اگر بخواهم از تجربه خودم بگویم، موقعی که من وارد کنگره شدم، صحبت از گلریزان بود و من چون هیچ اطلاعی در مورد این موضوع نداشتم، خیال میکردم منظور از گلریزان این است که مثل زمانهای قدیم که پهلوانان در زورخانه دور هم جمع میشدند و مبلغی را برای عدهای که احتیاج داشتند جمع میکردند. مثل قدیم که رسم بر این بود اگر فردی میخواست خانه بخرد، ازدواج کند یا مراسم دیگری داشت و میدانستند وضع مالی خوبی ندارد، بدون اینکه خودش متوجه شود به او کمک میکردند. من هم فکر میکردم کنگره به همین شکل گلریزان میکند؛ ولی به نوع دیگری. وقتی بیشتر با کنگره آشنا شدم، متوجه شدم کنگره به افرادی که درگیر اعتیاد، این بلای خانمانسوز هستند، کمک میکند و همچنین به خانوادههایی که به دلیل اعتیاد در حال از هم پاشیدن هستند، کمک بزرگی میکند.
با آموزشهایی که از کنگره گرفتم، فهمیدم که بخشش فقط به پول دادن نیست. محبت کردن، کمک کردن به همنوع، دوست داشتن و باگذشت بودن، همه نوعی بخشش هستند. البته بخشش دل بزرگ میخواهد و باید از دل و از جان بخشید. من خودم وقتی وارد کنگره ۶۰ شدم، بعد از چند جلسه متوجه شدم عدهای دور هم روی صندلی نشستهاند و هرکدام از تجربه خودشان و از زمانی که عضو لژیون سردار شدهاند، صحبت میکنند. برایم خیلی جالب بود؛ با اینکه با آنها فاصله داشتم، صحبتهایشان مرا محو خودشان کرد. از یکی از دوستانم سؤال کردم لژیون سردار در مورد چیست و چه شرایطی دارد؟ او هم بهطور مفصل برایم توضیح داد و من با شنیدن صحبتهایش بیشتر به این جایگاه علاقهمند شدم.
از آن روز به بعد در این فکر بودم که آیا من هم میتوانم عضو لژیون سردار بشوم یا نه. چون خودم خانهدار بودم و هیچ درآمدی نداشتم و از وضعیت مالی مسافرم هم باخبر بودم؛ ولی خیلی مشتاق بودم که عضو شوم و قطرهای کوچک در این اقیانوس بیکران باشم. تا اینکه این موضوع را با مسافرم در میان گذاشتم و با او صحبت کردم. مسافرم گفت: اتفاقاً خودم هم دوست دارم عضو لژیون سردار بشوم؛ ولی امکان این نیست که هر دو بتوانیم امسال عضو شویم، بنابراین امسال من عضو میشوم و انشاءالله سال دیگر نوبت شماست. من هم از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم و اشکم جاری شد. مسافرم گفت: از حرف من ناراحت شدی؟ گفتم: نه، اتفاقاً خیلی هم خوشحالم، این اشک شادی است. اولویت با شماست و همین که شما به حال خوش برسید، من خیلی خوشحال میشوم.
تا اینکه این فرصت نصیب من هم شد و سال بعد توانستم عضو لژیون سردار شوم. روز جشن گلریزان مبلغی را پرداخت کردم و قرار شد بقیه مبلغ را ماهبهماه پرداخت کنم. وقتی به مسافرم گفتم، او هم خیلی خوشحال شد و گفت: نگران پرداخت بقیهاش هم نباش، انشاءالله آن را هم زودتر از موعد پرداخت خواهی کرد. از فردای همان روز مسافرم با شوق از خواب بیدار شد و گفت: امروز به نیت لژیون سردار میخواهم بروم روی اسنپ کار کنم. هر مبلغی که کار کردم، برای لژیون سردار پسانداز کن. باور کنید آن روز خیلی خوشحال شدم، شاید بتوانم بگویم در طول این همه سال که با هم زندگی میکردیم، به اندازه آن روز خوشحال نشده بودم؛ چون علاوه بر اینکه حالش خیلی خوب شده بود، از لحاظ جهانبینی هم تغییر بسیار خوبی کرده بود.
