشت. دیدی اگر فقط حرکت کنی، راه خودش را نشان میدهد؟
امروز من هنوز در مسیرم؛ هنوز در حال آموختنم، هنوز در حال ساختنم و هنوز قدمهایم ادامه دارد؛ اما یک چیز را خوب میدانم، من دیگر آن آدمِ گمشده گذشته نیستم. من انتخاب کردهام حرکت کنم، انتخاب کردهام بمانم، انتخاب کردهام بسازم و در هر قدم، صدای همان پیمان را با خودم حمل میکنم؛ پیمانی که شاید کسی نشنید؛ اما خدا شنید و من شنیدم. خدایا، کمکم کن روزی که آخرین قدم این راه را برمیدارم، وقتی دوباره به تمام مسیر نگاه میکنم، بتوانم با قلبی آرام بگویم: من به پیمانی که بستهام، وفادار مانده و میمانم.
نویسنده: راهنما همسفر زهرا (لژیون اول تغذیه سالم)
ویرایش و ارسال: همسفر رخساره رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون دهم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی تختجمشید شیراز
- تعداد بازدید از این مطلب :
126