به نام قدرت مطلق الله
چرا به کنگره می آیم؟
افراد مختلفی چند مرتبه از من پرسیدند که چرا اصلاً به کنگره آمده ام؟
من مسافرم سه سال قبل از آمدنم به کنگره رها شده بود .بعد از مشکلی که با هم پیدا کردیم و تنش شدیدی که بین ما ایجاد شد، چون متون کنگره را خوانده بودم ،برایم جای سوال پیش آمد که چرا یک نفر با خواندن این مطالب پر بار که همه حکایت از قوانین الهی و اخلاقیات دارند، باید اینقدر بد رفتار کند؟
با سختی بسیار توانستم برنامه ریزی کنم ،تا به کنگره بیایم و از نزدیک انتقاداتی را به روش و مضامین کنگره وارد کنم .
بگویم اینجا کجاست که کلام حق را می شنوند ولی آن را به کار نمی گیرند ؟
اینجا کجاست که می گوید،: نماز نخوانید ،خیرات ندهید، حلقه برای انسان ها قائل شوید، آنها را از هم جدا کنید ، فقط با یک عده خاص رفت و آمد کنید و همکلام شوید؟
آمدم، چه آمدنی، لبریز از سوال و انتقاد .در جلسات اول مبهوت نظم و انضباط جلسات شدند و با تعجب نگاه کردم ،که بعضی چهره ها چقدر دلنشین و جذاب هستند .
زمان انتخاب راهنما رسید و من با حیرت میان سالن چرخ زدم. کنار هر لژیون ایستادم و به چهره ها و کلمات کمک راهنما ها نگاه کردم. زبان بدن شان و اغلب آرامش بی مانندشان.
پس از گشتن، کسی را دیدم که بسیار با وقار و آرام ،سنگین و محجوب، نشسته بود و انگار وقتی لب هایش را تکان می داد ، در سکوت با من حرف می زد .در آن دقایق، همه جا ساکت بود و من فقط حرکات را میدیدم. عینکش را برمیداشت، کلماتی میگفت، بعد دوباره عینکش را می زد و به کتاب نگاه می کرد. همین.
با اینکه اصلاً به من نگاه نمی کرد، اما من چند بار در تصور و خیالم، دیدم که مرا نگاه کرد و لبخند زد .
در یک کلام ،آشنای من بود و آشناتر من شد.
جلسات اول جنگیدم، تا بگویم نباید اینجا، این اطلاعات در اختیار همه قرار بگیرد، چون من دیده ام که دانش اینجا را از حفظ میکنند و از آن به جای استفاده در زندگیشان، دیگران را متهم به ندانستن میکنند.
بعد کمی آرام تر شدم .روز به روز، ماه به ماه ،جلو رفتم.
نوشتن کامل سی دی ها ،اجباری شد. بازهم مثل بچه ها لجاجت کردم، چرا من که دارم خیلی خوب می خوانم و بلدم، باز باید این همه وقت بگذارم و سیدیها را بنویسم ؟
به سکوت و اطاعت دعوت شدم.
خوانده بودم و میدانستم که وقتی پای در راهی می گذاری، از این دست راه ها ، بایدکه پیر و مرشد داشته باشی .
آرام گرفتم و شنیدم که گفته شد :"ای همسفر، عجله نکن و در جای خود بنشین و تا مقصد،به آنچه علاقه داری، مشغول باش تا با کمک خودت و یاری همسفران به پایان نقطه برسی."
آنجا بود که من، این پیام را شنیدم .

القائات در اطراف ما هستند ،همه جا طناب هایی است که آویزان است، تا ما به آنها چنگ بزنیم. فقط کافیست نقد، جنگ ، لجاجت را زمین میگذاشتم .
بازی در حال شروع شدن بود .من شاد بودم. اینجا همان جایی است که در آرزوهایم به دنبال آن بودم .جایی برای یادگیری، اگر میخواستم یاد بگیرم.
بله من می خواستم و چه چیز قوی تر از خواست انسان، برای حرکت.
در کتاب عشق، خواندم، تفکر، نیروی احیا ،القا، تحرک ،را به همراه دارد .
چه زیبا برای من، نور ها یکی پس از دیگری نمایان شد. پیام ،القا شد. من زنده و احیا شدم، حرکت کردم.
با نوشتن سیدیها، حرکت من به سوی آغازی بی پایان، شروع شد
تشنه بودم و همیشه به دنبال سرابها به هر جایی پای گذاشته بودم. ناگفته نماند که حتی سراب یادگیری هم برایم همیشه دل نشین بود ،چه برسد به اصل آب حیات.
می دانم که حتی اگر این چشمه در کوه قاف هم باشد، به دنبال آن خواهم رفت. نه برای جاودانگی، که برای محبت نهفته در آن. وقتی کسی با دانش و آگاهی جاودانه شود ،خود چشمه ای میگردد، جوشان و لبریز، برای جاودانه کردن ،دیگر تشنگان . این چرخش زیبای هستی است .
شنیدم از آن صوت داوودی که میگفت:" آنقدر بنوش ،که سیراب شوی، اما نه زیر آب." و شنیدم که می گفت:" کسی که بسیار تشنه است را قطره قطره آب دهید ."
قطره قطره می نوشم، برای هر جرعه ای، مجوز می گیرم ،زیرا که حالا می دانم، آنچه مربی ام میگوید، فرمانی است که قدم به قدم مرا به مقصد میرساند.
من به دنبال بند عشقی هستم که نوید بزرگ مردمان است .
ای مربی من! فرمانت را به گوش جان می شنوم و پای در راه می نهم، این بار بدون منیت، بدون انتقاد، بدون لجاجت، بدون جنگ، با صلح و آرامش.
از مرزهای این دانش نگهبانی می کنم .حریم و حرمت آن را حفظ می کنم .
و در آخر پیمان می بندم که تمام تلاشم را بکنم، تا از قوانین الهی عدول نکنم.
می ما نم ،چون دانستم که اگر کسی نمی تواند از دانش حق ،بهره ببرد، برای این است که دل به فرمانبرداری نداده. به کار اصلاح خویش نپرداخته و سخنان آسمانی را نشنیده،برای همین ، نمیتواند به سمت راستی حرکت کند. این نقص کنگره نیست ،که بعضی از آن درس نمی گیرند.
این نقص خود ماست، که نمی شنویم و نمی بینیم و لمس نمی کنیم. به خودمان نگاه نمیکنیم و گوهر جان خویش را لاجرم نمیشناسیم.
و چه وارونه همه آنچه را که در اینجا از کلام خدا گفته شده برداشت می کنیم به غلط .
به خودم می پردازم و خود را دور می سازم از بدی و حقه های نفس .
بازی زیباییست . می شناسمش و بازی می کنم . از امروز من در بازی زندگی یک رنجیده ی ترسیده نیستم . من یک متفکر پیروز خواهم بود که با اطمینان و آگاهی تکه های پازل را کنار هم می گذارم .
نویسنده: همسفر مونا (لژیون ۵)
تهیه و تنظیم: همسفر لیلا
- تعداد بازدید از این مطلب :
1432