هر روز که مسافرم کار میکرد، خیر و برکت خوبی هم به زندگیمان میآمد. خود مسافرم تعجب کرده بود؛ ماشینی که تقریباً هر روز خراب میشد و گاهی با هل دادن باید روشن میشد، در آن مدت خراب نشد. به مسافرم گفتم: این هم از خیر و برکت لژیون سردار است. خداوند دوباره این اذن را نصیب من کرد و توانستم با تمام مشکلاتی که داشتم، برای بار دوم هم عضو لژیون سردار شوم. وقتی عضو لژیون شدم، مشکلی برایم پیش آمد و پولی را که به نیت لژیون پسانداز کرده بودم، مجبور شدم خرج کنم. از این بابت خیلی ناراحت بودم و با خودم گفتم شاید نتوانم مبلغی را که بدهکار هستم پرداخت کنم؛ ولی به خودم گفتم هیچ کاری غیرممکن نیست.
یادم آمد که مادرم وقتی در قید حیات بود، خیلی بخشنده بود و همیشه به ما بچهها سفارش میکرد که بعد از من بخشنده باشید؛ ولی از بهترین چیزی که دارید و برایتان عزیز است، ببخشید. این حرف مادرم همیشه در خاطر من مانده است. یک انگشتر از مادرم به عنوان یادگاری داشتم که خودش هم آن را به من داده بود. با خودم گفتم این انگشتر را میفروشم و مطمئن هستم مادرم هم از کاری که انجام میدهم خیلی خوشحال میشود و راضی خواهد بود. در همین فکر بودم که انگشتر را بفروشم که یکدفعه انگار کسی به من گفت: دست نگه دار، مشکل مالی تو حل میشود. چند روز گذشت و از جایی که اصلاً به ذهنم نمیرسید، مبلغی از طرف برادرم به حساب من واریز شد.
وقتی متوجه شدم، با برادرم تماس گرفتم تا ببینم این مبلغ برای چه کاری است و بابت آن تشکر کنم؛ اما چیزی نگفت. وقتی خیلی اصرار کردم، در جواب من گفت: فرض کن از طرف مادرمان بوده. این جمله برای من خیلی معنا داشت و احساس کردم، شاید دعای خیر و آموزشهای مادرم هنوز هم در زندگی من جاری است. آن روز بیشتر از همیشه به این باور رسیدم که وقتی انسان با نیت خیر قدمی برمیدارد، ممکن است در مسیرش اتفاقهایی بیفتد که حتی تصورش را هم نمیکرده است. شاید بخشش فقط دادن یک مبلغ یا یک وسیله نباشد؛ بلکه میتواند گذشتن از چیزی باشد که برایمان ارزشمند است و با عشق و نیت پاک در راهی قرار بگیرد که به دیگران کمک میکند.
از خدا میخواهم آنقدر به من توانایی بدهد که بتوانم قدم بزرگتری در این راه پر از خیر و برکت است بردارم. امروز خیلی خوشحالم که عضو کوچکی از لژیون سردار هستم و امیدوارم بتوانم در این جایگاه آموزش بگیرم و خدمت کنم و سهم کوچکی در ادامه این مسیر داشته باشم. امروز میفهمم چیزی که در ابتدا برایم فقط یک واژه ناآشنا به نام «گلریزان» بود، کمکم برایم تبدیل شد به درکی از بخشش، محبت، خدمت و مسئولیتپذیری. امیدوارم روزی برسد که بتوانم از بهترین داشتههایم ببخشم و این چرخه زیبای بخشش را ادامه بدهم؛ همانطور که دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما هم بکاریم تا دیگران بخورند.
نویسنده: همسفر رقیه رهجوی راهنما همسفر مرضیه (لژیون اول)
رابط لژیون سردار: همسفر مژگان رهجوی راهنما همسفر مرضیه (لژیون اول)
ویرایش: همسفر سمانه رهجوی راهنما همسفر مرضیه (لژیون اول) دبیر دوم سایت
ارسال: همسفر زهرا نگهبان سایت
همسفران نمایندگی پاسارگاد
- تعداد بازدید از این مطلب :
18